آرامستان

         

۱۳۸٩/٩/٢٠

 

 

 
 

 

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان باز گرد
باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی
 
خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

 
درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
 
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید
 
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
 
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود
 
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
 
همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد
 
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم
 
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
باز باران...نه!
نگویید با ترانه

می سرایم این ترانه جور دیگر:

باز باران بی ترانه
،می خورد بر بام خانه،

یادم آید روز باران...

پابه پای بغض سنگین
تلخ و غمگین
دل شکسته،اشک ریزان

عاشقی سرخورده بودم،
می دریدم قلب خود را

دور می گشتی تو از من،

با دو چشم خیس و گریان
می شنیدم از دل خود این نوای کودکانه

پربهانه:زود برگردی به خانه.

یادت آید؟هستی من؟

آن دل تو جار می زد

این ترانه:باز باران...

باز میگردم به خانه...
 :::::::::::::::::::::::::::::::::


نه سلامم  نه علیکم
نه سپیدم   نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم  نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی  بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی....
 

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٩/۸/۳

 

 

دعای یک معشوق( سیمین بهبهانی)

یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم


جواب عاشق( ابراهیم صهبا )

یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی


جواب معشوق (سیمین بهبهانی)
گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم 


سخن اخر عاشق( ابراهیم صهبا )
دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را 


نصیحت رند تبریزی به عاشق و معشوق

صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست
وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست
گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست
صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست
سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست
با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی
بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟
دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست
صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست


مداخله عتاب شمس الدین

ای رند تبریزی چرا این ها به آن ها می کنی
رندانه می گویم ترا ،کآتش به جان ها می کنی
ره می زنی صهبای ما ای وای تو ای وای ما
شرمت نشد بر همرهان ، تیر از کمان ها می کنی؟
سیمین عاشق پیشه را گویی سخن ها ناروا
عاشق نبودی کین چنین ، زخم زبان ها می کنی
طشتی فرو انداختی ، بر عاشقان خوش تاختی
بشکن قلم خاموش شو ، تا این بیان ها می کنی
خواندی کجا این درس را ، واگو رها کن ترس را
آتش بزن بر دفترت ، تا این گمان ها می کنی
دلبر اگر بر ناز شد ،افسانه ی پر راز شد …
دلداده داند گویدش : باز امتحان ها می کنی
معشوق اگر نرمی کند ، عاشق ازآن گرمی کند!
ای بی خبر این قصه را ، بر نوجوان ها می کنی؟
عاشق اگر بر قهر شد ، شیرین به کامش زهر شد
گاهی اگر این می کند ، بر آسمان ها می کنی؟
او داند و دلدار او ، سر برده ای در کار او
زین سرکشی می ترسمت ، شاید دکان ها می کنی
از (بی نشان) شد خواهشی ، گر بر سر آرامشی
بازت مبادا پاسخی ، گر این ، زیان ها می کنی

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

 

چـــــون زلف تو ام جانا در عین پریشــانـــی

چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی

من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم

تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی

خواهم که تو را در بر بنشـــــانم و بنشینـــم

تا آتش جـــــــانم را بنشینی و بنشــانی

ای شاهد افلاکی در مستــــی و در پاکــــــی

من چشـــم تو را مانم تو اشک مرا مانی

در سینه سوزانم مستـــــوری و مهجـــــــوری

در دیده بیـــدارم پیدایـــــی و پنهانــــــی

من زمــــــزمـــه عودم تو زمــــــزمـــــــه پردازی

من سلسله موجم تو سلسله جنبانـی

از آتـــــــــــش سودایــــــــت دارم من و دارد دل

داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی

دل با من و جان بی تو نســپاری و بســــــپارم

کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی

ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟

روی از من سر گردان شاید که نگردانـــی

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

از دل افروزترین روز جهان؛

                خاطره ای با من هست؛به شما ارزانی:

سحری بود و هنوز؛

گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود

گل یاس؛عشق در جان هوا ریخته بود

من به دیدار سحر میرفتم.

نفسم با نفس یاس درآمیخته بود.

 میگشودم پر و میرفتم و میگفتم:((های! بسرای ای دل شیدا بسرای!

این دلافروزترین روز جهان را بنگر! تو دل آویزترین شعر جهان را بسرای!

 آسمان؛یاس؛سحر؛ماه؛نسیم؛ روح در جسم جهان ریخته اند

شور و شوق تو برانگیخته اند

تو هم ای مرغک تنها بسرای!

 همه درهای رهایی بسته ست.

تا گشایی به نسیم سخنی؛پنجره ای را؛بسرای!

بسرای!

من به دنبال دل آویزترین شعر جهان میرفتم

 در افق؛پشت سراپرده نور؛باغهای گل سرخ

شاخه گسترده به مهر؛غنچه آورده به ناز

دم به دم از نفس باد سحر؛غنچه ها میشد باز.

 غنچه ها میشد باز؛باغهای گل سرخ؛باغهای گل سرخ؛

یک گل سرخ درشت از دل دریا برخاست!

چون گل افشانی لبخند تو در لحظه شکفتن!

خورشید!چه فروغی به جهان میبخشید!چه شکوهی!

همه عالم به تماشا برخاست!

من به دنبال دل آویزترین شعر جهان میگشتم.

 دو کبوتر در اوج؛بال در بال گذر میکردند.

دو صنوبر در باغ؛سرفراگوش هم آورده به نجوا غزلی میخواندند.

مرغ دریایی ؛با جفت خود؛از ساحل دور؛رو نهادند به دروازه نور....

 چمن خاطر من نیز ز جانمایه عشق؛در سراپرده دل

غنچه ای میپرورد؛هدیه ای می آورد.

برگهایش کم کم باز شدند:

-یافتم!یافتم!آن نکته که میخواستمش!

با شکوفایی خورشید و گل افشانی لبخند تو آراستمش!

تار و پودش را از خوبی و مهر؛خوشتر از تافته یاس و سحر بافته ام:

((دوستت دارم)) را من دل آویزترین شعر جهان یافته ام.

 این گل سرخ من است!دامنت پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق؛

که بری خانه دشمن!که فشانی بر دوست.!

راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست.!

 در دل مردم عالم؛به خدا؛نور خواهد پاشید؛

روح خواهد بخشید..

 تو هم ای خوب من!این نکته به تکرار بگو!

این دل آویزترین شعر جهان را همه وقت؛

نه به یک بارو به ده بار؛که صدبار بگو!

((دوستم داری))؟را از من بسیار بپرس!

((دوستت دارم)) را با من بسیار بگو.

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

شبی شیرین بزد فریاد ، که ای شیرین ترین فرهاد

و ای خسرو ترین شمشاد ، صدای تیشه ات آباد

منم لیلای دلبندت که دل خون است و پا در بند

تویی عاشق ترین مجنون ، ولی در بیستون آزاد

ببندم دیده بر خسرو ، که شاید رو کشم بر تو

تو شیرین می کنی سنگی ، چو عکسی بر دلت افتاد

چو می کوبی تو با تیشه ز غصه کوه را هر شب

به بانگ تیشه ات گویند که بر شیرین نفرین باد

خدایا کوه کن فرهاد شب و روزم نثارش باد

به جانم می زند تیشه شدم با بیستون همزاد

چه تلخ است بخت شیرینم که فرهاد است آیینم

ولی خسرو به بالینم و خونین دل از این بیداد

خوشا بر حال فرهادی که با یک کوه می جنگد

بدا برحال شیرینی که آزادیش رفت از یاد

مرا کندی به کوهستان به عشقی پاک با دستان

به جانم کندمت آنسان که مانی جاودان در یاد

به رازی گویمت اینرا تو کوه کندی و من دلرا

تو عکس من ، من از دنیا ، تو با تیشه، من از بنیاد

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

احسان(خدایا صبر را به من بیاموز)

یادمان باشد که...

 


 

یادمان باشد که : او که زیر سایه ی دیگری راه می رود ، خودش سایه ای ندارد .

یادمان باشد که : هرروز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را .

یادمان باشد که : زخم  نیست آنچه درد می آورد ، عفونت است .

یادمان باشد که :در حرکت همیشه افق های تازه هست .

یادمان باشد که : دست به کاری نزنم که نتوانم آنرا برای دیگران ! تعریف کنم .

یادمان باشد که : آنها که دوستشان می دارم می توانند دوستم نداشته باشند .

یادمان باشد که : حرف های کهنه از دل کهنه بر می آیند ، یادمان باشد که  که دلی نو بخرم .

یادمان باشد که : فرار راه به دخمه ای می برد برای پنهان شدن نه آزادی .

یادمان باشد که : باور هایم شاید دروغ باشند .

یادمان باشد که : لبخندم را توى آیینه جا نگذارم .

یادمان باشد که : آرزوهای انجام نیافته دست زندگی را گرفته اند و او را راه می برند .

یادمان باشد که : لزومی ندارد همانقدر که تو برای من عزیزی ، من هم  برایت عزیز باشم .

یادمان باشد که : محبتی که به دیگری می کنم ارضای نیاز به نمایش گذاشتن مهر خودم نباشد .

یادمان باشد که : برای دیدن باید نگاه کرد ، نه نگاه !

یادمان باشد که : اندک است تنهایی من در مقایسه با تنهایی خورشید .

یادمان باشد که : دلخوشی ها هیچکدام ماندگار نیستند .

یادمان باشد که : تا وقتی اوضاع بدتر نشده ! یعنی همه چیز رو به راه است .

یادمان باشد که : هوشیاری یعنی زیستن با لحظه ها .

یادمان باشد که : آرامش جایی فراتر از ما نیست .

یادمان باشد که : من تنها نیستم ما یک جمعیتیم که تنهائیم .

یادمان باشد که : برای پاسخ دادن به احمق ، باید احمق بود !

یادمان باشد که : در خسته ترین ثانیه های عمر هم هنوز رمقی برای انجام برخی کارهای کوچک هست!

یادمان باشد که : لازم است گاهی با خودم رو راست تر از این باشم که هستم .

یادمان باشد که : سهم هیچکس را هیچ کجا نگذاشته اند ، هرکسی سهم خودش را می آفریند .

یادمان باشد که : آن هنگام که از دست دادن عادت می شود، به دست آوردن هم  دیگر آرزو نیست .

یادمان باشد که : پیش ترها چیز هایی برایم مهم بودند که حالا دیگر مهم نیستند .

یادمان باشد که : آنچه امروز برایم مهم است ، فردا نخواهد بود .

یادمان باشد که : نیازمند کمک اند آنها که منتظر کمکشان نشسته ایم .

یادمان باشد که : من « از این به بعد » هستم ، نه « تا به حال » .

یادمان باشد که : هرگر به تمامی نا امید نمی شوی اگر تمام امیدت را به چیزی نبسته باشی .

یادمان باشد که : غیر قابل تحمل وجود ندارد .

یادمان باشد که : گاهی مجبور است برای راحت کردن خیال دیگران خودش را خوشحال نشان بدهد .

یادمان باشد که : خوبی آنچه که ندارم اینست که نگران از دست دادن اش نخواهم بود .

یادمان باشد که : با یک نگاه هم ممکن است بشکنند دل های نازک .

یادمان باشد که : بجز خاطره ای هیچ نمی ماند .

یادمان باشد که : وظیفه ی من اینست: «حمل باری که خودم هستم» تا آخر راه .

یادمان باشد که : منتظر ِ تنها یک جرقه است ، انبار مهمات .

یادمان باشد که : کار رهگذر عبور است ، گاهی بر می گردد ، گاهی نه .

یادمان باشد که : در هر یقینی می توان شک کرد و این تکاپوی خرد است .

یادمان باشد که :همیشه چند قدم آخر است که سخت ترین قسمت راه است .

یادمان باشد که : امید ، خوشبختانه از دست دادنی نیست .

یادمان باشد که : به جستجوى راه باشم ، نه همراه .

یادمان باشد که : هوشیاری یعنی زیستن با لحظه ها .

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸۸/۸/٤

 

چقدر ساده نوشتی که هرچه بود گذشت
تمام خاطره هایم شبیه دود گذشت
من از تو یاد گرفتم که پر شوم از هیچ
اگر که بودن با تو، پر از نبود گذشت
همیشه باز برایت دری نمیماند
تو گفته بودی از اول، ولی چه زود گذشت
صدای پای دلت هم به گوش من نرسید
بدون مکث گذشتی و بی ورود گذشت
به پای سنگ دلت گریه های من میمرد
که روح غمزده ی من شبیه رود گذشت

__________________________________________________

من خیره برچشمت ولی
چشم تو جایی دیگر است
قولش دهم دل را دگر
این بار بار آخر است
این بار آخر را ولی
من تا ابد یادش کنم
چشمان خیسم را دگر
بایاد تو بازش کنم
تصویر چشمان تو را
گاهی تماشا میکنم
شور نگاهت را ولی
ناچار حاشا میکنم
یاد نگاهت را هنوز
گاهی عبادت میکنم
این روز ها بی طاقتم
گویند عادت میکنم
در ماتم چشمان تو
بی ناله ای پرپر شدم
با عشق آتش بودم و
بی عشق خاکستر شدم

____________________________________________

تـوی دسـتام ْْْْیـه سـبد گـل
توی چـشـمام بـی قـراری
زیر پـام جاده ی خاموش
از دلــــم خـــبــر نـــداری

تــوی قــلـبــم بـودن تــو
تــوی فـکــرم پـُـر بــاور
زیر پام جـاده تـمـوم شد
به تو کی میرسـم آخـر؟

تـو کـجـای ایـن دیـاری؟
تا برات عـشق و بــیارم
اگــه بـشـکـنـه غــرورم
خـم بـه ابـرو نــمـیــارم

پـنـجــره تـــوی اتــاقــم
بسته و خاکـی هـمیشـه
زنـدگـی بـدون عـشقـت
سخـته و اصلا نمیـشـه

تــوی بــی نــهـایــت راه
بـی نگاهت بـی پــنـاهــم
بـگـذر از گــنــاه قــلـبــم
پیشه تو،من رو سیاهـم


کــولـه بـار بـی کــسـی هـام
خـــالـی از احـسـاس بــودن
چه قشنگ و عاشقانه است
بــا غـمت شـعـری سـرودن

تـــو بــزرگــی و خــدایــی
من یـه خاری تو بـیـابـون
تـو یـه قـلـبـه مـهـربـونـی
من یه عاشـق زیر بارون

من کـه چـیزی رو ندارم
جز یه قلبه تـیـکـه پـاره
تـا مـیـام بـگـم خــدایــا !
اســم تـو گـریـه مـیـاره

اگه من سیـاه و خــارم
تـو خــدای آســمــونـی
اگه من میمیرم آســون
اما تو بازم مـی مونـی

روشنی بخـش نگـاهـم
تویی تنها عشق ساده
دنبالـت مـیـام تـا آخــر
هـر نـفـس پـای پـیاده


تـا هـمیـشه تـو رو داشـتن
بهتر از هر عشق زیباست
واسه من حـضـور گـرمـت
بهتر از هزار تا دنـیـاسـت

تــو هـمـیـشـه مـانـدگاری
روی صـحـنه ی وجــودم
اگــه تـو بــا مـن نـبـودی
خــوب مـنم ایـنجا نـبـودم

تــو سـکـوتـت پــره نوره
ولی قلبه من چه خاموش
اگـه تـو همیـشـه هـسـتـی
قلبه مـن شـده فـرامـوش

بی نهایت تو رو مـی خوام
تـا هـمیـشه بـا تـو هـسـتـم
تـو خــدای عـاشــق هـایـی
تو رو با عشق می پرستم

صبر و صبر و صبر

روشنایی از دور پیداست

(احسان)

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸۸/٦/٢٧

 

ای شور زندگی, در این هجوم درد, تسکین من بمان
عمریست رفته ای, آه ای غزل بدوش از آمدن بخوان
هر روز یک غزل هر شب ترانه ای سر میدهم زجان
ای دلرباترین تندیس عاشقی, این خسته را مران
بی من نشو بمان


در جستجوی تو, ای بهترین دلیل, هر روز بوده ام
هر بار در خیال, آغوش عاشقی, بهرت گشوده ام
این واژه های ناب, ای قصه گوی عشق, از تو شنیده ام
من این سراب وصل, در لحظه های خواب, هر بار دیده ام:
بی تو چو مرده ام

یادم نمیرود آن روز عاشقی , پیغام های دور
من پر ز شعر و شور ,کابوس انتظار در آن شب عبور
دلخوش به یک قرار چون یک گدای پیر با چشم های کور
درمان کوریم یک لحظه دیدنت در جامه ی حضور
یادم نمیرود ,پیغام های دور


روزی که نیمکت از پاسخت شکست, از خنده ات گریست
روز زوال من, با حرف های تو, با جمله های نیست
فریاد می زدم, گر بی منی هنوز, این عشوه های کیست؟
آرام خنده ای بر لب نشانده ای ; تشویش بهر چیست؟
از بی تفاوتی صد بار دل گریست


من حرف میزدم از عمق جان ودل در معنی جنون
با آن کنایه ها, این زورق امید, می گشت واژگون
این سینه آب را, می کرد آرزو, از آتش درون
لبخند میزدی بر کشتی جفا بر بستری ز خون
وای از نگاه تو ای وای از جنون

این جایگاه سرد روزی پر از تو بود, روزی پر از امید
من حرف میزدم از لحظه های ناب, قلبت نمی شنید
چشمان مضطرب, با زلف های رام, بی تاب همچو بید
با یک نگاه تو این مرغ منتظر سوی تو پر کشید
ای وای چشم تو هرگز مرا ندید

محتاج بودمت چون تشنه ای به آب, چون مرده ای به جان
سخت است زندگی, بی چشم های تو, می گفتمت بدان
اصرار کردمت با طعم التماس, بی من نشو بمان
صد بار رانده ای این خسته را ولی, این بار را نران
بی من نشو بمان

این باغ های کال, این کو چه های سرد, با درد من غریب
این مردمان دور,عاشق کشان پست ,پر حیله و فریب
آخر برای من این زندگی چه سود؟ این دائما̋ نشیب
جز چشم های تو آن کاملا̋ خمار وان یکسره نجیب
با تو پر از فراز بی تو پر از نشیب

من بی تو اشک را تفسیر میکنم این گریه را ببین!
این قلب خسته را مدهوش میکنم با ناله ی حزین
دیگر برای من چیزی نمانده از آن زلف پر زچین
ای شوکران غم من دوست دارمت ای زهر پر ز کین
در این عبور سرد یارم مرا ببین

با هر تپش تورا ای لذت عروج صد بار خوانده ام
هر بار رفته ای ای کیمیای مرگ در سوگ مانده ام
برخیز عمر من تکرار آه شد بی تو چه مانده ام
لب خنده های دور لبخند های پاک در غم نشانده ام
بی تو چه مانده ام بی تو چه مانده ام
__________________________________________________________

می نویسم، شاید
توی امن و خلوت اتاق تو
روی این صفحه ی نور
واژه هام لمس کنن نگاهتو
تو که راهم نمی دی تو خلوتت!
می نویسم، شاید
اگه من مزاحمم،
لااقل،
بخونی شعر منو
روی صندلی ی چرم راحتت!
می نویسم، شاید
بزنه قلب تو آتیش بگیره
با جرقه ی یه واژه تو غزل،
می نویسم، شاید
بیت سرگردونی
بی هوا تو رو بگیرتت بغل
و تو مهربون بشی
مث روزای قدیم
مث عکست که توی کیف منه
مث گودی ی کنار خنده هات!
می نویسم، شاید
یه روزی وقتی از آدمای بد خسته شدی
از خیالت بگذرم
که بدونی بدون دستای تو
من چه قد در به درم
می نویسم، شاید
یکی از همین شبا دلت گرفت
به سرت زد و دو خطم تو نوشتی واسه من!
می نویسم . . . شاید!
می نویسم . . . شاید!

____________________________________________________

وقتی شب سر می زنه
تو سکوت این اتاق
دوباره خیال تو در می زنه
وقتی شب سر می زنه
پرده می رقصه تو دستای نسیم
یاد من می ندازه که
من و تو بدون هم چقد کمیم . . .
وقتی شب سر می زنه
یاد موهات می شینه
نوک انگشتای من
هر جای دنیا باشی
چشمک ستاره ها،‌ صورت ماه
از چشات برام می گن
وقتی شب سر می زنه
محرم هر کی باشی
لب من شاپرک بوسه می شه
رو لبای گم شده ت پر می زنه
و تب گناه می شینه به شب . . .

وقتی شب سر می زنه
دوباره خیال تو در می زنه .

__________________________________________

دخترای کوچه ی کودکیام
میون شهر بزرگا گم شدن
مث شمعی تو خیابون شلوغ
عاقبت خاموش این مردم شدن
توی این همهمه ی زشت و سیاه
گم شدن روبانای سبز و سفید
دیگه هیچکس دامنای رنگیشون،
کفشای عروسکی شونو ندید
دخترای کوچه ی کودکیام
که چشای مشکی شون ستاره داشت
عاشق دروغ این شهر بزرگ
عاشق چراغای رنگی شدن
با نگاه گرم مهربونشون
تو هوای سرد بی عاطفه گی
جلوی چشای ناباور من
همدم آدمای سنگی شدن . . .
پی حس پاک دل سپرده گی
من دیگه کجا برم کجا بیام
مثل شون هیچ جایی پیدا نمی شه
دخترای کوچه ی کودکیام . . .

سلام

(احسان)

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸۸/٦/۱٠

 

شش سال گذشت

شش سال گذشت

شش سال گذشت

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٦/٢/۱٦

 

خدا حافظ

خدا حافظ

خدا حافظ

آرامستان من چشمان خیسم را ببین و مرا باور کن

چشمانم خیس است اما دستانم خون آلود

خدا حافظ(احسان)

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٦/۱/٢٠

 

برشن دواره برشن ساقي دلم كه‌واوه !
شيتم كه تا نه‌زانم ! زانستنم عه‌زاوه !


برشن دل ت خوه‌ش بو ! ساقي ئه‌گه‌ر مِ ديمه ،
كه‌س گيان وه ده‌ر نيه‌وه‌يدن له‌ي سال ناسواوه


كليام و برشيامه ئي ‌ده‌رده كه‌س نيه‌زاني
ئه‌شكم له تاو ديوريد هه‌م ئاگره هه‌م ئاوه


گوونا وه ژير زولفد بيلا بكه‌ي خوه‌ر ئاوا
بوومه خِرِ چه‌وه‌يلد! جاري چِ وه‌خت خاوه ؟!


ده‌ردم كه‌سي نيه‌زاني ، داخم له بي كه‌سي خوه‌م
ته‌نيامِ چيو بكشيم ئي گشته ناحساوه


ئيوشم دلم هلاكه ، تا ده‌س بنه‌يده تالان
ئيوشي حه‌يا كه » په‌رته‌و « ! ده‌س له‌ي قسه‌يله لاوه !

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

هر چي و ئاگِر كيشمَت،اي دل نيود درمانِ تو

اجل نياسه شوونِ مه دَس مِِنو داوان تو

ساقي شَراوم زهر بيَه، تا كي بنوشم جام زهر؟

دَردم له بَس كه كاريه، كاري نيه درمانِ تو

تا كي بِكيشم درد و رنج ، تا كي بنوشم زهر مار

قِسَه ي كَس و ناكَس و خوم، تا كي بكشيم بانِ تو؟

دي و مه سامان نَرسد، ترسم سَريش بر باد بچود

بيل تا بچو بر باد ولي، امشو وه بانِ شانِ تو

دُشمِن نَوازش كرديوو،ئاگر نيايده گيانِ دووس

وي خَم و تِرس تو نوياد، خوم كُشتيام وَ گيانِ تو

ئه و چينِ زُلفه چي وَه كوو؟ ئه و گشتِ لُطفه چي وَه كوو؟

تقصيرِ مه وي ناوَه چَس؟ هامَه سرِ پيمانِ تو

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

ئاواره‌گه‌‌ی بیچاره‌گه‌ی بی خانمانم ئه‌رمه‌نی !
مالد نیه‌زانم هاله کوو رووح و ره‌وانم ئه‌رمه‌نی !
ترسم وه گه‌ردم تا نه‌که‌ی بیوشی بچوو ده‌ر وا نه‌که‌ی
ئمجا م دی دیوانه‌گه‌ی ئاگر وه گیانم ئه‌رمه‌نی
ت به‌و موسلمانی بکه له‌ی گه‌وره مهمانی بکه
هه‌ر چی ک خوه‌د زانی بکه م ناتوانم ئه‌رمه‌نی !
بیخود ئرا ترسی خوه مم قورسه ده‌مم خاتر جه‌مم
مانگه شه‌وه‌ سایه‌ی خوه‌مه‌ها شان وه شانم ئه‌رمه‌نی !
نووش ئه‌وقره چشتی نیه ده ر وا که بارم که‌فتیه
هه‌ر یه‌ی چکه‌ی نه‌زری بکه ته‌ر بوو زوانم ئه‌رمه‌نی !
ئه‌ر یه‌ی که‌سی له دژمنی پرسی یه له کووره سه‌نی
وه گیان هه‌ر چی کافره ئیوشم نیه زانم ئه‌رمه‌نی !
پشتم له بار ده‌رد و خه‌م شکیا نیه‌زانم چوه بکه‌م
ده‌ردم یه‌سه له مال خوه‌م بی خانمانم ئه‌رمه‌نی !
رووژ و شه وم جوور یه‌که‌ ده‌ر وا که مایووسم مه‌که‌!
ئاخه و ه ناشه‌ر تازه م جیال جوانم ئه‌رمه‌نی !
ده‌ر واکه زیوتر « په‌رته‌وه‌» مهمانه‌گه‌ی ئاخر شه‌وه‌
یه‌ی شیشه له و به‌د مه‌سه‌وه پر که بزانم ئه‌رمه‌نی !

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

که وتر پر کنده بالم شوق پروازم نه من

توله چيمه و لال و توره م ده نگ آوازم نه من

ساز و پنچه م هر دوواني خئورده و داوه شکياس

ديلمان ماهور و دشتي شور و شهنازم نه من

دل وه کزه و مور و شينه عازيت بار غمه

دي له جه ر گه ي شادياران نغمه ي سازم نه من

ناو شو يلداي غم دس وه زرانو نيشتمه

بي ده ره تان و غريبم مانگ هاورازم نه من

هه ر له ميخانه ي دو چاوي سر مه س و شيدا بيام

دي من و درد خماري يار چاو بازم نه من

باغ و گلزارم چيه يي جي وه تاراج خزان

پئونه زار و لاله نرگس سرو شيرازم نه من

 در و در بيمه و نيه زانم دل وه کوره کيشده م

سر وه هر کئوچه خو کيشم يي در وازم نه من

له کنار بيستون غرقه وه خئون و بي کسم

گيان شيرينم له دس چي يار طنازم نه من

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

له توو زی ئاد تی ر که س نه لاووینم

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٦/۱/۱

 

خنده خنده ميكني، گريه گريه ميكنم بعد از اين مگو كه چيست راز گريه كردنم
هاي هاي گريه ها، شانه هاي خوب تو خنده هاي تلخ من، مثل گريه كردنم
دست هاي سرد من، دست هاي گرم تو حس حس نكردنم، مثل گريه كردنم
چشم هاي پست من، چشمهاي مست تو پلك هاي خيس من، مثل گريه كردنم
لحظه هاي چشم من، مثل ابر آسمان يا كه ابر آسمان، مثل گريه كردنم
سرد و سرد و سرد و سرد اين نگاه پر ز درد سردتر سكوت من، مثل گريه كردنم
خاطرات كوچكم مثل خواب شب گذشت درد تلخ بي كسي، راز گريه كردنم
بعد از اين نوشته ام روي قلب خسته ام حق من همين غم است، مثل گريه كردنم

من و تو میدانیم این عزیز ترین شعر آرامستان است

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

تنگ بلور ماهيم، مثل يه قلب تنگه
چاره’ دلتنگياش، فقط يه تيكّه سنگه

دنبال راه چاره، همش داره ميچرخه
تو آب شيرين تنگ، طعم اسيري تلخه

بهش ميگم: نري يا، بي تو دلم ميگيره
بهم ميگه؛ بمونه، تو اسيري ميميره

ميگم: اگه بموني، هر روز بهت نون ميدم
ميگه: چه فايده از نون؟ وقتي دارم جون ميدم

بهش ميگم كه مرگه، بهاي آزادگي
بهم ميخنده، ميگه:همين؟....به اين سادگي!؟!
گف:بالاي سياهي، چه رنگي هستش ديگه؟
خوب كه كمي فك كردم، ديدم كه بد نميگه.

هميطور بازي بازي، يه سنگ اومد تو دستم
ماهيه گفتش: گردو؛ منم گفتم: شكستم.
يك دفه قلب ماهي مثل بلوره وا شد
تو لاي هر پولكش، يه تيكّه شيشه جا شد

از اون بالاي طاقچه، آهسته افتاد زمين
فرصت آزادگيش، فقط همين بود؛... همين.

رو تيكّه هاي شيشه، همينجوري جون ميداد
اما چه مرگ خوبي؟!.... توي هواي آزاد!

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

دل تنگي ام را از غزل اين يار ديرينم بپرسيد
از همسپار لحظه هاي تلخ و """شيرينم""" بپرسيد

اين خنده هاي بي خودي را بر لبم جدي مگيريد
حال مرا از واژه هاي شعر غمگينم بپرسيد
من خود ندانم شما درد مگوي سالها را
از او كه عاجز مانده در يك لحظه تسكينم بپرسيد
من خود زنده ام اما خود اين ناديده را باور ندارم
از هر كه اين ناباوري را كرده تلقينم بپرسيد
باور ندارم از خود اين تسليم بي چون و چرا
از زندگي از هر كه ميخواند به تمكينم بپرسيد

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

يكی دو روز ديگر از پگاه
چو چشم باز می‌كنی
زمانه زير و رو
زمينه پرنگار می شود
زمين شكاف می‌خورد
به دشت سبزه می‌زند
هر آن چه مانده بود زير خاك
هر آنچه خفته بود زير برف
جوان و شسته رفته آشكار می‌شود
به تاج كوه
ز گرمی نگاه آفتاب
بلور برف آب می‌شود
دهان دره ها
پراز سرود چشمه سارمی شود
نسيم هرزه پو
ز روی لاله های كوه
كنار لانه های كبك
فراز خارهای هفت رنگ
نفس زنان و خسته می‌رسد
غريق موج كشتزار می‌شود
در آسمان
گروه گله های ابر
ز هر كناره می‌رسد
به هر كرانه می‌دود
به روی جلگه ها غبار می‌شود
درين بهار ... آه
چه يادها
چه حرفهای ناتمام
دل پر آرزو
چو شاخ پر شكوفه باردار می‌شود
نگار من
اميد نوبهار من
لبی به خنده باز كن
ببين چگونه از گلی
خزان باغ ما بهار می‌شود

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

وقتي بزرگ مي شوي ،
ديگر خجالت مي كشي به گربه ها سلام كني و براي پرنده هايي كه آوازهاي نقره اي مي خوانند دست تكان بدهي

خجالت مي كشي دلت شور بزند براي جوجه قمري هايي كه مادرشان بر نگشته،

فكر مي كني آبرويت مي رود اگر يكروز مردم _همانهاي كه خيلي بزرگ شده اند_ دل شوره هاي قلبت را ببينند و به تو بخندند

وقتي بزرگ مي شوي ،
ديگر نمي ترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد، حتي دلت نمي خواهد پشت كوهها سرك بكشي و خانه خورشيد را از نزديك ببيني

ديگر دعا نمي كني براي آسمان كه دلش گرفته ، حتي آرزو نمي كني كاش قدت مي رسيد و اشكهاي آسمان را پاك مي كردي

وقتي بزرگ مي شوي ،
قدت كوتاه مي شود .آسمان بالا مي رود و تو ديگر دستت به ابرها نميرسد و برايت مهم نيست كه توي كوچه پس كوچه هاي پشت ابرها ستاره ها چه بازي مي كنند

آنها آنقدر دورند كه تو حتي لبخندشان را هم نمي بيني و ماه ، همبازي قديم تو آنقدر كمرنگ مي شود كه اگر تمام شب را هم دنبالش بگردي پيدايش نمي كني

وقتي بزرگ مي شوي،
دور قلبت سيم خاردار مي كشي و درمراسم تدفين درختها شركت مي كني و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را مي خواني و يكروز يادت مي افتد كه تو سالهاست چشمانت را گم كرده اي و دستانت را در كوچه هاي كودكي جا گذاشته اي ، آنروز ديگر خيلي دير شده است

فرداي آنروز تو را به خاك مي دهند و
مي گويند: خيلي بزرگ شده بود

پ خ م خ د د ت ه ز ک ا م خ د ب و ب ر ز ک ا

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٥/۱۱/٢٥

 

شبي بود آن شب رويا كه در جانم اثر دارد
يكي هم صحبت قلبم كه حرفي از سفر دارد

كشيدم سفره ي دل را به روي ميز چشمانش
نگفتم از ته قلبم ولي او خود خبر دارد

نمي دانم چه ها گفتم ولي جسمم چه لرزان شد
شنيدم گفت در دنيا دل شيدا ثمر دارد

شنيدم گفت آهسته نرو راه كج دنيا
كه بي سامان و بي پايان فقط نامي دگر دارد

سفر در اوج چشمانش سفر بر روي لب هايش
سفر از تاري شب ها به جايي كه سحر دارد

دلم لرزيد و ترسيدم و آن شب را سحر كردم
ولي حالا به دور از غم دلم فكر سفر دارد

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

کاش قبل از رفتنت، پروانه ها
شمع های مرده را شیدا کنند
تا سکوت اشکهایم بشکند؛
غنچه های نسترن را وا کنند



کاش قبل از رفتنت، پرواز هم
در سکوت تیره ی شب، غرق بود
کاش آن روزی که رفتی تا غروب
مدفن خورشید هم در شرق بود



کاش قبل از رفتنت، پس کوچه ها
در خم ابروی تو، گم می شــــدند
یاسمن هایی که غربت کشته بـود
مصرعی از یک تبسم می شدند



کاش قبل از رفتنت، ارکیده هم
غربت شمشادها را دیده بود
تا هوای شهر من خاکستری ست
آسمان را از دلم دزدیده بود



کاش قبل از رفتنت، یک آرزو
غصه تنها شدن را می ربود
باغبان یاسمن های غریب؛
شعر غمبار مرا، اشکم سرود

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

زندگی رو میشه بافت اما با یک تار دیگه
سرود عشقو میشه ساخت اما با ساز دیگه
میشه یک لباس تازه کرد به جسم عاشقی
میشه با پرنده آواز بخونی به سادگی
میشه چشمک بزنی به روی مهتاب شبا
میشه خنده ها رو بنشونی تو بر روی لبا
میشه با خدا یه جور ساده تر حرف بزنی
میشه گلها رو یه جور تازه تر رنگ بزنی
میشه باور کنی که ستاره هم حرف می زنه
میشه کاری کرد پرستو با نگاش حرف بزنه
میشه با یه شوق دیگه رو کنی سوی بهار
میشه سنگا رو کنی روی غم دلها هوار
میشه آشتی کرد با عشق و سادگی تو زندگی
میشه سر به پای عشقا بذاریم به بندگی
میشه رنگ بال شاپرکها رو رو سنگ کشید
میشه جز خوبی توی هفت آسمون هرگز ندید
میشه هر نگاهی رو یه جور زیبا معنا کرد
میشه گرم کرد با محبت همه جا دلهای سرد
میشه زیبایی رو توی تاریکی شبها دید
میشه نرگس گل لادن از میون ابرا چید
میشه جز خوبی زندگی ندید با عاشقی
میشه خلوت بکنی با سایه ها دقایقی
میشه شوق غنچه روتو باز شدن باور کنی
میشه اسم همه ی عاشقا رو از بر کنی
میشه آکنده کنی فضا رو از بوی وفا
میشه هدیه کنی تو به قلبای خسته صفا
میشه تو هر نفست زندگی رو جاری کنی
میشه واسه ی قناری تو لک کاری کنی
میشه با دستات بهارو بذاری تو خاک سرد
میشه دلها رو بشویی از غم و غصه و درد
میشه از رنگین کمون پل بسازی واسه دلا
میشه خنده رو تو مهمون بکنی تو منزلا
میشه از خلوت دلهای غریب یادی کنی
میشه یک کبوتر تن خسته رو یاری کنی
میشه همسفر شی با ماهی سرخ کوچولو
میشه اونو ببری تا دریاها بی های و هو
میشه خوبیها رو معنا بکنی توی کتاب
میشه باشی خیلی محکم مثل سد نه یک حباب

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

امشب می خوام برای تو، از شهر بی سفر بگم
واسه چشای خوشگلت، یه شعر تازه تر بگم
امشب می خوام اگه بشه، یه کم واست دعا کنم
پرنده های خسته رو از تو قفس رها کنم
ستاره بارون بکنم، شبهای بی ستاره رو
کنار هم بچسبونم ، قلبای پاره پاره رو
امشب می خوام به خاطرت، دل رو به دریا بزنم
بیام و از گذشته ها، تو رو به فردا ببرم
عکس چشای نازتو، نشون بدم به آسمون
تا اینجوری بهت بگم، تو رو خدا پیشم بمون
بمون تا آسمون دل دوباره بارونی بشه
ثانیه های بی کسی، دوباره قربونی بشه
بمون، نذار عقاقیا خسته بشن از عاشقی
دنیا رو باز دیوونه کن، با شاخه های رازقی
امشب می خوام برای تو از شهر بی سفر بگم
هر شب به خاطر چشات، یه شعر تازه تر بگم

هنوز عاشق بارانم

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٥/۱۱/٧

 

کنار بغض ترانه، فضا چه دلگیر است
برای از تو بریدن، نگار من؛ دیر است
به شوق با تو پریدن نمی زند قلبم
ولی به پای رسیدن هنوز، زنجیر است

بیا به خاطر باران، که باورم پژمرد
و رنگ قهوۀ چشمان تو، دلم را برد
نبوده ای که ببینی، چقدر باریدم
شبیه ابر غریبی که دل به شب نسپرد

نوشته روی حقیقت، سکوت دریاها
عبور شعر من از کوچه های پروا ها
کسی ندیده مرا ، دل به آسمان دادم
نفس بریده رسیدم به شهر فردا ها

ستاره می شوم اما، طلوع بیدار است
درون هر غزلم اشتیاق دیدار است
ستاره می شوم اما، غریب می مانم
کنار قطره اشکی که سخت بیمار است

همیشه مثل حقیقت، رقیق می بارم
به پای هر مژه ات، تا سپیده بیدارم
چه ترسی از شب تاریک و طبل رسوایی
عیان نوشته ام امشب که دوستت دارم

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::



صخره ! نامت چه صلابت دارد
گوش بر محكمي نام تو عادت دارد
صخره! اي كاش دلم جايگهت مي گرديد
آنكه دل صخره بود ، وه چه سعادت دارد!
صخره ! هيچ از غم ايام خبر داري؟ نه
غم كجا با دل همچون تو عداوت دارد؟
غم فقط بر دل نرم من ديوانه نشست
دل نرمي كه فقط عشق وصداقت دارد
دل من شرحه شد از اين همه غمباري ودرد
گوش كن،گوش كن اين جان چه شكايت دارد؟
هيچكس قدرت بشكستن نام تو نداشت
هر كس اما به لگدماليم عادت دارد
تو دگر ازمن غمديده ي سرگشته مپرس
كه چرا اين همه جان بر تو حسادت دارد؟
تا ابد بر تو و بر محكميت غبطه خورد
اين دل تنگ كه احساس حقارت دارد

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

اي نگاهت رخ مهتاب شبانگاهي من...
اي كه دستان تو ارامش ديرينه من...

تو كجا خانه گشودي زچه بيتاب شدي...
به دو پايم همه جا گشتم وناياب شدي...

به كدامين عمل من به كدامين سخنم ....
تو كشاندي همه اتش به دل و جان وتنم...

روزها غرق تماشاي نگاهت بودم...
در سراي غم تو جام شرابت بودم....

تو گرفتي همه افاق سحر گاه مرا...
با كه گويم غم سرگشته وهجران تورا...

نرو اي گمشده ي ثانيه هاي نفسم...
نرو از خاطر دلخسته وسرد قفسم...

ديگر از داغ فراقت نفسي بر تن نيست...
كاش روزي بيايي كه رمق در من نيست...

پ خ د د ع د

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٥/٩/٤

 

آیینه پرسید که چرا دیر کرده است

نکند دل دیگری او را اسیر کرده است

خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است

تنها دقایقی چند تاخیر کرده است

گفتم امروز هوا سرد بوده است

شاید موعد قرار تغییر کرده است

خندید به سادگیم آیینه و گفت

احساس پاک تو را زنجیر کرده است

گفتم از عشق من چنین سخن مگوی

گفت خوابی , سالها دیر کرده است

در آیینه به خود نگاه می کنم , آه

عشق تو عجیب مرا پیر کرده است

راست گفت آیینه که منتظر نباش

او برای همیشه دیر کرده است

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

من تموم قصه هام قصه ي توست
اگه غمگينه اون از غصه ي توست
يه دفه مثل يه اهو توي صحراها رميدي
بس كه چشم تو قشنگ بود گله ي گرگ و نديدي
دل نبود توي دلم
تورو گرگا نبينن
اونا با دندون تيز
به كمينت نشينن

الهي من فداي تو چيكار كنم براي تو
اگه تو اين بيابونا خاري بره به پاي تو


يه دفه مثل پرنده قفس عشقو شكستي
پرزدي تو آسمونا رفتي اون دورا نشستي
دل نبود توي دلم
گم نشي تو كوچه باغا
غروبا كه تاريكه نريزن سرت كلاغا
نخوره سنگ به بالت
پرت نشه فكرو خيالت



يه دفه مثل يه گل رفتي تو دست خزون
سيل بارون وتگرگ ميومد از آسمون
بردمت توي گلخونه كخ نريزه تو سرت
كه يه وقت خيس نشه يخ كنه بال وپرت
نشكني زير تگرگ
نريزه از تو يه برگ




يه دفه مثل يه شمع داشتي خاموش ميشدي
اگه پروانه نبود تو فراموش ميشدي
آره پروانه شدم كه پرام سوخته شه
كه آتيش دل تو به دلم دوخته شه
كه بسوزه پرو بالم
كه راحت بشه خيالم


دارم از تو مينويسم
تو كه غم داره نگات
اگه دوست داشتي بگو
تا بازم بگم برات
انقده ميگم كه خسته شم
با عشق تو شكسته شم

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

منم تنهاترين تنهاي دنيا...
تويي زيباترين زيباي دنيا..

منم مثل اميد يك قناري...
قراري بر دل هر بي قراري...

منم يلداي بي پايان عاشق...
توبودي مرحم زخم شقايق...

تويي ساكت تر از پژواك شبنم...
به روي برگ گل ها خواب نم نم...

منم ان لهجه ي لبريز از درد...
نگاه تو نبوده هرگزم سرد...

تويي لالايي خواب خوش اواز...
نگاهم را ببين در شوق پرواز...

منم ان دفتر لبريز از مهر...
كه جادوي نگاهت كرده اش سحر...

نگاهت را پرستم اي نگارم ...
فداي تار مويت هر چه دارم...

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

(احسان)

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٥/۸/۸

 

رو بوم آسمون من، پر ميزنن كـبـوتـــرات
ابري شده نگاه من، بازم دلم تنگــــه برات
يه شب كنار پنـــجره، نامه نوشتم واسه تو
گرفته رنگ عاشــقي، غربت پر رنگ شبات

بارون گرفـــته گونه هام، منتظر پرنده هام
به چشم من نيگا نكن، تحملش سخته برام
تنها دليل زنـــــدگي؛ خسته شدن ياسمنا
بهونه اي شده غــــمت، واسه ترانه گفتنام

تكيه به شونه هام بده، به خاطر ســتاره ها
بخون از عاشقي برام، شعري پر از گلايه ها
چيزي ندارم به خدا، ساحل چشمام مال تو
رود چشام رد ميشه از، شهر سفيد نامه ها

شب شده آسمون دل، غصه نشسته رو دلم
خيره شدم به عكس تو، دلم گرفته، كسلم
خيلي عزيزي واسه من، خيلي دوستت دارم ولي
يه قولي دادم به خودم، اگه بگي برو، برم

گفتي اگه بهار بشه، دوباره از سفر مياي
محض دل عقاقيا ، يك دفه بي خبر مياي
مي ترسم از چشماي تو، روزي كه برگشتي بگي
از عاشقي خسته شدي ، يه حس تازه تر ميخواي

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

بیا برای پرستو، زمهر دانه بپاشیم
بیا پناه کبوتر، طبیب چلچله باشیم
بیا که درد عطش را ز چشم غنچه بشوییم
برای موج پریشان ز عشق قصه بگوییم

بیا که دعوت گل را بباغ دل بپذیریم
بیا زهجرت مرغان خسته درس بگیریم
بیا ز دفتر پروانه شعر شمع بخوانیم
بیا بخاطر گل ها، همیشه تازه بمانیم

بیا که کشتی دل را به موج مهر سپاریم
بروی دفتر دل ها، رز امید بکاریم

بیا زلال بمانیم، مثل برکه و باران
و حرمتی بگذاریم به صداقت یاران

بیا حوالی یک گل ز عشق خانه بسازیم
برای غربت گنجشک، آشیانه بسازیم
...

بیا سپیده که آمد صدا کنیم خدا را
و تا افق برسانیم دست سبز دعا را

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

(احسان)

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٥/٦/۱٩

 

پروردگارا !
این نامه را بنده ای از بندگان تو بتو مینویسد که بدبختی به مفهوم وسیع کلمه در زندگی بی پناهش بیداد میکند ...
به عظمت و عدالت تردید ناپذیرت سوگند..همین حالا که این نامه را به تو مینویسم آنقدر احساس بدبختی میکنم که تصورش- حتی برای تو که تنها پناهگاه تیره بختانی - امکان ناپذیر است..
میدانی..خدا سرنوشت دردناکی که نصیب زندگی تنهای من شده صرفا" زاییده یک امر تصادفی است ..
مگر زندگی جز ترادف تصادفات چیز دیگری هم هست؟..نه.خدا ! به خدا نیست...

بیست و هشت سال پیش از این دختری زشت روی و ترشیده با پولی که از پدرش به ارث برده بود..جوانی زیبا را خرید..نتیجه این معامله وحشتناک من بودم ! بخت سیاه من حتی آنقدر به من یاری نکرده بود که وجودم تجلی دهنده زیبایی پدرم باشد..هنگامیکه در
۹ سالگی برای نخستین بار به آینه نگاه کردم..بچشم خود دیدم که چهره ام چرکنویس از یاد رفته ایست از چهره وحشت انگیز مادرم ..!
سیزده ساله بودم که یک ورشکستگی همگانی همراه با دارایی خیلی از ثروتمندان..ثروت مادرم را هم برد.و همراه با ثروت مادرم .. پدرم را ...
تا آن زمان علیرغم چهره زشتی که داشتم..زرق و برق ثروت هرگز نگذاشته بود..که من در مقابل دخترانی که تو زیبایشان آفریده بودی احساس تحقیر کنم ...تنها هنگامی که فقر سایه نا میمون خود را بر چهره زشتم افکند.. برای نخستین بار احساس کردم که تا چه پایه محرومم !..
در دوران تحصیل همیشه شاگرد اول بودم .. چه شاگرد اول بدبختی ! شب و روز سرم با کتاب بود..همه تلاشم این بود که نقصان ظاهر را با کمال باطن جبران کنم..زهی تلاش بیهوده !

دوران بلوغم بود..همه سلولهای بدن درمانده ام از من و احساسات من.. (من) و (احساسات) متقابلی می خواستند..
دلم وحشیانه آرزو میکرد که بخاطر عشق یک جوان هرچقدر هم وامانده..بطپد ..!
نگاهم سرگردان نگاه عاشقانه ای بود که با تصادم آن..در زیر دلم.. یک لرزش خفیف و سکرآور وجودم را به رقص آورد..
می خواستم و از صمیم قلب آرزو میکردم..که هر یک از طپش های قلبم انعکاس ناله شبانه عاشقی باشد که کمال سعادتش تعقیب سایه عشق من میبود.
دلم می خواست از ماوراء نفرت اجتناب ناپذیری که زاییده چهره نفرت انگیز من بود..جوانی از جوانان روزگار ..دلم را میدید..و میدید که دلم تا چه حد دوست داشتنی است..(و)تا چه پایه میتواند دوست بدارد..
در اینجا!در این دنیای ظاهر بین ظاهربین پرست..دل صاحبدلان را آشنایی نیست..

برغم آرزویی که داشتم هرگز نه جوانی سراغ جوانی مطرودم را گرفت..نه دلی به خاطر تنهایی دلم گریست..
تنها بستر تک افتاده ام میداند که شبها به خاطر آرامش دلم..چقدر دلم را گول زدم..همه شب ..به او - به دل بی کسم - قول میدادم که فردا مونسی برایش خواهم یافت..
و هر روز - همه روز ..به امید پیدا کردن قلبی آشنا..نگاهم نگران صدها نگاه نا شناس بود..

آه ! ای سرنوشت المبار!..ای زندگی مطرود!..
در جستجوی دلی آشنا هر وقت هر کجا رفتم..هر کجا بودم..این زمزمه خانمانسوز به گوشم رسید :
دختر خوبی است..بی نهایت خوب! .. اما .. افسوس که .. زیبا نیست!هیچ زیبا نیست!

تنها تو میدانی خدا! که شنیدن اینچنین زمزمه اندوهبار برای دختری که از زیبایی محروم است..چقدر تحمل ناپذیر و و شکننده است! واین..پروردگارا ! به عدالتت سوگند که شوخی نیست..شعر نیست..تراژدی خلقت است! تراژدی زندگیست! .. خداوندگارا ! اشتباه میکنم..اینطور نیست؟!


هیجده ساله بودم که تحصیلاتم به پایان رسید.. بیشتر از آن نه نمیتوانستم به تحصیلاتم ادامه دهم و نه میل داشتم اینکار را بکنم.. مادرم میل داشت اینکار را بکنم.. مادرم میل داشت که تکلیف آینده من هرچه زودتر تعیین شود ! آینده؟...چه آینده ای؟...کدام آینده؟ ..
مشتی موی کز کرده..یک جفت دست کج و معوج نازک..یک بینی پهن توسری خورده..با دو دیده لوچ و قلبی گرسنه در سینه ای مطرود و تهی و یک زندگی هیچ..و یک زندگی پوچ..چه آینده ای می توانسته داشته باشد؟ جز حسرت سینه سوز..عزلت شباب شکن 
..اشک..اشک پنهانی ..

نگاههای نگران و ترحم آمیز مادرم بدتر از همه چیز استخوانهایم را آب میکرد .. هیچ دلم نمی خواست قابل ترحم باشم .. اما .. مگر با خواستن دلم بود؟..قابل ترحم بودم.علتش هم خیلی ساده بود : نه ثروتی داشتم که به تقلید از مادرم مردی را بخرم .. و نه ..آه ! خداوندا ! درباره زیبایی دیگر چه بگویم !

با خاطری نگران .. خاطری بی نهایت نگران و آشفته .. برای تسلی دل تسلی ناپذیرم به شعرا و نویسندگان بزرگ پناه بردم ....
چه شبها که در(دوزخ) دانته هاج و واج ماندم و سوختم .. و در عزای مرگ جانخراش (گوریو) ی واژگونبخت .. چه فلسفه های وحشتناک که درباره کمدی زندگی طمع بی پایان زندگان از(چرم ساغری) بالزاک اندوختم...
با حافظ شیراز بر تارک افلاک با فرشتگان سرگشته هم پیاله شدم...در اطاق ماتمزده ام چه شبها که بخاطر قهرمان (اطاق شماره ۶) چخوف گریستم . . مدتها (دیکنز) دوش بدوش (داستایوسکی) دل درهم شکسته ام را با آتش آشیانسوز قهرمان تیره روزشان کباب کردند. و پهلوانان  یاءس آفرین (کافکا) آخرین ستون امیدم را بسر زندگی نومیدم خراب کردند.

خداوندا ! دیگر چه بگویم..چگونه بگویم که چند سال متوالی برای تسلی دلم از یک طرف وپیدا کردن راه حلی برای مشکلی که داشتم جز خداوندان زمین مونسی نداشتم.. تا اینکه .. :
یکبار احساس استخوان شکنی سراپای زندگیم را تکان داد.. یکوقت عملا" دیدم که دارم پیر می شوم و هنوز جای پای هیچ مردی در بیکران بی آب و علف زندگی سرسام گرفته ام پیدا نیست ! ..

تنفر شدیدی نسبت به هرچه شاعر است و نویسنده است در من بوجود آمد .. چون یکباره بخاطرم آمد که این انسانهای معروف.. که ظاهرا" خدای معنویات هستند..هرگز صمیمانه درباره تیره بختانی چون من  که تنها گناهشان فقدان زیبایی ظاهر است نگریسته اند !
.. هرگز نخواندم که یکی از آنها عاشق دختر زشت رویا چون من شده باشند . و اگر تصادفا" هم چنین کاری کرده اند..پایه اش بر
اساس ترحم بوده نه ..نه محبت !..ترحم ! ترحم !

آری ! خداوندا ! قلب هیچ کس نباید  بخاطر من ـبخاطر قلب من ـ بطپد.. برای اینکه اصلا" نیستم! نه.. خدا ! خدا  منهای زیبایی مفهوم زن چیست؟ من چیستم؟ در حیرتم پروردگارا ! مگر هنگام آمدن من..این حقیقت برای تو آشکار نبود؟
مرا چرا آفریدی؟برای چه؟
برای که آفریدی؟ برای نشان دادن عظمت و قدرت زیبایی ؟.. برای این کار وسیله ی دیگری جز( زشتی ) این منبع تیره بختی زندگی تیره بخت من نداشتی ؟!

پروردگارا ! من متاء سفم که تحمل زندگی با این همه خفت از توان من خارج است ! ..
من همین امشب به آستان تو  برمیگردم .. تا در ساختمانم تجدید نظر کنی ! .. این سینه ی خشک به درد من نمی خورد ! من پستان لازم دارم .. یک جفت پستان سپید و برجسته که شکافشان بستر شهوت شبانه جوانان هوسران این دوران باشد .. جوانانیکه عظمت عشق را ـ برغم صفای دل در برجستگی پستانها جستجو می کنند !
من موی سرکش و پریشان میخواهم.. تا هر یک از تارهایشان را زنجیر بندگی صد دل هرزه پرست سازم ! . . . این فکر عمیق بدرد من نمیخورد..به چه دردم می خورد؟ .. من فکر بچگانه می خواهم که با یک اشاره بخاطر هوسی موهوم دل به هر کس و ناکس ببازم.!.

پروردگارا ! من امشب رهسپار بارگاه تو هستم . . . و این گناه من نیست . .مرا بخاطر گناهی که ندارم ببخش . . .

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

نه... من ديگر نمي خندم

نه من ديگر بروي ناكسان هرگز نمي خندم
 گر پيمان عشق جاوداني
 با شما معروفه هاي پست هر جايي نمي بندم
 شما كاينسان در اين پهناي محنت گستر ظلمت
 ز قلب آسمان جهل و ناداني
 به دريا و به صحراي اميد و عشق بي پايان اين ملت
 تگر ذلت و فقر و پريشاني و موهومات مي باريد
 شما ،‌كاندر چمن زار بدون آب اين دوران توفاني
 بفرمان خدايان طلا ،‌ تخم فساد و يأس مي كاريد ؟
 شما ، رقاصه هاي بي سر و بي پا
 كه با ساز هوس پرداز و افسونساز بيگانه
 چنين سرمست و بي قيد و سراپا زيور و نعمت
 به بام كلبه ي فقر و بروي لاشه ي صد پاره ي زحمت
سحر تا شام مي رقصيد
 قسم : بر آتش عصيان ايماني
 كه سوزانده است تخم يأس را در عمق قلب آرزومندم
 كه من هرگز ، بروي چون شما معروفه هاي پست هر جايي نمي خندم
 پاي مي كوبيد و مي رقصيد
 ليكن من ... به چشم خويش مي بينم كه مي لرزيد
 مي بينم كه مي لرزيد و مي ترسيد
 از فرياد ظلمت كوب و بيداد افكن مردم
 كه در عمق سكوت اين شب پر اضطراب و ساكت و فاني
 خبر ها دارد از فرداي شورانگيز انساني
 و من ... هر چند مثل ساير رزمندگان راه آزادي
 كنون خاموش ،‌در بندم
 ولي هرگز بروي چون شما غارتگران فكر انساني نيم خندم

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

بر سنگ مزار

الا ، اي رهگذر ! منگر ! چنين بيگانه بر گورم
 چه مي خواهي ؟ چه مي جويي ، در اين كاشانه ي عورم ؟
چه سان گويم ؟ چه سان گريم؟ حديث قلب رنجورم ؟
 از اين خوابيدن در زير سنگ و خاك و خون خوردن
 نمي داني ! چه مي داني ، كه آخر چيست منظورم
تن من لاشه ي فقر است و من زنداني زورم
كجا مي خواستم مردن !؟ حقيقت كرد مجبورم
چه شبها تا سحر عريان ، بسوز فقر لرزيدم
چه ساعتها كه سرگردان ، به ساز مرگ رقصيدم
 از اين دوران آفت زا ، چه آفتها كه من ديدم
 سكوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باري كه من از شاخسار زندگي چيدم
 فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاك ، پوسيدم
 ز بسكه با لب مخنت ،‌زمين فقر بوسيدم
 كنون كز خاك فم پر گشته اين صد پاره دامانم
 چه مي پرسي كه چون مردم ؟ چه سان پاشيده شد جانم ؟
 چرا بيهوده اين افسانه هاي كهنه بر خوانم ؟
 ببين پايان كارم را و بستان دادم از دهرم
 كه خون ديده ، آبم كرد و خاك مرده ها ، نانم
 همان دهري كه بايستي بسندان كوفت دندانم
 به جرم اينكه انسان بودم و مي گفتم : انسانم
 ستم خونم بنوشيد و بكوبيدم به بد مستي
 وجودم حرف بيجايي شد اندر مكتب هستي
 شكست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستي
 كنون ... اي رهگذر ! در قلب اين سرماي سر گردان
 به جاي گريه : بر قبرم ، بكش با خون دل دستي
 كه تنها قسمتش زنجير بود ، از عالم هستي
 نه غمخواري ، نه دلداري ، نه كس بودم در اين دنيا
 در عمق سينه ي زحمت ، نفس بودم در اين دنيا
 همه بازيچه ي پول و هوس بودم در اين دنيا
 پر و پا بسته مرغي در قفس بودم در اين دنيا
 به شب هاي سكوت كاروان تيره بختيها
 سرا پا نغمه ي عصيان ، جرس بودم در اين دنيا
 به فرمان حقيقت رفتم اندر قبر ، با شادي
 كه تا بيرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادي

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

گل سرخي به او دادم ، گل زردي به من داد
 براي يك لحظه ناتمام ، قلبم از تپش افتاد
 با تعجب پرسيدم : مگر از من متنفري ؟
 گفت : نه باور كن ،نه ! ولي چون تو را واقعا دوست دارم ، نمي خواهم
پس از آنكه كام از من گرفتي ، براي پيدا كردن گل زرد ، زحمتي
به خود هموار كني

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٥/٦/۱٠

 

سه سال گذشت

سه سال گذشت

سه سال گذشت

::::::::::::::::::::

کاش می شد سرزمین عشق را در میان گام ها تقسیم کرد
کاش می شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهیم کرد

کاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد
کاش می شد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد

کاش می شد با نسیم شامگاه برگ زرد یاس ها را رنگ کرد
کاش می شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد

کاش می شد در سکوت دشت شب ناله غمگین باران را شنید
بعد، دست قطره هایش را گرفت تا بهار آرزوها پر کشید

کاش می شد مثل یک حس لطیف لابه لای آسمان پر نور شد
کاش می شد چادر شب را کشید از نقاب شوم ظلمت دور شد

کاش می شد از میان ژاله ها جرعه ای ا ز مهربانی را چشید
در جواب خوب ها جان هدیه داد سختی و نامهربانی را ندید

کاش می شد با محبت خانه ساخت یک اطاقش را به مروارید داد
کاش می شد آسمان مهر را خانه کرد و به گل خورشید داد

کاش می شد بر تمام مردمان پیشوند نام انسان را گذاشت
کاش می شد که دلی را شاد کرد بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت

کاش می شد در ستاره غرق شد در نگاهش عاشقانه تاب خورد
کاش می شد مثل قوهای سپید از لب دریای مهرش آب خورد

کاش می شد جای اشعار بلند بیت ها را ساده و زیبا کنم
کاش می شد برگ برگ بیت را سرخ تر از واژه رویا کنم

کاش می شد با کلامی سرخ و سبز یک دل غمد یده را تسکین دهم
کاش می شد در طلوع یاس ها به صنوبر یک سبد نسرین دهم

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

صداقت یعنی از مرز افق ها
به قصد دیدن رویت گذشتن
میان کوچه های سبز احساس
به دنبال قدم های تو گشتن

نجابت یعنی از باغ نگاهت
به رسم عاطفه یک پونه چیدن
میان سایه روشن های احساس
ترا از پشت یک آیینه دیدن


تو در آن سوی مرمرهای احساس
و من در جستجوی یک بهانه
که شاید روزی از فصل شکفتن
به تو گویم کلامی عاشقانه

کنار سایبان دیدگانت
همیشه آرزوها ارغوانیست
بدان تا صبح پرنور شکفتن
بیاد دیده تو آسمانی ست

طلوع پاک دیدار تو یعنی
برای لحظه ای چون یاس بودن
زمستان غریبی را شکستن
و چون آیینه با احساس بودن

برای شهر بی باران دل ها
تو یعنی لحظه ای باران گرفتن
تو یعنی در دل پژمردگی ها
بیاد یک فرشته جان گرفتن

در آن آغاز بی پایان رویش
که از باغ افق گل چیده بودی
از آن لحظه که احساس دلم را
به امواج نگاهت دیده بودی

چه زیبا شبنمی از آرزو را
بروی لادن روحم نشاندی
دلت مرز عبور از آسمان بود
و من را به دل این مرز خواندی

و اینک من کناردیدگانت
وفا را مثل گل ها می شناسم
اگر چشمان قلبم را ببندند
ترا، تنهای تنها می شناسم

همیشه ساحل دل های عاشق
بیاد چشم دریا بیقرار است
تو تاآن لحظه ای که می درخشی
تمام سرزمین دل بهارست

سحر وقتی که می خواهد بیاید
ترا باید از آن بالا ببیند
وباید از گلستان نگاهت
فقط یک شاخه نیلوفر بچیند

سحر قدر ترا میداند و بس
تو یعنی زیرباران تازه گشتن
و یا به احترام یک شقایق
ز مرز آسمان ها هم گذشتن

تواضع یعنی از روی متانت
برای دیدنت دیوانه بودن
و تو یعنی دل نسترن را
ز شهر سرخ تنهایی ربودن

دلت تفسیر خوبی های آبی ست
و قلبت قصه ایثار شبنم
نگاهت آسمان آبی وصاف
که می شوید ز چشم غنچه ها غم

نگاهت تا افق بی کینه و پاک
و چشمان تو دو ماه نجیب است
فضای گرم دستان تو ای عشق
پناه نسترن های غریب است

تو یعنی یک نگاه مهربان را
میان یاس ها قسمت نمودن
و شاید تو سرآغاز نگاهی
نخستین واژه باغ سرودن

تو یعنی مرهم زخم پرستو
تو یعنی راز درمان شکستن
تو یعنی تا سحر در انتظار ِ
عبور قاصدی زیبا نشستن

تو یعنی نرگس باغ تجسم
تو یعنی یک جهان بالاتر از نور
تو یعنی یک فرشته مثل مهتاب
که با لبخند می آید از آن دور

سپردم به تو دریای دلم را
تو ای افسانه ایثار خورشید
دلم از روی عشقی آسمانی
وجودش را به چشمان تو بخشید

::::::::::::::::::::::::::::::::::::

من عاشقم مثل شبهات
مثل ترنم لبهات
مثل یه احساس غریب
با یک نگاه، بی هیچ فریب
مثل حضور دست تو
میون این همه غریب
دستهایی که چه بی ریا
هم عاشقند و هم نجیب
مثل چشای عاشقت
وقتی میای تو آغوشم
با اون چشات ناز میکنی
میخواهی که عاشقت باشم
مثل صدای خنده هات
وقتی می پیچه تو خونه
خنده های قشنگی که
منو میکردش دیوونه
مثل حضور عاشقت
وقتی که من غمی دارم
سنگ صبور من میشی
سر روی شونت میزارم
مثل لطافت نگات
گرمی ولطف خنده هات
شیرینی لبای تو
مهر و محبت و صفات
مثل شبهای غربتِ
شبهای بی تو پرزدن
شبهایی که اشکای من
به هر غریبی سر زدن
دوستت دارم ای بهترین
عشق رو توی چشمهام ببین
عاشق چشمات منم
تو را میخواهم فقط همین

احسان


احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٥/٥/۱۳

 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
بسوی کدام قبله نمازمی گزاری که دیگران نگزارده اند؟
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
کنار شعر تو خاکستری است تصویرم
برای با تو نشستن هنوز هم دیرم
اگر چه ابر گرفته است شانه هایت را
ببخش دست خودم نیست رو به تبخیرم
برای آخر مردادهای بی باران
من از سکوت صبورت هنوز دلگیرم
عجیب غرق شدم در میان خشکی ها
به قدر یک اقیانوس، ازخودم سیرم
برای کشتن من یک مداد کافی بود
بیا و خط خط ام کن و بعد می میرم
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
توی چارچوب یه زندون عمریه که من اسیرم

تشنه یه نم بارون عطش ناب کویرم

رنگ بی رنگی گرفته اسمون بی ستارم

نه کسی منتظر من نه کسی میاد کنارم

تموم رنگ تنم رو با قلم سیاه کشیدن

رنگی که عاشقیامون توی سایشم بریدن

خودم و توی نگاه چند تا رهگذر می بینم

خیره میشن به من اما هنوزم تنها ترینم

واسه ی سیب نچیده حالا تبعیدی دردم

حاصل یه فکر مسموم پشت سیگارای سردم

منم اون سایه ی تنها توی قاب روی دیوار

نبض افتاده ی خورشید ته یک غروب بیمار

شانس من بود که یه نقاش من و اینجوری کشیده

یه پرندم که تو عمرش رنگ جفتشو ندیده

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
شررها زد جوانه در وجودم
چه مي شد گر در اين دنيا نبودم
وجودم نيست شد زين آتش عشق
نماند چيزي به جا از هست و بودم
ميان گردش گيتي شكستم
نيامد جز فغان كاري ز دستم
عذابم چون كني يارب ببخشا
من آنم كه به دنيا دل نبستم
مگر من حمد و سبحانت نگفتم
مگر دست و دل از دنيا نشستم
پس اين رنج و عذابم چيست يارب
گلي بودم به مردابي شكفتم
احسان

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٥/٤/۳٠

 

په ریشانم و په ریشانم ولم که

دوچار ده رد پنهانم  ولم که

وه ده ردم ئاشنا کردی نه کردی

سته مگر فکر ده رمانم ولم که

ولم که تا نه ویت که س پی وه ده ردم

دوسی روژی که مهمانم ولم که

نه کرد کس ده عوه تم خوه م بیمه مهمان

وه کار خوه م  په شی مانم ولم که

حه مامه ئی سه رای سه رد و گر مه

بساو کیسه ی وه ناو شانم ولم که

نه ساخت من وه فوولاده نه وه سه نگ

هه ف هه شت ده تیکه سو ققانم ولم که

ته نم زانم نه سیب موورو ماره

نه موورم نه سوله یمانم ولم که

وه کام که س نیه گه ردد چه رخ تا سه ر

نه ده ر ویشم  نه سولتانم ولم که

وه واویلای دل هه ر شو ره وانه

سرشک غم وه دا وانم ولم که

خه رابم کرد خه رابات خه یالت

و ده ست چوود عه قل و ئیمانم ولم که

وه بادی ته لخ  جام زنده گانی

دمی مه ست و غه زه لخانم ولم که

و سه حرای خیال چون قه یس سانی

تو کردی ویل و وه یلانم ولم که

گوزه شت فه سل به هارو  مووسم باغ

وه فکر له رز زمستانم ولم که

له وه ترسم بکیشد کار وه ها وار

نه کی که س گووش وه ئه فغانم  ولم که

ولم که ید یا نیه که ید ره حمی وه حالم

ته نم کردی وه زندانم ولم که

وه ارواح شه ره ف  که دائم 

مه لوول مه رگ وجدانم ولم که

شه رف کوشیاد و وجدان جوانه مه رگ بی

وه بی وجدانی  حه یرانم ولم که

وه کام دوشمه ن بووهم ئه ی دووس شه کا یه ت

که دووس بیه قاتل گیانم ولم که

ولم که ولکه رت نیم سوب له مه حشه ر

تو کردی خار ده ورانم ولم که

تو کردی بی سه ر و سامانی شامی

وه مه ولا خوه م قه شه نگ زانم ولم که

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

امشب نميداني چه حالي دارم اي دوست
با ياد تو هر دم خيالي دارم اي دوست

وقتي نباشي بي قرارم بي قرارم
آشفته روز ماه سالي دارم اي دوست

گفتم كه خوش باشم بدون چشمهايت
بي چشم تو فكر محالي دارم اي دوست

شيرين تر از روياي نابي ، بی حضورت
دلشوره های بی مثالی دارم ای دوست

من عابر این کوچه های بی عبورم
من زائر دردم ، ملالی دارم ای دوست

دستم به دامانت بمان اینجا کنارم
امشب نمیدانی چه حالی دارم ای دوست

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

یه خلوت ساده میخوام یه آسمون ، یه رودخونه
یه گوش تشنه نوا واسش قناری بخونه
دلم نمیخواد که کسی سنگی رو بندازه تو آب
یا نشکنه سکوتمو صدای پای گرم خواب
دلم میخواد تنها باشم میون دشت وآسمون
نسیم رهگذرهمون فاصله باشه بین مون
مثل یه رویاس واسه من اینجا یه آبشارقشنگ
میخواد که خوابم بکنه پچ پچ آب وتیکه سنگ
دلم میخواد که تا ابد تنها باشم تنها ترین
بگین به آدما منو ازاین بهشت درنیارین

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

لالايي كن بخواب قشنگترين يار
منو از خواب غفلت كردي بيدار
لالايي كن بخواب معني عشقم
الهي بموني تو سرنوشتم
لالايي كن عزيز مهربونم
بيا بخواب كنارم همزبونم
لالايي كن شيرين تراز ترانه
چشات بهارو ياد من مياره
منم عاشق اون ناز چشاتم
بخواب عزيز هميشه من باهاتم
لالايي كن بخواب عشق نازم
تويي قبله و مقصود نمازم
لالايي كن لالايي مهربونم
لالايي كن بخواب شيرين زبونم
لالايي كن چراغ خونه من
بخواب اي نازنين دردانه من
بخواب تا من كنارت زنده هستم
طلسم سخت غربت شكستم
عزيزم خواب وبيداريت قشنگه
شب من بي تو بي آب و رنگه
لالايي كن بخواب همخونه من
بخواب اي بهترين بهونه من
لالايي كن بخواب منم بيدارم
بذار سرروي شونه هات بذارم

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

  احسان

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٥/٤/٢۳

 

ميون خواب و بيداري تو رو ميديدم انگاري
به من گفتي نشو عاشق که عقش داره گرفتاري

گذاشتي سر روي شونم به من گفتي نميدونم
چگونه ميشه عاشق شد تو اين دنياي بيزاري

نشو عاشق نباش عاشق نگو حتي دوسم داري
ولي بي عشق چه خواهي کرد ولي بي عشق چه خواهي کرد
ولي بي عشق چه خواهي کرد


مني که قصه عشقمو با تو زندگي ديدم
هواي قلبمو با تو هواي بندگي ديدم

نپورسيدم نترسيدم مني که عاشقت بودم
چرا گفتي که خواب عشقمو تو سادگي ديدم

چرا عاشق ترين بودم تو را عاشق نمي ديدم
عجب خواب پريشوني تو روياي تو ميديدم

که حتي آرزو کردم تو را هرگز نمي ديدم

نشو عاشق نباش عاشق نگو حتي دوسم داري
ولي بي عشق چه خواهي کرد ولي بي عشق چه خواهي کرد
ولي بي عشق چه خواهي کرد

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

گیرم من ابر پنجره را وا نمی کنی؟!
فکر زوال مزرعه ها را نمی کنی
حالا که سخت آه زمستان گرفته است
این دستهای یخ زده را ها نمی کنی؟!
گاهی چقدر کوچک و خودخواه می شوی
آیینه ی شکسته تماشا نمی کنی؟!
این خانه تنگ تر شده حالا برای من
حتی برای تو، تو که پروا نمی کنی!
این جاده را برای خودتت پست می کنم
با نامه ای که تا به ابد وا نمی کنی 
   

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

گفتم تو شيرين مني گفتا تو فرهادي مگر؟
گفتم خرابت مي شوم گفتا تو آبادي مگر ؟
   گفتم ندادي دل به من گفتا تو جان دادي مگر ؟
گفتم ز كويت مي روم گفتا تو آزادي مگر ؟
گفتم فراموشم مكن گفتا تو در يادي مگر ؟
گفتم خاموشم سالها گفتا تو فريادي مگر ؟
گفتم كه بر بادم مده گفتا نه بر بادي مگر ؟

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

بهار كه‌ بيايد، رفته‌ام‌

  

قصه‌ را كه‌ مي‌داني؟ قصه‌ مرغان‌ و كوه‌ قاف‌ را، قصه‌ رفتن‌ و آن‌ هفت‌ وادي‌ صعب‌ را، قصه‌ سيمرغ‌ و آينه‌ را؟
قصه‌ نيست؛ حكايت‌ تقدير است‌ كه‌ بر پيشاني‌ام‌ نوشته‌اند. هزار سال‌ است‌ كه‌ تقدير را تأ‌خير مي‌كنم.

اما چه‌ كنم‌ با هدهد، هدهدي‌ كه‌ از عهد سليمان‌ تا امروز هر بامداد صدايم‌ مي‌زند؛ و من‌ همان‌ گنجشك‌ كوچك‌ عذرخواهم‌ كه‌ هر روز بهانه‌اي‌ مي‌آورد، بهانه‌هاي‌ كوچك‌ بي‌مقدار.
تنم‌ نازك‌ است‌ و بال‌هايم‌ نحيف. من‌ از راه‌ سخت‌ و سنگ‌ و سنگلاخ‌ مي‌ترسم. من‌ از گم‌ شدن، من‌ از تشنگي، من‌ از تاريك‌ و دور واهمه‌ دارم.
گفتي‌ قرار است‌ بال‌هايمان‌ را توي‌ حوض‌ داغ‌ خورشيد بشوييم؟ گفتي‌ كه‌ اين‌ تازه‌ اول‌ قصه‌ است؟ گفتي‌ كه‌ بعد نوبت‌ معرفت‌ است‌ و توحيد؟ گفتي‌ كه‌ حيرت، بار درخت‌ توحيد است؟ گفتي‌ بي‌ نيازي...؟
گفتي‌ كه‌ فقر...؟ گفتي‌ كه‌ آخرش‌ محو است‌ و عدم...؟
آي‌ هدهد! آي‌ هدهد! بايست؛ نه، من‌ طاقتش‌ را ندارم...
بهار كه‌ بيايد، ديگر رفته‌ام. بهار، بهانه‌ رفتن‌ است. حق‌ با هدهد است‌ كه‌ مي‌گفت: رفتن‌ زيباتر است، ماندن‌ شكوهي‌ ندارد؛ آن‌ هم‌ پشت‌ اين‌ سنگريزه‌هاي‌ طلب.
گيرم‌ كه‌ ماندم‌ و باز بال‌بال‌ زدم، توي‌ خاك‌ و خاطره، توي‌ گذشته‌ و گل. گيرم‌ كه‌ بالم‌ را هزار سال‌ ديگر هم‌ بسته‌ نگه‌ داشتم، بال‌هاي‌ بسته‌ اما طعم‌ اوج‌ را كي‌ خواهد چشيد؟
مي‌روم، بايد رفت؛ در خون‌ تپيده‌ و پرپر. سيمرغ، مرغان‌ را در خون‌ تپيده‌ دوست‌تر دارد. هدهد بود كه‌ اين‌ را به‌ من‌ گفت.
راستي، اگر ديگر نيامدم، يعني‌ كه‌ آتش‌ گرفته‌ام؛ يعني‌ كه‌ شعله‌ورم! يعني‌ سوختم؛ يعني‌ خاكسترم‌ را هم‌ باد برده‌ است.
مي‌روم‌ اما هر جا كه‌ رسيدم، پري‌ به‌ يادگار برايت‌ خواهم‌ گذاشت. مي‌دانم، اين‌ كمترين‌ شرط‌ جوانمردي‌ است.
بدرود، رفيق‌ روزهاي‌ بي‌قراري‌ام! قرارمان‌ اما در حوالي‌ قاف، پشت‌ آشيانه‌ سيمرغ، آنجا كه‌ جز بال‌ و پر سوخته، نشاني‌ ندارد

احسان

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٥/۳/٢٢

 

        

                    بر توسلام میکنم ای همه وجودم                   

ای سرو پر غرورم ای کوه بیستونم

 

                 طنین آن صدایت مرهم زخم های من             

  قصه غصه هایت قصه دردهای من

 

سنگ صبور من بگو , بگو سخن ز درد  دل  

  بگو سخن برای من, سنگ صبور تو منم

 

      اشک چشمهای تو عذاب و درد من است        

  قصه تنهایی تو ننگ و عذاب من است

 

    چرا خموش نشسته ای , چشمهای دل را بسته ای   

    خموشی وجود تو رنج و عذاب من است

 

          دل قشنگ و ناز تو لایق این بلا نیست         

     وجود پر نشاط تو خانه غصه ها نیست

 

نگو به من, که خسته ای با چشم خیس و عاشق  

   بر گور خاطراتت گریه کنان نشسته ای

 

                   تو تکیه گاه منی رفیق راه منی                 

    در این شبهای بی کسی تنها ثریای منی

..................................................................

اون عاشق تنها منم آواره شهر غمم

سنگ صبور من تویی کوه غرور من تویی

همه وجود من تویی نور امید من تویی

از همه کس خسته منم اسیرو پر بسته منم

گوشه این زندون غم او خواب بی رویا منم

غریب آشنا تویی تعبیر رویا ها تویی

از اون ور شب اومدی تا منو با خود ببری

به دشت سبز رویاهات به باغ قشنگ خندهات

شهرزاد شبهای منی برام بگو از عاشقی

از اون همه شور و نشاط تو اون چشمهای قهوه ای

..............................................................................

 

ماه مرشد گفت: عاشقی از نیشابور شروع می شود و قاف، آخر عشق است. اما آشیانه سیمرغ بر بالای قاف نیست. آشیانه سیمرغ بر بالای چوبی است، سرخ. و آنگاه چوبی به ما داد و همیانی. و گفت: این همیان حق است. آن را پاس بدارید که آذوقه شماست. گرسنه که شدید از آن بخورید و تشنه که بودید از آن بنوشید. به زمستان که رسیدید حق ، آتش است، گرم تان می کند. به بی راهه که رسیدید، حق چراغ است، راه را نشان تان می دهد. و آن هنگام که به برزخ درآمدید، حق پل است، عبورتان می دهد.

و این چوب اما عصای شماست به آن تکیه کنید و قدم به قدم بیایید. اما روز ی خواهد رسید که عصای شما ، دار شما خواهد بود. و آن زمان که خون شما سر این عصا را سرخ کند، سیمرغ بر بالای آن آشیانه خواهد ساخت.

به این جا که رسیدیم اما پروا کردیم و همیان حق از دستمان افتاد، عصای عاشقی نیز. ولی باز از پی ماه مرشد رفتیم اما دیگر قهرمانانی نبودیم در جستجوی قاف و عشق و سیمرغ. این بار دیگر سیاهی لشکری بودیم که به تماشای قصه ای می رفتیم.
و در راه بودیم که کسانی را دیدیم ، می خرامیدند و می رفتند ، دست انداز و عیار وار؛ و در دست هر کدام چوبی. ماه مرشد گفت: اینان عاشقانند و دارشان را با خود می برند. زیرا می دانند که معراج مردان بر سردار است.

ماه مرشد گفت: دیری نخواهد شد که آنها وضویی خواهند گرفت، با خون خویش. زیرا که در عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید الا به خون.

و ما باز از عشق پرسیدیم و او باز گفت که عاشق را سه حرف است، پس آن را امروز ببینید و فردا و پس فردا.
و روز نخست آن عاشقان را کشتند و روز دیگر سوختند و سوم روز خاکسترشان را بر باد دادند.
ماه مرشد گفت و عشق این است.

از راه که بر می گشتیم راه پر بود از جام های سرنگون و ماه مرشد گفت: اینها جام خداوند است و خدا تنها جام به دست سربریدگان می دهد.

ما برگشتیم بی عصا و بی همیان و قاف آخر عشق بود. ما اما در عین عاشقی مانده بودیم! 

 

 

احسان 

 

 

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٥/۳/۱٧

 

روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند؛ خوشبختي، پولداري، عشق، دانائي، صبر، غم، ترس ... هر كدام به روش خويش مي زيستند. تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد.
تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبارهاي خانه هاي خود بيرون آوردند و تعميرش كردند. همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدند و پارو زنان جزيره را ترك كردند.
در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود. عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد. آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند.!!!!!!!!!
قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير! آب ميرفت و عشق تا زير گردن در آب فرو رفته بود. او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست.
اول كسي جوابش را نداد. در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت: ثروتمندي عزيز به من كمك كن.
ثروتمندي گفت: متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائي براي تو نيست.
عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات مي دهي؟
غرور پاسخ داد: هرگز تو خيسي و مرا خيس ميكني.
عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده
اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم.
در اين حين خوشگذراني وبيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست.
از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكني؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه!!!!!
سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد.
عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كرد و گفت :خدايا مرا نجات بده
ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران نباش! تو را نجات خواهم داد.
عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد.
پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت
آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند عشق برخواست به دانائي سلام كرد واز او تشكر كرد
دانائي پاسخ سلامش را داد و گفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بيايد تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي؟
هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست. تو لايق فرماندهي تمام احساسها هستي.
عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد؟؟
دانائي گفت كه او زمان بود.
عشق با تعجب گفت: زمان؟؟!!!!!
دانائي لبخندي زد وپاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند

.................................................................................


دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت :بنده ی من، اما يک روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يک روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يک روز... با يک روز چه کار مي توان کرد... خدا گفت:آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزارسال زيسته است و آنکه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به کارش نمي آيد. و آن گاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي کن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حرکت کند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يک مشت زنگي را مصرف کنم. آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند...
او در آن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد، مقامي را به دست نياورد اما...
اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد. روي چمن خوابيد. کفش دوزکي را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي که نمي شناختندش سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، کسي که هزار سال زيسته بود 
 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

وقتي كه از تو خسته مي شه و از تو ديگه زده مي شه ميگه من شدم يه قاصدك كه پشت پنجره تو مهمونم به يه بادي بندم كه از پشت پنجره تو پرواز كنم و برم
بهش مي گم قاصدكم تو قاصد پاييزي هستي كه هزار و يك رنگ داره و هزاران جذبه و همراه با هر نفس بادش يه عالمه نيرنگ داره . بهش ميگم من مهمون شدن پشت پنجره اتاقم رو دوست ندارم بيا و بنشين پشت اين ميز تحرير تا از تو و عشق تو بنويسم . از وقتي بنويسم كه چشمهاي بغض آلود عروسكم به من مي گفت اون مي ره از وقتي كه قطره هاي بارون پاييز مي گفت يه روزي هم چشمهاي تو قطره هاي اشك رو مي ريزه به پشت پلك خسته چشمهاي شبت . يادمه وقتي كه مي خواستم تو رو قاصدك مهربون توي دستاي پاييزي خودم حس كنم ديدم كه دستم خسته و زخميه اون روز تو رو من فقط با يه فوت دور كردم از خودم مي دوني چرا آخه من به موندن خودم اعتبار ندارم ولي تو رو مي فرستادم به سوي آخرين پنجره از شهر كه به نور خورشيد به صبح منتهي مي شه شايد كه تو بهترين قاصد پاييز بهترين حامي و خبر دهنده اون فصل باشي

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

دلم امشب گرفته,طاقت دوري ندارم بشنو از من داستان انتظارم
من همان گلهاي بيابانم
همه عمر در انتظار يك بارانم
من همان گلهاي زمستانم
همه عمر در انتظار گرماي تابستانم
من همان گلهاي مهتابم
همه عمر در انتظار آفتابم
من همان گلهاي ياءسم
همه عمر در انتظار اميدم
سرنوشتي به جز تو من ندارم بدان كه همه عمر در انتظارم

كاش مي شد از امشب, تو باشي در كنارم
تو تنها يار و تنها غمگسارم تو تنها مونس و تنها غمخوارم
تو همان باران بيابان
تو همان گرماي تابستان
تو همان آفتاب درخشان
تو همان اميدِ اميدواران
تو همان سرنوشت يكي از مردان
يكي از مردان زمين و آسمان
سرنوشتي به جز تو من ندارم بدان كه همه عمر در انتظارم

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

دوش در ميكده هم راه ندادند مرا
در ببستند و برونم بنهادند مرا

گريه هاي من‌‌ـ خمّار بديدند . وليك
كاسه از دست گرفتند و ندادند مرا

پرده از زخمـ دل زخمي خود برچيدم
زاري‌‌ـ حال بديدند و طبيبي نرساندند مرا

دل كه لبريز شد از شوق پريدن در باد
پر و بالم بگرفتندي و بر خاك نشاندند مرا

تا سحر ضجه ز آوارگي خويش زدم اندر خويش
ناله هايم بشنيدند و ز خويشم نرهاندند مرا

:::::::::::::::::::::::::::::::::

احسان

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٥/۳/۱٧

 

روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند؛ خوشبختي، پولداري، عشق، دانائي، صبر، غم، ترس ... هر كدام به روش خويش مي زيستند. تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد.
تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از انبارهاي خانه هاي خود بيرون آوردند و تعميرش كردند. همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدند و پارو زنان جزيره را ترك كردند.
در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود. عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد. آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند.!!!!!!!!!
قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير! آب ميرفت و عشق تا زير گردن در آب فرو رفته بود. او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست.
اول كسي جوابش را نداد. در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت: ثروتمندي عزيز به من كمك كن.
ثروتمندي گفت: متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائي براي تو نيست.
عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات مي دهي؟
غرور پاسخ داد: هرگز تو خيسي و مرا خيس ميكني.
عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده
اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم.
در اين حين خوشگذراني وبيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست.
از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكني؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه!!!!!
سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد.
عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كرد و گفت :خدايا مرا نجات بده
ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران نباش! تو را نجات خواهم داد.
عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد.
پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت
آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند عشق برخواست به دانائي سلام كرد واز او تشكر كرد
دانائي پاسخ سلامش را داد و گفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بيايد تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي؟
هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست. تو لايق فرماندهي تمام احساسها هستي.
عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد؟؟
دانائي گفت كه او زمان بود.
عشق با تعجب گفت: زمان؟؟!!!!!
دانائي لبخندي زد وپاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند

.................................................................................


دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت :بنده ی من، اما يک روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يک روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يک روز... با يک روز چه کار مي توان کرد... خدا گفت:آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزارسال زيسته است و آنکه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به کارش نمي آيد. و آن گاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي کن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حرکت کند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يک مشت زنگي را مصرف کنم. آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند...
او در آن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد، مقامي را به دست نياورد اما...
اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد. روي چمن خوابيد. کفش دوزکي را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي که نمي شناختندش سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، کسي که هزار سال زيسته بود 
 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

وقتي كه از تو خسته مي شه و از تو ديگه زده مي شه ميگه من شدم يه قاصدك كه پشت پنجره تو مهمونم به يه بادي بندم كه از پشت پنجره تو پرواز كنم و برم
بهش مي گم قاصدكم تو قاصد پاييزي هستي كه هزار و يك رنگ داره و هزاران جذبه و همراه با هر نفس بادش يه عالمه نيرنگ داره . بهش ميگم من مهمون شدن پشت پنجره اتاقم رو دوست ندارم بيا و بنشين پشت اين ميز تحرير تا از تو و عشق تو بنويسم . از وقتي بنويسم كه چشمهاي بغض آلود عروسكم به من مي گفت اون مي ره از وقتي كه قطره هاي بارون پاييز مي گفت يه روزي هم چشمهاي تو قطره هاي اشك رو مي ريزه به پشت پلك خسته چشمهاي شبت . يادمه وقتي كه مي خواستم تو رو قاصدك مهربون توي دستاي پاييزي خودم حس كنم ديدم كه دستم خسته و زخميه اون روز تو رو من فقط با يه فوت دور كردم از خودم مي دوني چرا آخه من به موندن خودم اعتبار ندارم ولي تو رو مي فرستادم به سوي آخرين پنجره از شهر كه به نور خورشيد به صبح منتهي مي شه شايد كه تو بهترين قاصد پاييز بهترين حامي و خبر دهنده اون فصل باشي

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

دلم امشب گرفته,طاقت دوري ندارم بشنو از من داستان انتظارم
من همان گلهاي بيابانم
همه عمر در انتظار يك بارانم
من همان گلهاي زمستانم
همه عمر در انتظار گرماي تابستانم
من همان گلهاي مهتابم
همه عمر در انتظار آفتابم
من همان گلهاي ياءسم
همه عمر در انتظار اميدم
سرنوشتي به جز تو من ندارم بدان كه همه عمر در انتظارم

كاش مي شد از امشب, تو باشي در كنارم
تو تنها يار و تنها غمگسارم تو تنها مونس و تنها غمخوارم
تو همان باران بيابان
تو همان گرماي تابستان
تو همان آفتاب درخشان
تو همان اميدِ اميدواران
تو همان سرنوشت يكي از مردان
يكي از مردان زمين و آسمان
سرنوشتي به جز تو من ندارم بدان كه همه عمر در انتظارم

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

دوش در ميكده هم راه ندادند مرا
در ببستند و برونم بنهادند مرا

گريه هاي من‌‌ـ خمّار بديدند . وليك
كاسه از دست گرفتند و ندادند مرا

پرده از زخمـ دل زخمي خود برچيدم
زاري‌‌ـ حال بديدند و طبيبي نرساندند مرا

دل كه لبريز شد از شوق پريدن در باد
پر و بالم بگرفتندي و بر خاك نشاندند مرا

تا سحر ضجه ز آوارگي خويش زدم اندر خويش
ناله هايم بشنيدند و ز خويشم نرهاندند مرا

:::::::::::::::::::::::::::::::::

احسان

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٥/٢/٢٥

 

ای وجودت آسمان را آبرو
ای سوار سبز پوش آرزو

ای امید شاپرکهای غریب
ای دلیل آیه امن یجیب

ای کلید قلبها در دست تو
کوچه های شهر دل، بن بست تو

ای صدای بلبلان عشقباز
آرزوی چشمهای نیمه باز

پرچم سبزت دلیل آفتاب
در دل شبهای مشتاقان بتاب

ای فدای اشکهایت، ابرها
رنگ و بوی روشن گلبرگها

وارث عدل و صدای چاه ها
در خط صبرت عدالت خواه ها

کشت ما را انتظارت، دلبرا
از پس این ابر بی باران درآ

غرق شد دنیای ما در سرب ها
در صدای تیر و خشم بمب ها

کاش چشم جغدها بیدار بود
صبح فردا وعده دیدار بود
   ........................................................

از عشـق به جـز زمـزمـه اي هيـچ نمـانده
امـّـا دِلِ مــــا را بـه چـه روزي كـه نشـانده

من جرأتِ ابـراز نَـدارم ؟! ... چه دُروغي -
چشمانِ دهن لق كه به گوشت َنرِسانده!

از دور ، قشنگ است عُبــــور از دل آتـــش
وقـتي كـه خدا ، مزّه ي خود را نچشـانده!

من بي كَس و كارم چه بگويم كـه خـدا را
سرمايه ي عشقِ تو به اين شعـر كشانده

كـوچك تَـر از آن ام كـه بــــرايت بنـــــويسم
اين مرد به جز مشق شمــا درس نخوانده

از خيْـــرِ تـو دل كَنـدْ ، ببيـن رفتــه و حتّــي
آثــــارِ تـــو بــــر رويِ سَـــــرش را نَـتِِـكانـده

..................................................................................

من آن دیوار بی جانم

عجب زیبا که ویرانم

من آن آبی ترین آبی

من آن خورشید نالانم

تنی در من،منی در تن

هزاران سایه ی بی من

عبوری کو از این دیوار

فدای سایه ی دشمن

خرابم من،خرابم من

نقابی از نقابم من

خدایا شاهدم دیدی

که اکنون بی جوابم من

تهی سرشار و بی خانه

هزاران یار بیگانه

یکی ماندم یکی رفتم

نه خود ماندم نه افسانه.

.......................................................

خيابان سرد و كوچه سردو بازار و دكان سرد است/ همه دلها پر از درد وتمام چهره ها زرد و و زمان نامرد نامرد است/ زمستان نيست برفي نيست بوراني نميبينم ولي سرد است/ چه چندش آور است دست رفيقان را چو ميگيري عجب سرد است/ سبوي ساقي دوران تهي از باده عشق و جواني شد/ دگر كام كسان هم خالي از مهر زباني شد/ نگاه چپ چپت هر دم نمايان ميكند خشمت سخن از عشق بس كن چون،شقايق هم پشيمان گشته از آدم گريزان شد/ دهانهاشان همه باز و دندانها به سوهان،غضب سائيده و در راه نيش مهربانيها كنار صخره نفرت كمين كردند من آهنگ سفر خواهم نمودن زين دنياي سرد دلتنگي
.....................................................................

قصه‌ را كه‌ مي‌داني؟ قصه‌ مرغان‌ و كوه‌ قاف‌ را، قصه‌ رفتن‌ و آن‌ هفت‌ وادي‌ صعب‌ را، قصه‌ سيمرغ‌ و آينه‌ را؟
قصه‌ نيست؛ حكايت‌ تقدير است‌ كه‌ بر پيشاني‌ام‌ نوشته‌اند. هزار سال‌ است‌ كه‌ تقدير را تأ‌خير مي‌كنم.

اما چه‌ كنم‌ با هدهد، هدهدي‌ كه‌ از عهد سليمان‌ تا امروز هر بامداد صدايم‌ مي‌زند؛ و من‌ همان‌ گنجشك‌ كوچك‌ عذرخواهم‌ كه‌ هر روز بهانه‌اي‌ مي‌آورد، بهانه‌هاي‌ كوچك‌ بي‌مقدار.
تنم‌ نازك‌ است‌ و بال‌هايم‌ نحيف. من‌ از راه‌ سخت‌ و سنگ‌ و سنگلاخ‌ مي‌ترسم. من‌ از گم‌ شدن، من‌ از تشنگي، من‌ از تاريك‌ و دور واهمه‌ دارم.
گفتي‌ قرار است‌ بال‌هايمان‌ را توي‌ حوض‌ داغ‌ خورشيد بشوييم؟ گفتي‌ كه‌ اين‌ تازه‌ اول‌ قصه‌ است؟ گفتي‌ كه‌ بعد نوبت‌ معرفت‌ است‌ و توحيد؟ گفتي‌ كه‌ حيرت، بار درخت‌ توحيد است؟ گفتي‌ بي‌ نيازي...؟
گفتي‌ كه‌ فقر...؟ گفتي‌ كه‌ آخرش‌ محو است‌ و عدم...؟
آي‌ هدهد! آي‌ هدهد! بايست؛ نه، من‌ طاقتش‌ را ندارم...
بهار كه‌ بيايد، ديگر رفته‌ام. بهار، بهانه‌ رفتن‌ است. حق‌ با هدهد است‌ كه‌ مي‌گفت: رفتن‌ زيباتر است، ماندن‌ شكوهي‌ ندارد؛ آن‌ هم‌ پشت‌ اين‌ سنگريزه‌هاي‌ طلب.
گيرم‌ كه‌ ماندم‌ و باز بال‌بال‌ زدم، توي‌ خاك‌ و خاطره، توي‌ گذشته‌ و گل. گيرم‌ كه‌ بالم‌ را هزار سال‌ ديگر هم‌ بسته‌ نگه‌ داشتم، بال‌هاي‌ بسته‌ اما طعم‌ اوج‌ را كي‌ خواهد چشيد؟
مي‌روم، بايد رفت؛ در خون‌ تپيده‌ و پرپر. سيمرغ، مرغان‌ را در خون‌ تپيده‌ دوست‌تر دارد. هدهد بود كه‌ اين‌ را به‌ من‌ گفت.
راستي، اگر ديگر نيامدم، يعني‌ كه‌ آتش‌ گرفته‌ام؛ يعني‌ كه‌ شعله‌ورم! يعني‌ سوختم؛ يعني‌ خاكسترم‌ را هم‌ باد برده‌ است.
مي‌روم‌ اما هر جا كه‌ رسيدم، پري‌ به‌ يادگار برايت‌ خواهم‌ گذاشت. مي‌دانم، اين‌ كمترين‌ شرط‌ جوانمردي‌ است.
بدرود، رفيق‌ روزهاي‌ بي‌قراري‌ام! قرارمان‌ اما در حوالي‌ قاف، پشت‌ آشيانه‌ سيمرغ، آنجا كه‌ جز بال‌ و پر سوخته، نشاني‌ ندارد...
احسان 
احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٥/۱/٢۱

 

برای چندمین بار از تو گفتم که شهر عشق تو پایان ندارد
به یادت هست زخمی بردلم هست که جز لبخند تو درمان ندارد

زلالی تو به رنگ اشک برکه تو با روح شقایق آشنایی
تو در آیینه سرخ غزل ها همیشه ابتدا و انتهایی

کنار پنجره تنهای تنها میان هاله ای از غم نشستم
تو آرایشگر چشمان موجی و من زیبائیت را می پرستم

تو با بارانی از جنس نیازم مرا به ساحل ادراک خواندی
و با زیباترین فانوس دریا مرا تا قعر دریاها رساندی

تو روز جشن میلاد سپیده به باران یک سبد لبخند دادی
تو دست زرد یاس خسته ای را به چشم عاشقان پیوند دادی

تمام سرزمین آرزو را به دنبال گلستان تو گشتم
میان سقف گیتی را گشودم پی یک قطره باران تو گشتم

میان کوچه باغ سبز یادت ترنم های سرخ آرزو بود
و در ایوان چشمت یک پرستو همیشه با دلم در گفتگوبود

قسم به آه نرم و خیس ساحل قسم به آرزوی پاک دریا
قسم به ابتدای شعر پرواز قسم به انتهای باغ دنیا

تو چون یک واژه نیلوفری رنگ میان دفتر دل ماندگاری
اگر شهر نگاهت فرصتی داشت به یادم باش در هر روزگاری

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

واسه دلهایی که نا مهربونن
همون بهتر که تو غربت بمونن

همون بهتر که چشماشون بباره
تا بیشتر قدر بارونو بدونن

دلاشون کاش، جایی گیر باشه
بخوان دل بکنن، اما نتونن

توی تنهایی شب، غرق باشن
بفهمن جغدها بی همزبونن

بفهمن شاپرکهای سحرخیز
واسه مردن هنوز خیلی جوونن

ببینن شمع های دلربا هم
واسه پروانه ها دل می سوزونن

تموم حرفشون یک نامه اما
بترسن، نامه ها شون رو نخونن

آره، دلهایی که نا مهربونن
تو هر شهری برن بی آسمونن

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

چشمم هنوز به چشمت، چشمت هنوز به تخته اس
قصه همکلاسی، قصه قلب خسته اس


چشمم هنوز به دستت، دستت هنوز به خودکار
نگاه پر نیازم قاب می شه روی دیوار


وقتی که تو کلاسی، دعای من همینه
که عمر وقت کلاس، جون نبازه نمیره


شب که میشه تو قلبم، یه شوق تازه دارم
برای صبح فردا، هزار تا نقشه دارم


از قلب پر هراسم هیچکی خبر نداره
دیگه واسه التیام، گریه اثر نداره


چشمم هنوز به بالا به سمت آسمونه
خدا به سرنوشتم کی تو رو می رسونه

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

اشك گرمم از صداقت شمع را پروانه ساخت
عشق را نازم كه هرجا رخ نمود افسانه ساخت
ساكنان كوي عشق ازعافيت غم مي خورند
بي سبب انجا طبيب از بهر خودكاشانه ساخت
چون سبك بالان عالم راه را طي مي كند
هر كه اينجا ازقناعت با خيال دانه ساخت
انتظار سنگ باران بودم و غافل كه عشق
كودكان كوچه هاي سنگ راديوانه ساخت
باصفاي بوستان الفت بگير اي گوشه گير
تا به كي چون بوم بايد گوشه ويرانه ساخت
يك نگاه سبزخندان سر نزد از اشنا
زان سبب دل روي خودرا جانب بيگانه ساخت
منكه با يك كاروان شبنم به پابوس امدم
باغبان بي بهره از فيض گل و گلخانه ساخت
گوييا خلد برين را مي خرد بي قيدوشرط
انكه اينجا بهر مستان خدا ميخانه ساخت 
   

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

چرا...بر قلب گل غم مي نشيند؟ چرا ...پروانه از عشق مي سوزد؟ چرا ...هميشه در فكر بارانيم ؟ چرا ...احساس در دل مردم خشكيده است ؟ چرا ...شكستن بي صداست ؟ چرا...عاشقها به عشق نميرسند؟ چرا... لاله و شقايقها رنگ خونند؟ چرا ...عاشق هميشه گريان است؟ چرا ...قناري در قفس ميخواند ؟ چرا ...جغدها روزنمي بينندوشب گريا نند؟ چرا...كبوترها روي ديوارند؟ چرا ...پرندگان هم ميميرند ؟ چرا ...دردها بغض مي شوند؟ چرا ...دلها هميشه بهونه ميگيرند؟ چرا...تنهايي داوي درد بي درمان است؟ چرا... گل زنداني گلدان است ؟ چرا ..غروب هميشه دلگير است ؟ چرا ...شعر رود هميشه رفتن است ؟ چرا ...نا له باد هميشه زوزه است ؟ چرا...ابرها با ما يكرنگ نيستند؟ چرا... كوهها هميشه صبورند؟ چرا...كوير هميشه خشك وخاردارست؟ چرا... دريا گاهي وحشيست؟ چرا ...روح سا حل خط خطيست ؟ چرا ...سر سفره هفت سين ماهي توي تنگ است ؟ چرا ...مسا فر هميشه تنهاست ؟ چرا ...نگاه هميشه گمراه است؟ چرا ...كلاغ هميشه دزداست ؟ چرا ...پرستو هميشه خانه بدوش است ؟ چرا....سرنوشت هميشه تلخ است؟ چرا ...تقدير اينگونه بي رحم است ؟ چرا ...اميد بي رنگ است؟ چرا...هميشه دعا بي جواب است ؟ چرا...خدا بي خيال است؟ چرا ... چرا...  

احسان

چرا..من....چرا...... من  

 

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٤/۱٢/٢۳

 

ای پناه قلب های بی پناه
ای امید آسمان های غریب
ای به رنگ اشک های شمع
ای چنان لبخند میخک ها نجیب

ای دوای درد دل های اسیر
ای نگاهت مرهم زخم بهار
ای عبور تو غروب آرزو
ای ز شبنم های رویا یادگار

کوچه دل با تو زیبا می شود
تو شفابخش نگاه عاشقی
مهربانی، نازنینی مثل عشق
با تمام شاپرک ها صادقی

چشم هایت مثل یک رنگین کمان
دست هایت باغ پاک نسترن
قلبت اقیانوسی از شوق و نگاه
با دلت پروانه شد احساس من

قلب من یک جاده تاریک بود
با تو قلبم کلبه پیوند شد
اشک هایم مثل نیلوفر شکفت
حاصلش یک آسمان لبخند شد

مرزما گلدانی از احساس شد
توی گلدان پیچکی ا زعاطفه
تو شدی راز شکفتن
من شدم برگ سبز و کوچکی از عاطفه

ای تماشای تو یک حس لطیف
بی تو فرش کوچه ها بارانی ست
بی تو صد نیلوفر عاشق هنوز
در حصار عاشقی زندانی است

قلب من تقدیم چشمان تو شد
عشق یعنی تا ابد آبی شدن
عشق یعنی لحظه ای بارانی و
لحظه ای شفاف و مهتابی شدن

عشق یعنی لذت یک آرزو
عشق یعنی یک بلای ماندگار
عشق یعنی هدیه ای از آسمان
عشق یعنی یک صفای سازگار

عشق یعنی با وجود زندگی
دور از آداب مردم زیستن
عشق یعنی لحظه ای خندیدن و
سال ها اشک ندامت ریختن

عشق یعنی زنگ تکرار نگاه
عشق یعنی لحظه ای زیبا شدن
عشق یعنی قطره بودن، سوختن
عشق یعنی راهی دریا شدن

هر چه هست عشق صد ها قلب صاف
با حضورش آبی و بی کینه است
عشق یعنی سبز بودن تا ابد
عشق رنگ نقره آیینه است

تو گل گلدان قلب من شدی
عشق شد یک برگ از گلدان تو
در بهار آرزوها می دهد
میوه های عاطفه چشمان تو

چشمهایم باز بارانی شدند
قلبم اما گشت دریایی زعشق
دل گذشت از کوچه های خاطره
روح شد مضمون و معنایی زعشق

باید از آرامش دل ها گذشت
شادمان چون لحظه دیدار شد
بهترین تسکین دل این جمله است
باید از پیوند تو سرشار شد.

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

می شود سینه را گلستان کرد
یا کویری بدون باران کرد

می توان خشم را به خاک نشاند
یا جهان را ز خشم ویران کرد

می شود باد بود، لیک نسیم
می توان باد بود و طوفان کرد

می شود چشمه شد به آبادی
می توان سیل بود و طغیان کرد

می توان خاطری خزانی داشت
یا خزان را گلم بهاران کرد

مهر را می توان به بند کشید
می شود پیشکش به یاران کرد

عشق را می توان فراری داد
می شود عاشقی فراوان کرد

می شود این کنی عزیز دلم
با هنر می توان ولی آن کرد

می توان تا افق دوید به شب
همه را در سپیده مهمان کرد

می توان تا سپیده در کنار سه تار
تکیه بر زخم های احسان کرد

می توان آسمان دل ها را
با تبسم ستاره باران کرد

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

شعر یعنی با افق یک دل شدن
یا لباسی از شقایق دوختن
شعر یعنی با وجود خستگی
بر سر پروانه دل سوختن

شعر یعنی سری از اسرار عشق
شعر یعنی یک ستاره داشتن
شعر یعنی یک نگاه خسته را
از کویر گونه ای برداشتن

شعر یعنی داستانی ناتمام
شعر یعنی جاده ای بی انتها
شعر یعنی گفتن از احساس موج
در کنار حسرت پروانه ها

شعر یعنی آه سرخ لاله ها
شعر یعنی حرف پنهان در نگاه
شعر یعنی ترجمان یک نفس
عمق سایه روشن دشت پگاه

شعر یعنی یک زلال بی دریغ
شعر یعنی راز قلب یک صدف
شعر یعنی درد دل های نسیم
حرفی از تنهایی سبز علف

شعر یعنی تاب خوردن روی موج
در کنار برکه ساحل ساختن
شعر یعنی هدیه ای از آسمان
بهر یاسی بینوا انداختن

شعر یعنی فصلی از سال نگاه
شعر یعنی عاشقانه زیستن
شعر یعنی پولکی از عشق را
روی دامان کویری ریختن

شعر یعنی حس یک پرواز محض
در میان آسمان پیدا شدن
شعر یعنی در حصار زندگی
غرق در گلواژه رویا شدن

شعر یعنی قصه یک آرزو
شعر یعنی ابتدای یک غروب
شعر یعنی تکه ای از آسمان
شعر یعنی وصف یک انسان خوب

شعر یعنی قلعه ای از جنس عشق
کم کنم از واژه و حرف و سخن
شعر یعنی حرف قلبی سرخ و پاک
نه عبوری ساده چون اشعار من

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

کاش می شد سرزمین عشق را در میان گام ها تقسیم کرد
کاش می شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهیم کرد

کاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد
کاش می شد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد

کاش می شد با نسیم شامگاه برگ زرد یاس ها را رنگ کرد
کاش می شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد

کاش می شد در سکوت دشت شب ناله غمگین باران را شنید
بعد، دست قطره هایش را گرفت تا بهار آرزوها پر کشید

کاش می شد مثل یک حس لطیف لابه لای آسمان پر نور شد
کاش می شد چادر شب را کشید از نقاب شوم ظلمت دور شد

کاش می شد از میان ژاله ها جرعه ای ا ز مهربانی را چشید
در جواب خوب ها جان هدیه داد سختی و نامهربانی را ندید

کاش می شد با محبت خانه ساخت یک اطاقش را به مروارید داد
کاش می شد آسمان مهر را خانه کرد و به گل خورشید داد

کاش می شد بر تمام مردمان پیشوند نام انسان را گذاشت
کاش می شد که دلی را شاد کرد بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت

کاش می شد در ستاره غرق شد در نگاهش عاشقانه تاب خورد
کاش می شد مثل قوهای سپید از لب دریای مهرش آب خورد

کاش می شد جای اشعار بلند بیت ها را ساده و زیبا کنم
کاش می شد برگ برگ بیت را سرخ تر از واژه رویا کنم

کاش می شد با کلامی سرخ و سبز یک دل غمد یده را تسکین دهم
کاش می شد در طلوع یاس ها به صنوبر یک سبد نسرین دهم

کاش می شد با تمام حرف ها یک دریچه به صفا را وا کنم
کاش می شد در نهایت راه عشق به دل تو را پیدا کنم

احسان(.....)

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٤/٩/٢٢

 

گوش کنيد صدای باران ميايد زمين خيس است اما باران نيست يک نفر دارد ميگريد

اشك نبودن تو حلقه زده تو چشمام
حساب كتاب نداره بي تو ديگه نفسهام
از وقتي اينجا نيستي غم تو دلم نشسته
بغض نگاه سردت راه گلو رو بسته
مهمونه روي گونه اشكاي بي بهونه
همون شبي كه گفتي : كارم ديگه تمومه
يادت مي آد كه گفتم : پيشم بمون هميشه
خنده تلخي كردي گفتي : ببين , نميشه
گفتم ستاره دل بي تو چه بي فروغه
قصه اي كه تو گفتي , نذار بگن دروغه
گفتي دل اسيرت جنگل بي درخته
××اون که قبول نداره نمی تونه بفهمه××
بارون گرفت و اون شب یواش یواش سحر شد
قلب پر از هراست آماده سفر شد
دست منو گرفتی گفتی خدا نگهدار
این جمله آخرت قاب شده روی دیوار
اشک نبودن تو عالمو غرق کرده
اشک /من/ از اون شب , حسابی فرق کرده

.................................................

در من صدا شکسته و فریاد مرده است
اشعار من غزل غزل ای داد مرده است
اینجا خبر از دلبر و از دلبری نیست
گویی که شیرین از غم فرهاد مرده است
اینجا دگر از عاشقی حرفی میان نیست
دائم در این عروسی ها داماد مرده است
پس کوچه های شهر هم از عشق خالیست
با مرگ صید ها هم این صیاد مرده است
من در کجا هستم ؟ چرا دنیا دگرگون شد؟
انگار زمین هم با همین رویداد مرده است
مردم کجا رفتند؟ چه شد ؟ دنیا تمام شد ؟
در پاسخ سوال یکی سرداد:" مرده است"
هر چه یادم بود همه نابود شد حتی غروب
وزمین این روستا این گرد آباد مرده است


.......................................................................................

همچو يك سرو بلند است زندگي
در زمين آشوب وجنگ است زندگي
همچو باران قشنگ است زندگي
مثل خواب يك نهنگ است زندگي
همچو آبي , آسماني زندگي
با زلالي , مهرباني زندگي
همچو آهي در خفايي زندگي
سوزش زخم بلايي زندگي
همچو يك اشك زلال است زندگي
به دور از عشق محال است زندگی

............................................................................................

تو خيال كردي بري دلم برات تنگ ميشه
باغ خونه بي تو خشك و بي رنگ ميشه
فكر كردي كه بري دل من پر از رنح و غمه
بعد تو زندگي رنگ ماتم و غمه
تو خيال كردي بري دلم برات تنگ ميشه
ندونستي دلم به سختي سنگ ميشه
فكر نكردي ميتونم تورو فراموش كنم
مثل بادي بوزم شعلت رو خامو ش كنم
راه بين من و تو رو برام دورترين فاصله شد
برا رسيدن به هم دلامون بي حوصله شد
حالا امروز ديگه من اشم تو يادم نميياد
ديگه حتي دل من خاطره هاتم نميخواد
تو خيال كه بري دلم برات تنگ ميشه
ندونستي دلم به سختي سنگ مي شه
.....................................................................................

مهتاب با شب راه نيومد خزون که کوتاه نيومد
چشمات که باروني شدن ابرا که زندوني شدن
اونکه غم بغضمو ديد اونکه به دادم نرسيد
رفت و تو خواب قصه مرد حرمت فريادمو برد
پرده ي آخر تگرگ کوچ تو بود و بغض برگ
قصه عشقي که هنوز دلگيره و ترانه سوز
رو آسمونا بنويس ناي پريدن ديگه نيست
تو چشماي قاصدکا شوق رسيدن ديگه نيست
تو اي هميشه هم سفر دوباره بچگي نکن
با اين شکسته بال و پر ديگه غريبگي نکن
هنوز هراس کوچه ها تو رو به يادم ميارن
ستاره هاي شب زده بغض چشاتو کم دارن
نذار گلاي باغچه مون محکوم اين خزون بشن
کبوتراي نيمه جون مصلوب آسمون بشن
حادثه هق هق من حيفه که ناتموم بشه
طلوع بي وقفه ي تو به دست من حروم بشه
خورشيد دشنه خورده مو تو سايه ها امون بده
تو بهت اين ثانيه ها عشقو به من نشون بده

..............................................................................................

به من گوش کن ای عشق نو پای من مرا ديگر احساسی نيست مرا ديگر دلی نيست

جز عذاب  ارمغانی برای تو نخواهم داشت

اون مسافري كه خسته اس
توي يه جاده تاريـك
اون كـه از تــو دوره امّـا
مث سايه به تو نزديك
اونـكه بــرق انـتـظارو
توي چشمات نميبينه
واسـه كوچيدن و رفتـن
ديگـه از پا نميشينـه
ديگـه ساكـت نمـيمونه
غصّه هاشو ميگه با باد
كسي كه دوسـش ندارن
ديگه فردا رو نميخواد
يــه روزايـي ،تــو بـراش
حـرمت آشيـونـه بـودي
مـعنـي مقّـدس يـه خـونـه بـودي
تو همون دريچهاي كه روبه مشرق وانميشه
حتّي امروز ،پيش روش پيدا نميشه
اونـي كـه يـه روزي داده
به تو قلب پاك و ساده
حالا دست سرنوشتش رو
بـه دسـت جـاده داده
قـفـس غــربـتـشــو
رفتـه تو جادهها بسازه
دوس داره تنـها باشــه
يـه دنياي تنـها بسازه

....................................................................................
می شه بارون بشی و پا بذاری تو کوچه ها
يا می شه غبار حسرت بشی و بشينی رو بوم خونه ها می شه پروانه بشی در به در ؛ در پی راز گل سرخ
يا می شه آروم بگيری ؛ فقط نگاه کنی به رنگ و روی آدما
می شه ليلای زمان شی ؛ آش حسرت بپزی
يا می شه گدا بشی ؛ پرسه زنی تو کوچه ها .
می شه چون ميوه فروش سر راه ؛ غزل فروشی بکنی
می شه بی خيال آدم بشی و پر بزنی تو آسمان .
می شه غصه هاتو دست چين کنی و زانو بگيری تو بغل .
يا می شه محض خدای مهربون بخندی ؛ بی خيال غصه ها .
می شه طعنه بزنی ؛ سنگ بشی ؛ شيشه ی دل رو بشکنی
می شه ديوونه بشی ؛ محبتت ؛ ورد زبون عاشقا .
می شه دربند نگاه ديگران ؛ کوچيک بشی ؛ خوار بشی .
می شه آزاده بشی ؛ بی ادعا ؛ پل بزنی از دل خود به نقطه ی عاطفه ها .
..................................................................................
و اين منم
...........................
زندگی
شوق درختی در پی باروری
اندوه برگ خزانی برای بازگشت
اغتنام عابر از سايه تابستانی...


برگی بودم
نامم نهاده بودند
دست تقدير وجود مرا تقديم کرد
به درخت زندگی
جوانه ام تازگی داشت
پيام آور لبخند
دست نوازش بر سرم می کشيدند
مواظبم بودند
زمان بالندگی بود
دستی شانه هايم را رها کرد
عشق را مزمزه کردم
اين آغار جوانی بود
خطوط سبز بر پيکره ام نقش بست
درک کردم
نگاه خورشيد را
لطافت باران را
مهر نسيم را
صبحی ديگر طلوع کرد
وجودی را تجربه کردم
شکوفه ای در کنارم سربرآورد
عطر دلاويزش مرا مست کرد
مست نه مسخ
لطافت تنش را احساس می کردم
رنگ دگرگونه اش را
عصاره مهربانی اش نگاه مادر طبيعت را از من گرفت
ما با هم زيبا بوديم
درخت زندگانی از وجود ما سرمست بود
به هم پيوند خورديم
پيوندی از جنس عشق
زمان شادی افزا بود
سر از شاخه بيرون آورد
ميوه درخت زندگانی
شکوفه ام به کمال رسيد
وجودم بارور شد
وقت خدمت بود
دست سرنوشت بار ديگر ظهور کرد
ميوه مرا چيد
ميوه اميدم
ميوه زندگی ام
تنها شدم
با يادگارهايش
با خاطراتش
باد خاطرات من هم وزيدن گرفت
باد خزانی من
خزان من فرا رسيد
پيوند مرا سست کرد
چشم هايم اشک بار بود
آخرين بوسه را بر پلک های درخت وجودم زدم
باد بار ديگر مرا به دست تقدير سپرد
نگاه ديگر
نگاه آخر را انداختم
نگاهی از جنس اميد به بازگشت...
 
......................................................................................................
شب بود و سکوت کوی برزن
من بودم و تو
تو بودی و من
دست تو که تکیه گاه من بود
انگار خود خود وطن بود
چشمان تو باز و بسته می شد
تندیس غمم شکسته می شد
دل دست به رقص باز می کرد
سر دست تو ناز ، ناز می کرد

آن شب که خیال بود و رویا
تو هستی و من، غریب و تنها
در دست سرم ، سرم به زانو
آن دست خیالی تو پس کو
دل نیست دلم خیال و خواب است
یک شمع برایش آفتاب است
لبخند تمصخر تو این شد
کفر تو برایم عین دین شد
ای کاش ، اگر شبی چنین بود
رویای بهشت در زمین بود
نه سنگ دلی نه خود پرستی
تقصیر تو نیست خوب هستی
من عاجزم از بیان عشقم
بی تجربه ام ، جوان عشقم
نه پای گریز نه شهامت
نه نای نبود و استقامت
بی چاره منم که بی زبانم
از عشق سخن نمی توانم
وای من اگر تو خود ندانی
حیف من و عمرم و جوانی
...............................................................................................

دل از چشم تو با غم گفت و بايد از تو كمكم گفت
تو نزد من نخواهي ماند و اين را باد محكم گفت
شبي باران كه ميباريدبه روي كوچه نمنم گفت
نگه شمعداني هم فقط از تو برايم گفت
ببين قصد سفر دارم خداحافظ كه گفتم گفت
چرا او عاشق من شد به يك عابر شنيدم گفت
و عابر هم جوابش را همان وقتي كه رفتم گفت
عزيز اونبودم هيچ ولي به من عزيزم گفت
چرا به اشك سرد من نگاهي كردو شبنم گفت

................................................................................................
آیند و گویند دمبدم
بیچاره ایم درمانده ایم
اما نمی دانند که من درمانده تر ، بیچاره تر آواره ام
از قافله جا مانده ام
تنها و بی کس مانده ام
مدهوش رنگ زندگی ، فارغ ز بند بندگی
در مانده ام
ای پر گشوده از زمین
ای طایر قدسی ببین
جا مانده ام ، شرمنده ام
گریان و نالان از گناه
هر دم چکد بر دامنم
اشک ندامت آه آه
در بیکران لطف او
گویید پیغام مرا
ای پروردگار عالمین
در روز حشر واپسین
رحمت بر این بنده گزین

بنده نگوئید نیستم
عصیانگرم ، من نیستم
لطفت فزون از مادران
دستم بگیر ای مهربان
جا مانده ام
جا مانده ام
.....................................................
خسته ام از همه حتی از تو حتی از خودم
به خدا اسب نفس بريده را طاقت تازيانه نيست
دارم غرق ميشم دستمو ول کن برو دنبال آرزوهات
احسان
احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٤/٩/۱٥

 

تقديم به تو که تک ستاره شبهای تنهايی من هستی

پ خ د د

وقتی یادِ تو میفتم .....
جون میگیره صد ترانه
باز به یاد ِ تو میخونم .....
هرچی شعر عاشقانه
وقتی یاد ِ تو میفتم .....
دل ِ دلتنگی میلرزه
داشتن ِ نبض ِ دل ِ تو .....
به خدا شدن می ارزه

مثل یک نسیم ِ سر مست .....
ول میچرخی توی صحرا
مثل یک ستاره پر نور .....
عشق میتابی به شب ِ ما
مثل اون پرنده ها که .....
پشت ِ میله ها اسیرن
برای رهایی از بند .....
واسه آزادی میمیرن
تو شکوه ِ انتظاری .....
برای دیدن ِ فردا
تو مث ِ خورشید میمونی .....
واسه این همیشه سرما
ماه و صد نور ِ ستاره .....
کم میارن جلو چشمات
بوته های خشک ِ صحرا .....
سبز میشن به زیره پاهات

ای بهانه ... همترانه ......
تا عبد هم ساز ِ من باش
پر ز ِ احساس و طراوت .....
از همیشه تا دوباره مال ِ من باش

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

تويي عاشقترين تنهاي دنيا ..............منم خسته ترين مغموم دنيا
تويي صادقترين حرف رو لبها .............منم غمگين ترين راز تو دلها
تويي زيبا طلوع صبح فردا .................منم اينجا غروبي مثل شبها
تويي همچون قناري شاد و شيدا.........منم مثل كلاغي رو درختا
تويي آشفته دل مغرور و رعنا.............منم همراز و همراه يه رويا
تويي عشق و محبت توي قلبها...........منم ديوونه مثل موج دريا
تويي تنها تويي ياد غريبها..................منم فرياد بي پايان غمها
تويي شاخه گل سرخ صدفها..............منم تنها شقايق توي صحرا
تويي آب زلال اشك چشمها...............منم مرداب سرد توي دشتها
تويي عاشقترين تنهاي دنيا................منم خسته ترين مغموم دنيا

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

آسمان سينه ها ابري شده
كاش مي شد باز باران مي گرفت
اشك از چشمانمان جاري شده
كاش مي شد عشق پايان مي گرفت
كاش مي شد عشق يك تصوير بود
روي قاب عكس دلها مي نشست
خاطرات گم شده جان مي گرفت
قاب عكس شيشه اي را مي شكست
كاش يك روزي نگاه چشم ها
از صداقت چند بيتي مي سرود
كاش دست پر توان زندگي
عشق را از سينه هامان مي ربود
چند سطري روي اين حجم سپيد
آرزوهاي دلم را نقش بست
آرزوي آخرم اين جمله بود
كاش مي شد عشق را در هم شكست

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

دلم تنگ است
دلم از شوره زار هستی پوچ و خیالی
غرق نیرنگ است
دلم از مردم دوران
از این نامردی مردان
از این بی مهری مادر
از این نرگس که بویش را به مظلومان نمی بخشد
دلم دلتنگ دلتنگ است .

خداوندا چه کردم من
که تو با من چنین کردی ؟
دل امیدوارم را تو
افسار زمین کردی
خدایا من دلم تنگ است
دلم دریای نیرنگ است
تو اما جایت آن بالا درون کاخ اورنگ است

دلم مستانه می خواند
تو را دیوانه می داند
تو را ای خالق هستی
تو را افسانه می خواند
نمی خواهد بداند این دلم امشب
که پایانش چه خواهد شد
فقط این را تو می دانی
که دل جانانه می ماند
تو را دیوانه می خواند
تو را بی خانه می داند
تو را افسانه می خواند

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

بي خبر آمده اي
باز در خواب شبم
کاش هرگز نشود
صبح و بيدار شوم


کاش مي گفتي که من
دل چراغاني کنم
سر راهت گل سرخ
باز قرباني کنم

کاش مي گفتي که من
گل ميخک بخرم
به سراپرده ي شب
عطر پيچک بزنم

کاش مي گفتي که من
سبز بر تن بکنم
جاي پاهاي تو را
شمع روشن بکنم

کاش مي گفتي که من
نور پر پر بکنم
تا مي آيي به شبم
چشم خود تر بکنم

کاش اين خواب مرا
ببرد تا دم مرگ
شب پاييزي من
خالي است از همه رنگ

کاش اما
....
صبح شد
آسمان شد آبي
جايت اينجا خالي
بي خبر آمدي و
بي خبر هم رفتی

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

رسیده ام به ناکجا
به آن کجای بی کجا

رسیده ام به چشمِ تر
به یک غروب پُر خطر

رسیده ام به یک دروغ
به یک صدای بی فروغ

رسیده ام به مرزِ شب
به لحظه های سوزوتب

رسیده ام به درد و غم
به گریه های دم به دم

رسیده ام به بُغظِ خیس
به چشمای همیشه خیس

رسیده ام به یک جنون
به یک نگاهِ پُر زِ خون

رسیده ام به یک گُذر
به ناله های بی ثمر

رسیده ام به یک سراب
به یک سؤالِ بی جواب

رسیده ام به یک حباب
به شومترین لحظۀ خواب

رسیده ام به یک کویر
به یک دلِ بهانه گیر

رسیده ام به پُشتِ در
به شکوه های دربه در

رسیده ام به یک محال
به خواسته های خیس وکال

رسیده ام به یک شکست
به دردی که به دل نشست

رسیده ام به نا رفیق
به زخمای خیلی عمیق

رسیده ام به سوزِ دل
به آدمای مُرده دل

رسیده ام به انتها
به تارو پودِ مُرده ها

رسیده ام به فصلِ زرد
به مرگی آلوده به درد

رسیده ام به مرگِ خویش
به خاطراتِ ریش ریش

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٤/٩/۱٠

 

 

تو گفتی:

                                توی دنیای بزرگ يه تیکه صحرا مال من

 توی شادی و سرور غم یه دنیا مال من

توی اون آسمون آبی که خورشید می تابه

یه تیکه ابر گرفته تو زمستون مال من

 توب اون باغ گلی که رنگارنگه بوته هاش

یه دونه خارو یه مشت خاک زمین مال من

توی شبهای قشنگ و پر ستاره شما

یه شب غم زده و یه آسمون ابر مال من

 توی خنده ها و خوشحالی و شادی شما

آه و گریه های هر شب روز مال من

 از همه خوبی تو که مال دیگران شده

انتظار.جدایی .غصه ات مال من

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

توگفتی:

چشمای تو مثل شبها سیاه و بی انتها

 چشمای تو مثل ستارست ستاره و ستاره ها

من واسه تو ستاره ام اما تو هی به من می گی که بی وفام

 دستای تو مثل یه باغ پر از گلای سرخ و زرد

 لطافت صورت تو مثل هوا مثل بهار

 لبای سرخ و آتشین از کجا داری ناقلا

صدای تو مثل نسیم لطیف و سبزو بی ریا

 صدای تو دوست دارم صدای تو لا لا لا

خیلی دوست دارم بلا اندازه ستاره ها

 بازم فردا بیش تر میشه فردایی که تو با منی

 اون وقت ميشه قد خدا خیلی دوست دارم بلا .....

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

تو گفتی:

اونجا که نیستم کی پای حرفات میشینه

کی برات شعر میخونه شعر تو رو دوستش داره

 اونجا که نیستم کی سر میذاره روی شونه هات

دستاتو محکم میگیره بوس میکنه صورت ماهت

اونجا که نیستم کی غصه هاتو میشوره

کی اشکاتو پاک میکنه درد دلت رو میدونه

اونجا که نیستم واسه کی بهونه میگیری

 بهونه رفتنت و بهونه از دل میگیری

 واسه کی هی میگی بیا دلم برات تنگ شده باز

پیش کی گریه میکنی به کی میگی همیشه ناز

حرفاتو پیش کی میگی وقتی که تنها میشی

  تو تنهایی و خلوتت کی میچینه اشکای تو

یادت میاد اون روزا که پیشت بودم

 تو سختی ها تو لحظه های خوب و بد بلندی ها و پستی ها

 یادت میاد حرفاتو من دونه به دونه حفظ بودم

شعر تو رو حرف تو رو هر شب توی خواب میدیدم

 یادت میاد روزای خوب چه زود گذشت

برای ما اون صحبت های گرم و خوب

 دوست دارم گفتن ما یادت میاد؟

 دستای ما یه لحظه هم جدا نبود

اما حالا ما رو ببین جدا شدیم وصال نشد

حالا من اینجا تنها و حالا تو اونجا تنهایی

 حالا تو قصه داری و اشک می ریزی تو تنهای

 وقتی که رفتی دست ما از هم شده خیلی جدا

 ولی بازم دوست دارم خیلی زیاد قد خدا

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

تو گفتی:

چه رویای لطیفی بود آن شب

 چه آواز ملیحی بود آن شب

که من گم گشته بودم در حقیقت

 چه رویای قشنگی بود آن شب

تو را در اوج پاکی من بدیدم

چه تصویر عظیمی بود آن شب

 تو را من بهترین دیدم در عالم

 چه آغاز بزرگی بود آن شب

 تو را من جسته بودم در سپیدی

چه احساس شگرفی بود آن شب

تو را من دیده بودم در بلندا

چه پرواز بلندی بود آن شب

وجودت را به دنیای بدیدم

 چه دنیای بزرگی بود آن شب

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

و اما من :

گفتم تويي دنياي من
شب تا سحر رو’ياي من
گفتا فراموشم بكن
بر كن ز دل سوداي من

گفتم به ساحل مي زنم
بر قصه باطل مي زنم
گفتا تو باطل ميزني
من شعله بر دل ميزنم

گفتم كه پيمانت چه شد
آن لطف و احسانت چه شد
گفتا مپرس از من دگر
سرمايه’ جانت چه شد

گقتم چرا , آخر چرا
اينگونه ميراني مرا ؟
گفتا مسوزان ديگرم
كوته نما اين قصه را ....!

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

باز مي خواهم که دل ويران کنم
ترک شهر آجر و سيمان کنم

دفتر شيطاني شـعرم کجاست
تا بدان ديوانگي پـنهان کنم

ساغـر پر بادة نابم کجاست
تا که عقل خيره را ميران کنم

يا که در مسـتانگيهاي خيال
مشکل عشق تو را آسان کنم

بي تو صدها غصه دردل ساکن است
من کدامش را به تو عـنوان کنم

بوسه هاي مرهمت کو تا منش
چارة اين قلب بي سامان کنم

خندة شيرين تو آخر کجاست؟
تا به پايش جان و تن قربان کنم

کي شود من فارق از افسوس و عشق
خيزم از غمگاه و فکر نان کنم

مرغ بخت از شاخة من رفت
همتي کو تا شکار آن کنم

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

بي تو همچون برگ من در قدرت طوفان شدم
بي تو در طي طريق زندگي بي جان شدم
يادم آمد روزهاي در كنارت بودنم
چون غلامي حلقه گوش آماده بر فرمان شدم
وعده ات بودم كه از آوار غم برهانيم
اين چو كردي من رها از غصه زندان شدم
با حقارت همچو ماهي در يم عشق تو ام
از غريقي در يمت سرگشته و حيران شدم
چون زمين قطبي سرد و بدون جان بدم
از حضور گرم تو چون باغ و چون بستان شدم
بي تو همچون بيد لرزان در هجوم غصه ها
بي تو همچون قايقي بشكسته و لرزان شدم

روزگاري من كنارت بودم و عشقي به سر
چون تو رفتي باز هم آشفته و گريان شدم

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

شعري به ناله هاي شبانه عجين شده ، بانو براي تو
حرفي كه با غم عشقت وزين شده ، بانو براي تو

سالي و ماهي ز غم دوريت گذشت
اين سال و ماه زعشقت پسين شده ، بانو براي تو

اشكي ز حسرت و كم لطفي ات به من
اين چشمهاي ز عشقت نمين شده ، بانو براي تو

آن قامت چو الف گشته همچو دال
اين قد و قامتي كه همكنون خمين شده ، بانو براي تو

هر روز و هر زمان كه گذشت از غمت نكاست
اين روز و لحظه هاي برايت غمين شده ، بانو براي تو

قلبم تهي شده از هر چه زشتي است
اين قلب خالي ِ از زشت و كين شده ،بانو براي تو

آري ، هزار چين و چروك اكنون به چهره ام
اين چهره جوانك پُرچين شده ، بانو براي تو

از پشت هر دريچه نگاهم به روي تست
چشمي كه در طلبت در كمين شده ، بانو براي تو

صد ها هزار ناله و حسرت ز دل بخاست
دستي ز حسرت و غم بر جبين شده ، بانو براي تو

همچون مسي كه طلا مي شود به كيميا
اين بي بها وجود ز عشقت ثمين شده ، بانو براي تو

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

چشم تو معناي عشقي بي ثمر بود
دست تو از عشق ديگر بارور بود
قلب تو پرپر شدن را هم نمي فهميد
جسم تو در فكر آغوشي دگر بود
من تو را محراب قلبم ديده بودم
شانه هايت ليك سست و بي اثر بود
عشق تو لحن بد آهنگ زمان است
سينه تو پرتگاهي پر خطر بود
من ((دلم)) را در ره عشقت سپردم
معني آواز تو تقديم سر بود
قلب من در دست تو بازيچه اي بود
لحن تو معناي پايان سفر بود
شرح عشقت را به لاله گفتم از تب
زين دروغ فاش ليك او هم با خبر بود
بيستون را نقش زد فرهاد با صد رنج
رنج من از رنج او هم بيشتر بود
هر كس از بازار تو شعري خريده
اي دريغا سهم من چشمان تر بود
عشق مهرويان سرابي بيش نيست

اين خيال خام در عالم سمر بود  

احسان

آتش وجودم دارد دوست داشتنی ترين فرشته خدا را ميسوزاند

و اين تقصير توست

 

 

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٤/۸/٢۱

 

غم نگاه من به چشم تو اشاره مي كند
به چشمهاي بي وفاي تو اشاره مي كند
به رازهاي بي اثر به حرفهاي بي ثمر
به لحظه لحظه هاي بي كسي اشاره مي كند
سكوت ساده قفس، سراب سايه نفس
تمام اين بهانه ها به تو اشاره مي كند
و آن همه شراره هاي آتشين چشم من
به اين حضور بي فروغ تو اشاره مي كند
سراب جاي پاي تو نشسته بر سكوت شب
ببين كه جاده هم به جاي پا اشاره مي كند
چه بي صدا من و خدا و اين هواي گريه ها
ببين تمام اشك ها به تو اشاره مي كند

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

يار من همزاد ديرين منست هم قد و هم سال و هم دين منست
رنگ چشم يار من خاكستريست مردم بي رنگ را او مشتريست
او نگردد لحظه اي از من جدا همچو سايه با تن من آشنا
جان من با جان او آميخته جويباري كو به دريا ريخته
دست او گيسوي شب را بافته شب زشرمش رنگ خورا باخته
عشق را گوياترين تفسير اوست زندگي را بهترين تقدير اوست
حوري گمنام اعصارست او مقصد سيمرغ اسرارست او
رونمايش كرده ام من خويش را او پسند د تحفه درويش را
تا كه با اويم دگر من نيستم مانده در حيرت كه پس من كيستم؟
آسمان سينه ام را ماه اوست صفحه شطرنج دل را شاه اوست
روزها اكسير آبي مي شود در شبانگاه آفتابي مي شود
يار من آيينه دارد در بغل از لبش جاريست رودي از غزل
او دلم را سبزه كاري كرده است كشت خود را آبياري كرده است
...
يار با من از ازل همراه بود هم رفيق و هم شريك راه بود
يار با من همزباني مي كند در دلم او زندگاني مي كند
يار با من سر به صحرا مي نهد يار بامن دل به دريا مي زند 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

چرا بسر نمي شود خزان قصه هاي من ؟

چرا نمي رسد به گوش طنين نعره هاي من ؟

چرا نمي شوم رها از اين حصار قصه ها ؟

چرا نمي رود كسي به جاي نا كجاي من ؟

اگر به تير چشم يار شدم قتيل آن نگاه

چه جاي شكوه باشدم چونيست خونبهاي من ؟

در اين سراي بس كسي به غربت من ازخودم

كجاست پير مرشدي به راه پر بلاي من ؟

به ياد سالهاي دور و عهد مان به دوستي

نمانده دوستي به جا به گم ترين سراي من

به دست خود اسيرم و به پاي خود خموده ام

اگرچه هست بند تن به دستم و به پاي من

تمام تو اگر شود غريب غربت سكوت

بدان كه هر كجا رسد به گوش تو صداي من

منال از دو روز بد كه خوبي از پسش رسد

كه هرچه بوده از بلا رسيده بر قضاي من

چه گويم از جوانيم بهار من خزان شده

كه خون شدم به جام دل ز يار بي وفاي من

اگر خراب شد جهان به سقف من شب جنون

دلم اميد مي دهد : ((هنوز هست خداي من))

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

گمونم خزون داره تو ريشه هام پا ميگيره
گمونم غصه داره توي نگام جا ميگيره
دوباره تو آسمون ابر سياه نشسته و
گمونم بارون داره از آسمون را ميگيره
انقدر شبها تا صبح تو اين اتاق بارون مي آد،
داره كم كم اين لباسهام بوي دريا ميگيره
انگاري دلم شده رنگ گلاي بي نشون
ديگه مثل پونه ها جا توي صحرا ميگيره
آره رنگ چشماي سيام شده رنگ گلا
حالا لاله هم داره توي چشام جا ميگيره
صداي بارون مي آد تو سر ناودون مي كوبه
فكر كنم اونم داره سهمي ز دنيا ميگيره
ديگه حرفي ندارم حتي با چشماي خودم
اعتراض اين سكوتم داره بالا ميگيره
ولي انگاري يكي داره به غصه هام ميگه
راستي راستي كه "خدا" توي دلم جا ميگيره

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 هميشه غصه ميرود درون سينه زار و زار
و اين نگاه يخ زده، سكوت وار و بيقرار
هميشه سيل جاري از دو چشم خيس و خسته ام
و آسمان قلب من، هماره ابر و اشكبار
هميشه آه پر غمي، نشسته بر نهاد من
تمام حرفهاي من پر از سكوت دردوار
هميشه باغمان پر از، درختهاي بي رمق،
پرنده هاي مرده وُ كلاغهاي غصه دار
سكوت سخت و ساده اي نشسته بر لبان من،
لبي كه گاه ميشود پر از سرود "ياد يار"
چراغ خامُشي هميشه روشن است در دلم،
و اينكه يادگاري از گذشته هاست ماندگار
دلم هنوز هم پر از، غمي و غصه اي تهي است
دلي كه تا ابد پر از، "ترانه هاي انتظار"
تمام فكر من به آن، وفاي يار بي مثال
ولي هميشه دست من به آسمان اميدوار

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

ببين دنياي وانفسا منم تنها تر از "تنها"
من آن حيران و سرگردان به زير خشم طوفان ها
كجايي اي همه خوبي كه با يادت همي گريم
بيا تا از نگاه "تو" بخوانم راز گلها را
بيا تا از شقايقها از آن رود پر از آوا
سراغي تازه برگيريم از پونه، اقاقيها
اگر خواهي بپرس از من چرا چونين پريشانم؟!
وگرنه حال ما بگذار و برگرد از پي دريا
طلسم درد آلاله در اين صحرا نشد پيدا
سكوتش دانم از بهر وفاي يار بي همتا
"دل"ام اكنون پر از غصه پر از غم ناشكيبايي
ببين دنياي وانفسا منم تنها تر از "تنها

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

بعد تو ، در چاه چشم ، آبی نماند
بعد تو ، آسایش و خوابی نماند

بعد تو ، خورشید رفت از شهر ما
ماه هم بعد تو مهتابی نماند

با افول آسمان چشم تو ،
رنگ دریا هم دگر آبی نماند

بعد تو ، در دفتر شعر و غزل ،
هیچ لفظ محکم و نابی نماند

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

گفتند: آن مرد ماهی گیر است ، آن مرد از دریا ماهی می گیرد. گفتند: آن مرد کشاورز است، آن مرد در زمین دانه می کارد. جوانمرد گفت: چه نیکو که آن مرد ماهی گیر است و از دریا ماهی می گیرد و چه نیکو که آن مرد ،کشاورز است و در زمین دانه می کارد.اما ...

نیکو تر مردی است که از خشکی ماهی می گیرد و دانه اش را در دریا می کارد.
و نیکوتر از این هر دو ، کسی است که می تواند از آب ، آتش بگیرد و از زمین ، آسمان برداشت کند.
ممکن را به ممکن رساندن کار مردان است، اما کار جوانمردان آن است که ناممکن را ممکن کنند.
هزاران معجزه میان آسمان و زمین معلق است. دستی باید تا معجزه ها را تحویل بگیرد.
و آن دست جوانمرد است.
***
بر آب بنویس و با خون خویش
جوان گفت: دنیا ، جای عجیبی است، مدام در آن باد و بوران است. باد می وزد و هر چه هست و نیست را با خود می برد. من اما دلم می خواهد یادگاری از خودم بگذارم که هیچ بادی نتواند آن را با خود ببرد.
ای جوانمرد! چه کار باید بکنم.
جوانمرد گفت: بنویس، بنویس، بنویس.
جوان گفت: بر چه چیزی بنویسم که بماند؟
جوانمرد گفت: بر هر چیز می توان نوشت الا بر آب. اما تو بر آب بنویس. بر آب بنویس و با خون خویش. این یادگاری است که تنها عاشقان و مستان و سوختگان می گذارند.
و در جهان تنها همین یادگار می ماند.
احسان(ديگر برای تو غزل نميگويم)
احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٤/۸/٤

 

عاقبت روزي دوباره عشق جان خواهد گرفت
زندگي نام كسي را بر دلم خواهد نوشت
عاقبت روزي دل من باز جادو مي شود
از عذاب و رنج ها خالي و جارو مي شود
باز هم تقدير من فصلي دگر خواهد نوشت
آدمي مثل شقايق عشق را خواهد سرشت
عازم راهي در اعماق زمانم نازنين
مقصدم شهري كه شايد گم شد در اين زمين
مقصدم حق و حقيقت عشق و عاشق تر شدن
وصل با معشوق و با او يك تن واحد شدن
راه من راه خطر راهي پر از هر فاجعه
روح من با وسعتش در انتظار حادثه
لحظه ها ابستن يك رويداد تلخ و سرد
يك جدايي يك شكست در ابتداي فصل زرد
آنكه دم از عشق زد آسان زقلب من گذشت
حرمت عشق و دل و احساس را يكجا شكست
خائنانه از وجودم دست شست با ديگري لبخند زد
دست هاي پر نيازم را خيانت قطع كرد
زخم هايم را ببين از خنجر أن عاشق است
انكسي كه از وفا گفت و ولي پيمان شكست
از محبت قصه گفت و دشمني را پيشه كرد
قامت استاده ي من را فقط او تيشه زد
فاتحانه روح مجروح مرا درهم شكست
ديگري را يار خود خواند و زقلب من گسست
جسم شيطاني او هرگز مرا عاشق نكرد
قلب تنهاي مرا يكدم ز خود بي خود نكرد
با همه از عشق من گفت و صفاتم را ستود
بعد هم در اولين فرصت دل من را فروخت
خشم روحم تا ابد چون سايه اي دنبال اوست
اين تمام پاسخ من بر خيانت هاي اوست

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

از من گذشت جای توقف شتاب کرد
چشمت که شعله وار تنم را مذاب کرد
اصلا چه فایده به تو نفرین کنم پری؟
حالا که عشق زندگیم را خراب کرد
آنشب که شاخه های گلم را کنار در
دستان بی تفاوت سردت جواب کرد
حوا شدی و فاجعه از نو خدای من!
روی دو شاخه گل که نباید حساب کرد
گرچه هنوز هم به سرم می زند ولی
باید ز چشم سبز تو اجتناب کرد
کم کم نگاههات خطرناک می شوند
باید سر نترس تو را زیر آب کرد 
 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

اگر باز تنها بشم به گوشه اي اسير بشم بي ياد عشقت چه كنم؟
وحشت تاريكي شب ستاره را خط كشد بي نور چشمات چه كنم؟
اگر ابرتيره باز چهره بنددروي تو
غم ببارد اشك سرد بي مهربونيت چه كنم؟
اگر روزي تو صدات به دوشش پرز غم بشه
توي گلويت بغض بشه با گريه هايم چه كنم؟
اگر روزي رو لبت خنده نياد سكوت بشه
تو اون سكوت گريه كنم بي خنده هايت چه كنم؟
اگر يروز برم سفر تو بگي اون تنها ميشه
پرنده بشي پيشم بياي بگو باعشقت چه كنم؟
اگر تمام هستي ام فرش زير پات بشه
قدم نذاري تو اگر بگو با جانم چه كنم؟
اگر تمام زندگيم هديه بشه تو دست تو
اما نگي دوسم داري بگو باقلبم چه كنم؟
براي تو ازين كوير دلم را هديه ميكنم
كه فقط جواب بدي من بي تو چه كنم؟
بدون فقط براي توست طنين و اهنگ دلم
هر نفسم ميگه بمون تو نباشي چه كنم؟

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

عشق یعنی قطره را عاشق شدن

از نگاهِ این و آن فارغ شدن

عشق یعنی دل به دریا دادن و

توی متنِ زندگی صادق شدن

%%%%%%%%%%%%

عشق یعنی عبور از مرزِ جان

حُرمتِ بیچاره گان را پاسبان

عشق یعنی در گذرگاهِ زمان

بهرهر اُفتاده ای، بگذرزِجان

%%%%%%%%%%%%

عشق یعنی غرق در غوغای شب

خنده ای پُرعطرِمهردرسوزِتب

عشق یعنی آن شرابِ سُرخِ ناب

عشق یعنی پرسه درآنسوی خواب

%%%%%%%%%%%%

عشق یعنی هم شمع و هم پروانگی

با تمامِ عقل و هوش ، دیوانگی

عشق یعنی صورت و سیرت، یکی

با ریا و خشم و کین ، بیگانگی

%%%%%%%%%%%%

عشق یعنی زندگی را زندگی

توی هر بود و نبودی سادگی

عشق یعنی عشق را عاشق شدن

با تمامِ فکر و جان ، دلدادگی

%%%%%%%%%%%%

آن که عاشق میشود احیا کند دنیای عشق

بر لبش جاری شود با شورِجان آوایِ عشق

می زند چون من جامی زِمهر بر جامِ عشق

خویشِ خویشرامیگُزیند تا شود معنای عشق

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

پيامبري‌ از كنار خانه‌ ما رد شد. باران‌ گرفت. مادرم‌ گفت: چه‌ باراني‌ مي‌آيد. پدرم‌ گفت: بهار است. و ما نمي‌دانستيم‌ باران‌ و بهار نام‌ ديگر آن‌ پيامبر است.آسمان‌ حياط‌ ما پر از عادت‌ و دود بود. پيامبر، كنارشان‌ زد. خورشيد را نشانمان‌ داد...

پيامبري‌ از كنار خانه‌ ما رد شد. لباس‌هاي‌ ما خاكي‌ بود. او خاك‌ روي‌ لباس‌هايمان‌ را به‌ اشارتي‌ تكانيد. لباس‌ ما از جنس‌ ابريشم‌ و نور شد و ما قلبمان‌ را از زير لباسمان‌ ديديم.
پيامبري‌ از كنار خانه‌ ما رد شد. آسمان‌ حياط‌ ما پر از عادت‌ و دود بود. پيامبر، كنارشان‌ زد. خورشيد را نشانمان‌ داد و تكه‌اي‌ از آن‌ را توي‌ دست‌هايمان‌ گذاشت.
پيامبري‌ از كنار خانه‌ ما رد شد و ناگهان‌ هزار گنجشك‌ عاشق‌ از سرانگشت‌هاي‌ درخت‌ كوچك‌ باغچه‌ روييدند و هزار آوازي‌ را كه‌ در گلويشان‌ جا مانده‌ بود، به‌ ما بخشيدند. و ما به‌ ياد آورديم‌ كه‌ با درخت‌ و پرنده‌ نسبت‌ داريم.
پيامبر از كنار خانه‌ ما رد شد. ما هزار درِ‌ بسته‌ داشتيم‌ و هزار قفل‌ بي‌ كليد. پيامبر كليدي‌ برايمان‌ آورد. اما نام‌ او را كه‌ برديم، قفل‌ها بي‌رخصت‌ كليد باز شدند.
من‌ به‌ خدا گفتم: امروز پيامبري‌ از كنار خانه‌ ما رد شد.
امروز انگار اينجا بهشت‌ است.
خدا گفت: كاش‌ مي‌دانستي‌ هر روز پيامبري‌ از كنار خانه‌تان‌ مي‌گذرد و كاش‌ مي‌دانستي‌ بهشت‌ همان‌ قلب‌ توست.
.....................................................................................................
احسان
پيامبر  نفرين شده خدا هستم
 
احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٤/٧/٢٩

 

اي صاحب کشتي دل بي ميلي ساحل چرا؟
طراري و خنيا گري، اين کارها با دل چرا؟

اي قطب توحيد زمان، حلاج سر عاشقان
گفتن ز اسرار ازل با مردم غافل چرا؟

اي چون بنفشه نيک‌رو همچون فرشته نيک‌خو
شاهانه از در راندن مسکين تن سائل چرا؟

تو عاشقي من عاشقم تو شايقي من لايقم
از اين شراب زندگي پرهيز بي حاصل چرا؟

تا کي حديث مهرمان خواني براي ديگران
تکليف کار عاشقان پرسيدن از عاقل چرا؟

در مجلس عيش و طرب همراه کن کام و طلب
چون شد مهيا جام مي، بدمستي عاجل چرا؟

والله که هرگز زين دلم نگذشته مهر غير تو
در
حق اين عاشقترين فکري چنين باطل چرا؟

لاله رخ شمشاد قد دستت چو بر دستم رسد
با شاعر
شيرين غزل تلطيف ناکامل چرا؟

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

چـقدر مثـل تـو بود او کـه نـی لبــک می زد!
به زخـم کهنــه ء من بی امان
نمک می زد

شبـــی رسـیـد...از آنجــا...کجـا !نمـی دانـم
ولی به چشم...نه،حتی به دل
کلــک می زد

به اوج شانــــه او هق هقـــی نمــی بــارید
گمان کنم که دلـش بی صـدا
تـــرک مـی زد

همیــشه پشت تمـــــام تـــرانه پنهـان بـــود
بـه شــاه بیــت غــزل
هــام،ناخنــک می زد

شبــی نیــامد و در رسم لحظـــه ها گــم شد
و بــاد ... رد
ِنگــــــاه مــــرا کتــک مـی زد

شکست بــــاور چشمـــان پنجـــــره در مـن
از آن
حقیقت حرفـــی که قاصـــدک می زد:

_شنــیده بـود به دنبـال همصـــدا می گشت،
چـقدر
مثـل تـو بـود او که نی لبک می زد

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

غنچه گفت:

زندگي اي کاش همچون  باغ بود 
مي رسيد از هر طرف بوي اميد

زندگي اي کاش همچون دشت بود 
يا که صحرايي پر از ياس سپيد
 

زندگي اي کاش همچون برف بود 
مي رسيد از آسمان بر منزلم

زندگي اي کاش از من مي ربود 
همچو جارو گرد و خاک اين دلم

زندگي پايم شکست ، دستم بريد 
دزدکي آمد ولي جانم خريد

زندگي دزد خوشي و خنده هاست 
خنده هاي دلنشينم را که ديد

در جواب غنچه گل ابراز کرد :


زندگي خنديدن است 
لحظه اي گل چيدن است

زندگي يک رفتن است 
زندگي آهسته در را بستن است

زندگي ماهي گرفتن از درون حوض زيباي دل است 
زندگي خطي کشيدن بر مقام مشکل است

زندگي اسبي است سر کش ، قايقي از چوب مهر 
زندگي مهر و صفا را در درون قلبها جا کردن است

زندگي يک شاخه گل ، يک سيب بر شاخ درخت 
زندگي يک بوسه بر پاي درخت

زندگي ققنوس ياد و خاطره ، زندگي رقصيدن يک شب پره 
زندگي يک دسته گل ياس سپيد ، زندگي رفتن به ژرفاي اميد
 

زندگي يک سجده بر رخسار باد 
زندگي يک بوسه بر امواج آب

زندگي نقش زدن بر آفتاب 
زندگي لبخند بر روي شهاب

زندگي همرنگ گشتن با نسيم 
لحظه اي آزاد گشتن در نسيم

زندگي يک مشت ابر ، يک مشت باد 
زندگي يک دست آب ، دستي حباب

زندگي هر لحظه اش يک زندگيست 
تو بخواهي يا نخواهي مي رود

لحظه اي زيبا ، صباحي پر مهيب
از کنار چشمهايت مي رود

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

و اما حرف آخر با تو

ببين که تو مرا کشتی اما من نمردم 

تو مرا نابود کردی و من خود را دوباره ساختم

و اينک بر فراز دنيا هستی ناچيز تو را به خنده خواهم نشست

 از خدا می خواهم که  من غرق شدن تو را درون اين لجنزار نبينم

از خدا ميخواهم صدای التماس های تو هرگز به گوش من نرسد

از خدا ميخواهم که هرگز.......

دارم اینو جدّی میگم

شوخی نگیر تصمیممو

عاشقی حرمتی داره

بازی نگیر حریممو



میرم بیرون از زندگیت

قصم به اسمِ رازقی

نفهمیدی عشقِ منو

خیال نکن که عاشقی



من میرم و نمیشنوی

اسمِ منو تو بعد ازاین

بیهوده دنبالم نگرد

نمی مونم روی زمین



شهرزادِ قصّه گوی من

بدم میاد از قصّه هات

دروغاتو بلد شدم

گولم نزن با گریه هات



کتابِ عشقِ من و تو

پُر از خطوطِ گریه بود

هیچ عاشقی توو زندگیش

مثل من زجر ندیده بود



خدا کُنه توو زندگیت

یکی بیاد مثلِ خودت

تا حس کنی دردِ منو

بدت بیاد تو از خودت



خطا بودش از ابتدا

راه رو با تو راهی شدن

سپردنِ دل به سراب

بسمتِ هیچ جاری شدن

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

با عرضِ معذرت ، ببخش

تو رو دیگه دوست ندارم

دلم تو رو میخواد ، ولی

پا روی این دل میذارم



یه عمر عذاب دادی منو

دروغ گفتی یه عالمه

زندگیمو ریختم به پات

باز هم میگفتی که کمه



با عرضِ معذرت ، ببخش

تو رو دیگه دوست ندارم

%%%%%%%%%%%

راهی که تو بردی منو

پُر از ریا و حیله بود

قصری که تو ساختی واسم

پُر از صدائ گریه بود



ببخش منو ولی بدون

خسته شدم از بودنت

جونِ منو ، جونِ خودت

کاری بکن نبینمت



با عرضِ معذرت ، ببخش

تو رو دیگه دوست ندارم

%%%%%%%%%%%

روزِ اول یادت میاد؟

گفتی صداتو عاشقم

گفتی که بوی گُل میدم

گفتی مثلِ شقایقم



میونِ هر دوتا کلام

میگفتی دنیائی برام

میگفتی با تو کاملم

میگفتی رویائی برام



این همه حرفای قشنگ

تو از کجا ساختی واسم؟

دروغگوی مهربونم

دروغ نگو دیگه واسم



با عرضِ معذرت ، ببخش

تو رو دیگه دوست ندارم

%%%%%%%%%%%

توو زندگیم با زیرکی

وارد شدی با مهره هات

شطرنج دونستی عشقمو

ولی آخر شدی تو مات



یه دنیای قشنگی رو

ساختی برام با گفته هات

چقدر فریب نهفته بود

پُشتِ نقابِ خنده هات



نفرین نمیکنم تو رو

اینهم بزار رو سادگیم

فقط بیا کاری بکن

برو بیرون از زندگیم



با عرضِ معذرت ، ببخش

تو رو دیگه دوست ندارم

%%%%%%%%%%%

حرفِ اول بودی برام

اینو خودت خوب میدونی

نگاهی کن رو قلب من

اسم خودت رو میخونی



با یک غرور،مثلِ یه کوه

از تو فقط حرف میزدم

با بودنم کنارِ تو

طعنه به خوشبخت میزدم



با عرضِ معذرت ، ببخش

تو رو دیگه دوست ندارم

%%%%%%%%%%%

عروسکی بودم برات

اینو خوندم من از نگات

بازی رو پایونش میدم

تنها بمون با گریه هات



یکی بود و یکی نبود

آخر قصّه خوب نبود

مقصرش خودت بودی

تقصیر زندگی نبود



با عرضِ معذرت ، ببخش

تو رو دیگه دوست ندارم

دلم تو رو میخواد ، ولی

پا روی این دل میذارم

احسان (گناه من اين بود که برای تو بزرگ بودم )

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٤/٧/۱٥

 

همیشه روی کاغذت مرا سیاه می کشی
و باغ را تو خالی از گل و گیاه می کشی
ببین چقدر کودکی که ناشیانه با قلم
گل و درخت و خانه را به اشتباه می کشی
برای من که مانده ام میان دشتهای خیس
شبی سیاه و سرد را بدون ماه می کشی
فقط سکوت بس نبود برای خرد کردنم؟
که پیش پای رفتنم همیشه چاه می کشی
بیا و با مداد عشق برایم آسمان بکش
اگرچه باز هم مرا فقط سیاه می کشی

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

زندگي يك نوع ديگر ديدني ست
نوع ديگر تازه تر از زندگي ست
رودي است جاري در ميان دشتها
شور وشر با هم به روياند جدا
هيچ باور نيست فردا رفتني
تا ابد دعوا براي بودني
گفته بودم عاشق ديدارتم
مست آن رخساره زيبايتم
وقت ديدارت رخم فرياد بود
آشنايي از ازل تا حال بود
عاشقم كردي كه بربادم دهي
با سكوتت سينه پر دردم دهي
با منت استاد گونه كار بود
در دلم فرياد بود فرياد بود
خوب شد ديدم رخ ريباي تو
حال مي دانم كيم در ياد تو
تو مرا با خويشتن بردي زياد
بي شد فرياد تن فرياد ياد
يار من شو تا ترا شيدا كنم
عاشقم باش تا دلم دريا كنم

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

ما به عشق زنده بودن زندگي را باختيم
با دل غم اشناهم سوخته هم ساختيم
روح ما صيقل زدرياي حوادث مي گرفت
پيش امواج نهيبش هرچه قدافراحتيم
ارزو ازكودكي باماسرسازش نداشت
ايدريغ اين مهره بازي چرانشناختيم
ختم راه ما پياپي گوشه ميخانه بود
هر كجا با توسن اميد خود مي تاختيم
تا كه طفلي بر نگردد نا اميد از كوي ما
اشيان بر شاخه هاي دسترس مي ساختيم 
   

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

مي آيي ازحضور بهاران كدام روز
با يك سبد شكوفه به دامان كدام روز
ارديبهشت و دي و مردادومهر
از روزهاي آخر آبادان كدام روز
تقويم هميشه مراگيج ميكند
در انتظار آمدن آن كدام روز
سرشار از زلال حضور تو ميشود
اين آسمان بلا گردان كدام روز 
 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

سکوت می کند امشب هوای نعره کش طوفانی
نزول می کند به کعبه ام آن آیه های نورانی

دوباره طفل درونم صدا زده شبانه اسم تورا
" خدای خوب و عزیزم تویی که تا همیشه می مانی "

دلم به وسعت بغض آسمانها برای تو تنگ است
تویی بهانه ی باریدن این ابرهای بارانی

بیا بغلم کن . بیا . دلم برای نوازش تنگ است
بیا که خسته ام از عاقبت حیله های شیطانی

بمان که ماندن تو اکتشاف یک دوای تازه شود
سرطان اشکهایم شفا بگیرد از این ویرانی

گذشته های تنم حبس کرده است مرا در قفسی
بیا تو گاه به گاهی به ملاقات منِ زندانی

دوباره تنگ می شود دل من از برای دیدن تو
که همیشه پر بغض است همه جمله های پایانی

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

راه خود را در سکوت جاده ها طي مي کنم
مي دوم، مي ايستم، يا گاه لي لي مي کنم
مي نشانم بغض را بر روي پاي پلک ها
اشک را از هر دو حلق چشم ها، قي مي کنم
باز باران با ترانه، ميزند بر ريشه ام
هق هقي اما فقط بر جاي هي هي مي کنم
دست هايم زير باران پاک خواهد شد، ولي
زير ناخن هاي خون آلود خود، ني مي کنم
آه! تشويش است در صحراي ذهنم مي دود
آه! مي گويي که اين رم کرده را پي مي کنم؟
مي دوم، مي ايستم، با جاده ها بيگانه ام
راه خود را بي حضور جاده ها طي مي کنم

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

دل سپردن از برای زندگی کردن !چه زیباست
گاه تلخ و گاه شیرین:گاه چشم انداز رویاست

دل سپردن ها چه آسان :دل بریدن ها چه سخت است !
عاشقی و بی قراری جان خریدن ها چه سخت است

نازنینم در پناهت در وجود پر از آهت
در میان دست گرمت پاکی قلب چو ماهت

برگ ریزان خزانم را به خاموشی سپردم
فصل سرد غصه هایم را فراموشی سپردم

تو همیشه در سکوتم از نوای عشق گفتی
از وجود مهربانت نامه های عشق گفتی

پس چه شد آن مهربانی آن وفای زندگانی؟
آن همه مهر و محبت آن بهار جاودانی؟ 
 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

بلور اشك مرا خنده گاه مي شكند
غرور شبنم شب را پگاه مي شكند
نه من ز گردش گردون شكسته حالم وبس
گهي زچرخ فلك پشت ماه مي شكند
هزار كار برايد ز دل مشو نوميد
اگرچه شيشه صفت گاه گاه مي شكند
مراد من بت عاشق كشي بود ياران
كه رسم مسجدوهم خانه قاه مي شكند
دوچشم مست تو مارا نموده نغمه سرا
سكوت اينه ا يك نگاه مي شكند
مرا به منزل جانان نماز رهبر نيست
چو اين عصاي ريا بين راه مي شكند

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

احسان(يادته بهت ميگفتم نفسی برام ....نفسی که حرمتم رو ببره ميبرمش)

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٤/٦/۱٠

 

 

غرق گناه بودي و غرق گناهم كردی
خنده زدي بر لبت و بعد نگاهم كردي
يكدفعه شعله ور شدم از تو و من به در شدم
بندهء خود بودم و تو بندهء شاهم كردي
حرف زدم از دل خود حرف زدي از دل خود
عزم ستاره داشتم راهي ماهم كردي
من همه غربت و عدم شاهد لحظه هاي غم
شاهد لحظه هاي ناب گاه به گاهم كردي
ريشهء مرداب بدم خواب بدم خواب بدم
موج به ريشه ام زدي عاشق راهم كردي
نالهء عاشقانه ام شد همهء ترانه
در دل اين ترانه ها شعلهء آهم كردي
سبز شدم شاد شدم يكسره آباد شدم
اينهمه لطف و عاقبت واااي ! تباهم كردي  ....! 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

دل دیوانه ی من در کمین است
بدنبال دلی مهر افرین است

هواهایی که در سر پرورانده
به عشق نو گلی چون یاسمین است


نه از روی هوس" بل از سر مهر
هواخواه مهی ماهین جبین است

خدا را شاکر از دیدار ماهی
که لب شیرین مثال انگبین است

رخش رخشنده و تابان و زیبا
چو ماه چارده " زیباترین است

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

از سوز دلم غرقه افكار شدم
ز اينجا به سراي ديگر انگار شدم
رفتم به ديار خاطره تا شايد
مرهم به دلم نهم چو بيمار شدم
پرسان همه سو : كجا بُوَد جانانم؟
فرياد زدم بسي : كه بي يار شدم
اي داد، اسير روي ماهش گشتم
دردا كه ز هجرش اينچنين زار شدم
ناگه ز بري چنان همه گلرويان
بشكفت و به پاي او خس و خار شدم
وز شوق، فلك چو ديدگانم باريد
آن دم كه غريق بوسه يار شدم
افسوس كه قطره ابر اشكي افتاد
وز خواب خوشم پريده، بيدار شدم 
   

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

مي پُرسمت به زاري، ساقي كه را پرستي
در اوج باده نوشي، پيمانه را شكستي
دوران ميگساري ناگه به سر بيامد
آن دم كه از ديارم رخت سفر ببستي
آواره و پريشان در ميكده شب و روز
ماواي من دلت بود، جانا چرا گسستي
اندوه و غصه آمد از دوري و فراقت
رفتي و از دلم رفت شادي و شور و مستي
بازآ شراب نابي از جام ديده ات ده
تا رونقي بگيرد بازار مي پرستي
ساقي بيا به يادت باشد به لب تبسم
مستانه باده نوشم وقتي كنارم هستی

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

  از شوق ديدگان مرا غرق آب كن
امشب بيا و خانه دل را خراب كن

در انــتـظار چشـم تو از پا فـتـاده ام
با يك نگاه خواهش دل را مجاب كن

تــا كـي وصـال روي تــو را آرزو كـنـم
رحمي كن و دعاي مرا مستجاب كن

دل را به انزواي غريبي نشانده اي
خورشيـد من برآي و مـرا آفتاب كن

بگذار پا به روي دو چشمان خسته ام
دل را زعشق هاي مـجازي جـواب كن

شهد وصال مي دهي يا مي كشي مرا؟
من مي روم كـنـار ، خـودت انـتـخــاب كن

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

غم نگاه من به چشم تو اشاره مي كند
به چشمهاي بي وفاي تو اشاره مي كند
به رازهاي بي اثر به حرفهاي بي ثمر
به لحظه لحظه هاي بي كسي اشاره مي كند
سكوت ساده قفس، سراب سايه نفس
تمام اين بهانه ها به تو اشاره مي كند
و آن همه شراره هاي آتشين چشم من
به اين حضور بي فروغ تو اشاره مي كند
سراب جاي پاي تو نشسته بر سكوت شب
ببين كه جاده هم به جاي پای تو اشاره مي كند
چه بي صدا من و خدا و اين هواي گريه ها
ببين تمام اشك های من به تو اشاره مي كند

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

پیچ هر جاده را که رد کنی ، شمعی به تو خواهند داد. هر شمع تو را یک گام به او نزدیک تر می کند. یا بمان و بپذیر شب و سیاهی ات را ، یا برو ، زیرا شمعی به تو خواهند داد."
این ها را آن رهنورد به من گفت که چهل سال بود صدایش را می شنیدم. خودش را اما نمی دیدم.
رفتم و بی قراری توشه ام بود.
رفتم و چه سخت است وقتی زمین چسبناک است و پاهایت از موم.
رفتم و چه سخت است وقتی دست هایت بیکارند و چشم هایت تعطیل.
رفتم و پیچ اولین جاده ا که رد کردم، شمعی به من دادند. شمعی دردناک، که تا استخوانم را سوزاند.

 آن رهنورد گفته بود که شمعی به تو می دهند اما نگفته بود که شمع را در تنت فرو می کنند.
شمع را هرگز به دستم ندادند . شمع را در گوشتم ،در خونم ، در استخوانم فرو کردند.
*
جاده در پس جاده. پیچ در پیچ. پشت یک پیچ ، شیطان بود و پشت یک پیچ ، فرشته. پشت یک پیچ، شک بود و پشت یک پیچ ، یقین. پشت یک ییچ ، کفر و پشت یک پیچ ، ایمان.
و هی شمع و شمع و شمع. بهای هر شمع چرا این همه سنگین بود. به ازای هر وجب روشنایی ، چرا این همه درد.
درد من اما همه از شمعی نبود که در تنم فرو می رفت، دردم از دوستانی بود که دوستم نداشتند.
راه که افتادیم هزار نفر بودیم، هزار دوست. اما پیچ هر جاده را که پشت سر گذاشتم، برگشتم و دیدم که دوستم نیست، که دوستم ، دشمن صدایم می کند. و هر بار گریستم و گفتم شمع نمی خواهم ، راه و پیچ و جاده نمی خواهم. دوستانم را می خواهم، دوستانم...
هر بار اما رهنورد می گفت: جلوتر برو. کسی می تواند جلوتر برود که طاقت بی دوستی را داشته باشد. شجاعت دشمن خوانده شدن!
این یکی از هزار اصل رفتن است.
**
پیچ در پیچ . جاده در جاده. شمع در شمع.
هزار جاده مانده است و هزاران پیچ. تنم پر از شمع است، شمع ها آب می شوند.و از تنم خون و موم می چکد.
دیگر برای برگشت دیر است. جاده تاریک است و شب سیاه. و من مسافری شمع آجین، که هیچ کس دوستش ندارد ...
راستی غريبه درد شمعها سخت تره يا وحشت تاريکی... جای جای بدنم داره ميسوزه اما ...
                                  :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
                              دو سال گذشت
         دو سال گذشت
                               دو سال گذشت
            دو سال گذشت
(احسان) منتظرم
احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٤/٦/٤

 

این منم
که آزادم
در آغوش زمان
سواره بر بال نسیم
گشوده پر
به آسمان بی مرزتا کرانه های دور
وتو
در اسارت رویاهای دیروز
بهانه ی پرواز می کنی
شاید که
گلهای خشکیده ی مردابت را
با اشکهای التماس
در شبهای بی ستاره ی کودکان خام
به ستاره کشی
و این منم
که آزاد
آیینه ی غبار گرفته ی خویش را
در آبشار زلال عشق
به روز می کنم
وتو
تنهای تنها خواهی ماند

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روزي شفيق زخم عميق جان
روزي رفيق سردي چشمانم
اي مهربان بگو كه كجا رفتي
اي بي خبر ز اشك پريشانم
گاهي ز پشت ابر مي آيي و
گاهي به زير چادر ابر و اشك
گويي گذشته اي ز من و ديگر
هستي غريبه با غم ِ پنهانم
”خورشيد“ آه گرم ِ هميشه گرم
اي آشنا به سردي بغض من
برگير دست سرد مرا اكنون
بكشن طلسم سردي دستانم
آخ ”تو“ نيستي و منم اينجا
با چشم خيس خيره به هيچ از ”تو“!
نه عكسي از نگاه نجيب تو
نه طرحي از بلوغ گلستانم
روزي دگر گذشت و نگاه من
خشكيد بر سياهي يك رويا
”خورشيد“ آيد از پس ِ ابر و ”ماه“
مردست در سكوت شبستانم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روزگاري در گلستان رنگ و بويي داشتم
زنده بودم هرزماني ارزويي داشتم
در ميان انجمن بااتش دل همچوشمع
ابرويي داشتم تا اب رويي داشتم
زندگي رادرسرودي مي نمودم مختصر
هرزمان با خودمجال گفتگويي داشتم
ياد بادان روزهايي راكه دربستان عشق
درميان ژاله هاهم ابرويي داشتم
سازگاري كرده ام با ناخداوباخدا
هر زماني دست بر جام و صبويي داشتم
محنت دنيامحبت پيشه راهرگزنكشت
گرچه عمري دردورنج نازخويي داشتم
اب حيوان هم نمي دادان حياتي راكه من
ارزويش را زگرد خاك كويي داشتم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بذرسياه كاران حاصل نمي شناسد
اين كشت رازميني قابل نمي شناسد
دلفكر باز گشتن ازراه خودندارد
كشتي عشق بازان ساحل نمي شناسد
عمريست با نگاهي مشغول گفتگوييم
چون روح پرگشايد حايل نمي شناسد
هرسنگ رهنماي ديوانه ايست اينجا
اين فيض را دريغا عاقل نمي شناسد
هر كس به قدر فهمش ازعشق بهره دارد
كس اين هماي دل را كامل نمي شناسد
سيرچمن به پاييز ايين پيشبين است
بلبل بهارخودراباطل نمي شناسد
هم كشته رقيبم هم كشته حبيبم
اين صيد چشم بسته قاتل نمي شناسد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تو چه ساده ای و من ، چه سخت
تو پرنده ای و من ، درخت.
آسمان همیشه مال توست
ابر، زیر بال توست
من ، ولی همیشه گیر کرده ام.
تو به موقع می رسی و من،
سال هاست دیر کرده ام.
***
خوش به حال تو که می پری!
راستی چرا
دوست قدیمی ات _ درخت را _
با خودت نمی بری؟
***
فکر می کنم
توی آسمان
جا برای یک درخت هست.
هیچ کس در بزرگ باغ آفتاب را
روی ما نبست.
یا بیا و تکه ای از آسمان برای من بیار
یا مرا ببر
توی آسمان آبی ات بکار.
***
خواب دیده ام
دست های من
آشیانه تو می شود.
قطره قطره قلب کوچکم
آب و دانه تو می شود.
میوه ام:
سیب سرخ آفتاب.
برگ های تازه ام:
ورق ورق
نور ناب.
***
خواب دیده ام
شب، ستاره ها
از تمام شاخه های من
تاب می خورند.
ریشه های تشنه ام
توی حوض خانه خدا
آب می خورند.
***
من همیشه
خواب دیده ام، ولی ...
راستی ، هیچ فکر کرده ای
یک درخت
توی باغ آسمان
چقدر دیدنی ست!
ریشه های ما اگرچه گیر کرده است
میوه های آرزو، ولی
رسیدنی ست

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.
***
وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی

(احسان)

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٤/٤/٢٤

 

 رهايم کن از اين دل بستگي ها 
مرا تنها براي خويش بگذار

مرا با خاطرات تلخ يک عشق 
مرا با قصه اي از پيش بگذار

گذشتم از تمام رفته هايم 
تمام رفته هايم رفته بر باد

تو بگذر از دل ديوانه ي من 
که بودم پيش از اينها رفته از ياد

مبر با خود گمان از پا فتادم 
شکستم در لگدمال غرورم

که افسار دل ديوانه ام را
به دست مردم چشمت ندادم

 من از افسون سرگردان چشمت 
ميان اين طلسم شوم رستم

اگر مستم نه از جام نگاهت 
که از آزادي از دام تو مستم

مرا همرنگ چشمانت مپندار 
من از آيينه ام ، همرنگ خورشيد

من از دستان نورم اي سيه چشم 
که چشمانت ز برق من درخشيد

مرا همسنگ قلب خود مينديش 
من از بوران و برف ، از جنس آبم

مپنداري ار بارانم دگر نيست 
اگر خشکم ، اگر همچون سرابم

اگر اندوه ابري تيره بختم 
اگر اشکي به چشم نو بهارم

مپنداري که بغضم آه سرديست 
اگر خاکسترم شوري ندارم

اگر فرياد رعدي آتشينم 
اگر احساس موجي سرنگونم

تمام هستي ام درديست سوزان 
که اينسان غرقه در بحرجنونم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

ديگه فايده‌اي نداره ، صب تا شب گريه و ناله
صب تا شب فقط بسوزم ؟ واسه يکه تاز ِ روزم ؟

ديگه فايده اي نداره ،شب تا صب ناله و شيون
هي بگم عاشقتم من ، هي بگم اي بهترينم.
***
رفتن از کوي ِ تو اين بار ، بهترين ِ واجبات ِ
سهم ِ من از عشقت اي بد، خاطرات ِ ، خاطرات ِ
***
بايد از کوي ِ تو رفت و عاشق ِ اين قصه‌ها شد
عاشق ِ سنگ ِ صبور و پري ِ اين قصه‌ها شد

ديگه فايده‌اي نداره ، دل من عاشق نمي شه
کم ِکم ْ عاشق ِ عشق ِ گل ِ روي ِ تو نمي شه
***
ديگه فايده‌اي نداره ، مي دونم همش دروغه
مشک ِ اشک ِ چشماي ِ تو، پر ِ از رنگ و دروغه
***
مي رم از کوي ِ تو اين بار، نيوفته نگات به راهم
واسه تو خوبي نداشتم ، نباشه شرم تو راهت.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من گمان می کردم ،
زندگی ، همچو سروی سرسبز
چهار فصلش همه آراستگیست
من چه می دانستم هيبت باد زمستانی هست ،
من چه می دانستم که گياه می پژمرد از بی آبی
که گياه يخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم دل هر کس دل نيست
قلبها صيقلی از آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند ،

چه کسی خواهد ديد مُردنم را بی تو
بی تو مُرد م مُرد م ، بی تو مُرد م مُرد م
چه کسی می خواهد من و تو ما نشويم ،
خانه اش ويران باد ، خانه اش ويران باد . . .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شب من خيس تر از لحظه‌ي بي خوابي توست
ما سفيديم وسياه بي خبر از آبي تو

دور بايد شد ودر خاطره گم بايد شد
رنگ خاكستريم بهتر از عنابي تو

بي سبب دل به تو دادم دل من خالي نيست
مانده در خاطرهام شورش مهتابي تو

قفسم تنگتر از گوشه ابروي تو بود
من پريدم ز قفس در شب مردابي تو

بال پروانه ترك خورد پس از مرگ درخت
شيشه اشك شكسته است ز بي تابي تو

ساعتي پيش ، تر از غربت دريا بودي
قامت موج خميده است ز بي آبي تو

بال پروانه شكستست ولي بايد رفت
دورتر از قفس خانه‌ي مرغابي تو

دور خواهم شد در خاطرات خواهم مرد
مثل پروانه از اين غربت مردابي تو

بچه که بودم يک صدای تمام وجودم رو گرفت ..فهميدم عشقه ..فکر ميکردم عشقم مثل يه عروسکه توی دستای من ... حالا که بزرگتر شدم ميفهمم من يه عروسکم تو دست عشق.....

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٤/٤/٧

 

لحظه لحظه با توام ای نازنین
ای همه دارایی ام روی زمین

ای تمام هستی ام ای راه من
اندراین شبهای تیره ماه من

ای همه آغاز من در انتها
ای که موجودی ولی بی منتهی

با تو شاید میتوان تا خود برفت
چون همه من گشته ای با خود برفت

حیرت و سرگشتگی ام از تو است
بی منی گم گشتگی ام از تواست

محنت من درد و رنج من توای
مکنت من مال و گنج من توای

لحظه لحظه با توام ای بی نیاز
بر تو باید کرد بی نیت نماز

قبله آن سوی است که تو رفته ای
حجت آنی است که تو گفته ای

علم و دین تفسیری از گیسوی توست
رنگ شب تعبیری از گیسوی توست

تو خدایی دیگر آوردی مرا
خود چرا پنهان شوی از من چرا ؟

من که با جام تو سرمستم بدان
من رهایم از نکویان از بدان

تشنگی من شود هر دم زیاد
جام عشقت را مده در دست باد

تشنه ای اینجاست له له می زند
لیک او بر روی هر شه می زند

لحظه لحظه با خیال تو حریف
آن خیال کامل و پاک و ظریف

لحظه لحظه با تو و دورم ز تو
بی چراغت لیک پرنورم زتو

دم به دم سرشار از آوای تو
دربه رد کرده مرا ماوای تو

لحظه لحظه حس تو در خون من
تو همان لیلی شدی مجنون من

راه صحرا من گرفتم سوی تو
مستم ازجادوی آن گیسوی تو

گر دلم در راه وصل تو بخست
بیتی از آن مرد حق یادم که هست:


((آب کم جو تشنگی آور به دست
تا بجوشد آبت از بالا و پست )) 
   

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

يك شب از آبي چشمان تو باران باريد
آسمان دل من اشك فراوان باريد
نظم باران نگاه تو پس از يك رويا
رفت و آشفته ترين برف زمستان باريد
من نشستم كه تو در خاطره ام بنشيني
و نشستي تو و يك ابر گلستان باريد
آسمان دل من صاف تر از آينه است
با نگاه تو هم از آينه باران باريد
يك نفس آينه را بي تو تماشا كردم
واي من آينه در آينه شيطان باريد
يك شب از دفتر چشمان تو خواهم پرسيد
گه چرا لطف تو اين گونه پريشان باريد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اي عاشقان ! اي عاشقان !
امروز روز وصلت است
بگسستن از زندان تن
وز خاك دنيا هجرت است


كون و مكان ويران او
هر عاشقي حيران او
در چشمه حيوان او
گويي كه آب حيرت است


دل در كفش بگذاشتم
وز شوق جان انباشتم
من با خود پنداشتم
محتاج من را غيرت است


دل بسته ام بر چشم او
هم مهر او ، هم خشم او
بي يك نگاه او به من
دنيا سراسر حسرت است


هر قايقي خود ساخته
دل را به دريا باخته
گويي كجا او تاخته
عالم چو سوي وحدت است ؟


معنا ز مهرش زنده است
صورت از او آكنده است
سلطان به نزدش بنده است
فقرم به لطفش مكنت است


هم جسم من ، هم جان من
هم صورت ايمان من
هم اين من هم آن من
هم راه من هم غايت است

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر وسعت چشمان تو ، جايي بهر گم شدن
يك دم جدا از اين و آن ، هم فارق از مردم شدن


در وسعت چشمان تو ، امواج دريا آشكار
آنجاست وقت رويشم ، همچون شكوفه در بهار


در وسعت چشمان تو ، هر واژه حرفي تازه است
باور كنم اي نازنين ، شوقم چه بي اندازه است


در وسعت چشمان تو ، گم گشت هر معني من
با يك نگاهت نازنين ، رستم من از زندان تن


در وسعت چشمان تو ، تنهاي تنها مانده ام
من قصه هاي غربتم را در نگاهت خوانده ام


در وسعت چشمان تو ، دستي ست از سوي خدا
در چشم تو من گشته ام ، هم بي سخن ، هم بي صدا


در وسعت چشمان تو ، بشكفته ام من در خزان
بنگر كنون با چشم خود پرواز من تا آسمان

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ناز چشمان تو در دنيا قيامت ميكند
دل ز دوري نگاهت بس شكايت ميكند
اولين ديدار ما و آن خدنگ چشم تو
همچو تيري از كمان بر دل اصابت ميكند
گر چه لب بستم فرو و ديده تر دارم زهجر
گوش داري بشنوي دل را صدايت ميكند
كو به كو من آمدم جستم حريمت عاقبت
گوشه چشمي كني دل را كفايت ميكند
گر كه خواهيم دهم جان من كنون در محضرت
بي گمان دل آن زمان فرمان اطاعت ميكند
جان چه باشد تا بريزم من همه در پاي تو
تو بگو هر آنچه خواهي من رضايت ميكنم
گر همه عالم بهم لشكر شوند و من يكي
محض يارم من روم ميدان شجاعت ميكنم
دل خوشم يارا كه وقتي جان رود از كالبد
هر زمان لبهاي من دارد صدايت ميكند
گر حديث عشق خواهي بشنوي از (خسته) دل
رو ره حق گير آن ما را شفاعت ميكند

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته.
شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.
خدا گفت : دیگر تمام شد.دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود.زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ.....

فرشته  دست شاعر را گرفت تا راه های آسمان را نشانش بدهد و شاعر بال فرشته را گرفت تا کوچه پس کوچه های زمین را به او معرفی کند.شب که هر دو به خانه برگشتند، روی بال های فرشته قدری خاک بود و روی شانه های شاعر چند تا پر......

فرشته سر به هوا بود و مدام بین آسمان و زمین پرسه می زد. صبح ها که خدا فرشته ها را حاضر و غایب می کرد، فرشته نبود و شاعر به جایش حاضر می گفت.و شب ها که خدا به خلوت شاعران سر می زد، شاعر نبود و فرشته به جای او حاضر می گفت.
خدا هیچ وقت اما به روی آن دو نیاورد.خدا تنها به سر به هوایی شاعر و فرشته می خندید.

فرشته بازیگوش بود، از بهشت بیرون آمد و گم شد. شاعر او را پیدا کرد و توی دفتر شعرش برای او بهشتی ساخت.
فرشته همان جا ماند و دیگر به بهشت خودش برنگشت.خدا هم برای بردنش اصرار نکرد.
تنها یک روز خدا به شاعر گفت: مهم این نیست که بهشت در آسمان باشد یا زمین و مهم این نیست که من بسازمش یا تو.
مهم آن است که بهشتی باشد و دستی که آن را بسازد

   

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٤/۳/۱٠

 

خيلی وقت ميشد که باهاش حرف نزده بودم..

ميترسيدم جوابمو نده ..

اما مگه کسی غير از اونم هست که بشه سرتو بزاری روی زانوها شو زار بزنی

اي نمــــاز آخــرِ مــــن گـريـه كــن
بر دوچشمـان تــرِمـــن گـــريه كــن
گــريه كـن اينجــا زميــن كــربلاست
سرزميــن اشك و افغـــان و عـزاست
گـريـه كـن اينجـا نفس ،خـون مي شود
آه دل از غصــه گلگـــون مــي شــود
عــرش اينجــا بــا تـو هِق هِق مي كند
گريه كــن اينجــا مَلَك دِق مــي كنــد
گريه كن اينجا جهان ،بي جان شده است
هستي جــانــانه ،بي جـانـان شده است
گــريـه كــن اينجــا حريـم انبيــاست
قتـلـگــــاهِ قبـلـگــــاهِ اوليــاســت
هــركـه را مي بينم اينجـا داغ اوسـت
گريه كن اي ابــر اينجــا بـــاغ اوست
گريه كـن اينجـــا خدا خون گريه كرد
گريه كـرد و سخت گلگون گـريه كرد
دردل دريــايي اش طوفــان گــرفت
گريه كـرد و خلقت او جــان گــرفت
ابر و بــاران رود و شبنم اشـك اوست
هر چه مي بيني به عـالم اشـك اوست
گـريه كن بـا ابـر و بـاران گـريه كــن
گريه كن بـا چشمه سـاران گـريه كـن
گـريـه كـن اينجــا صـداي بـي كسـي
مــي رود تــا كــربـلا ي بــي كســي
گــريـه كــن اينجــا صــدايِ آب آب
مــي زنـد آتـش بـه جـــانِ آفتــاب
چـشــم مـن اي راوي ظــهــر بـــلا
اشـك ريز و قصه گــوي از كـــربــلا

اشـك من اي اشـك عشق افــروز من
مثنـوي ســـاز دو بيتــي ســوز مـن
شيعــه وار از كــربــلا يــم قصـه گو
تـــا بگـريـم غصـه ات را مـو بـه مـو
«هـر كسـي از هــم نـوايـي شـد جـدا
بــي نـوا شـد گـــرچـه دارد صد نوا »
گـريه بـوي غـربــت او مــي دهــد
بـوي تـنـهـايــي آهــو مــي دهــد
آهــويـي وز هـــر طـرف ،صيادها
آهــويـي و نـــا رســا فــريـادها

گــريـه كـن اينجــا بهار زنـدگيسـت
ابتـــداي لالـــه زار زنـدگـيـســـت
گـريـه كـن اينجــا زِمـرگ عـاشقــان
بــاز شـد دروازه هــاي آن جهــــان
گــريـه كـن تـا بـودنــت معنـا شـود
قطــرة گــم گشتـه ات دريــا شــود
عــاشـقــان را ديـدة تــر گـر نبــود
عشـق را خــاكـي دگـربـرسـرنبــود
گـريـه كـن بـاآب و مـاهي گريه كـن
بـا كبـوتـرهـاي چـاهـي گـريـه كــن
تـا قيـامـت گـريـه مـن بـهـراوسـت
بـر نمـي دارم ســر از افـغـان دوست
دوسـت دارم تـا قـيـامـت سـر نـهم
بــر سـر ديـوار و چــشـم تــر نـهم
آنقـدر گريم كـه هسـتي خـون شـود
جـاي جــاي خــاك ديگرگـون شــود

تــاب يـكــدم غــم نــدارم يــار را
واي اگـــر بـيـنـم غــم دلـــــدار را
گـــر رود خـاري بـه پــاي يـــار مــا
تــا قـيامـت گــريـه بــاشد كـار مـا
چـون نميرم ؟خار نه ، تيـغش بـه ســر!
سَـر، سَرِ سرنيـزه ، زينـم خـون جــگر

وه چها بـرتـو در ايـن صحرا شده است
بنـد انگشتت هـم از هم وا شـده است


بند بندت را چــه مي بينم؟! جداست!
يــا رب ايـن جسم شهيد كـربلاست
نـيمه جــان در زيـــر سـمِّ اسبـهـا
اي عـزيـز فـــاطـمـه ، اي پُــر بـلا
اي نفس بنـد آمده زيـن لحظـه ها
كيست تـا يـاري كند ايـن دم تـو را

گـريه كن كـه مي برد بـا صد فغان
نيـمه خـورشـيـد مـــ‍ا را كــاروان
كــاروان كوچـك ولي از وسـعتـش
تـا قيــامت ديدگان در حيـرتـش

گـريـه يـعنـي گـــوهر ادراكهــا
گـريـه كـن اي فهــم پاك پـاكهـا
گـريـه يـعنـي همدلي بـا روح آب
گــريـه يـعـنـي روشـنـي آفتـاب
گريـه يـعـنـي ارتــفــاع روح مــا
غوطة دل در تــن مــجــروح مــا


گريه يـعنــي زنـدگاني بـا حسيـن
زندگي در بــي كـراني بـا حسيـن

اشك تنها داغ دل تـا چشـم نيسـت!
راستي معنـاي اشـك شيعه چيست؟!
شيـعه بـا اشكش مسـافـر مي شود
دل ،سـوار اشـك ، زائــر مـي شـود
اشك شيعه ، واژه اي بي انتهــاست
بيعـت هـر لحظه اش با كربلاست
او به خون خويش و ما با اشك خويش
هر كدام اين قصه را برديــم پيـش

خون ببار اي اشك خوش معنــاي مـا
اي طبـيب جملـه عـلتـهـــاي مــا
اي صـفــاي روح مـا اي نــور مــا
روشنـي بـخـش وجـود كــور مــا
گريه مـي بايــد بـه فـريادم رسي
در غمش يــاري نـدارم از كـسـي
هركه را چشمي از اين غـم شدسپيد
تـا قيـامــت غير شادي ، غـم نديد

گريه كـن اينجـا زمان قبـل از زمـان
روز و شـب گرييده بـر مولايـمــان
گريه كن آدم در اينجا خون گريست
نوح طوفاني شد و جيحون گـريست
حضرت آدم چو ديد اين پُر شكست
داغ هـابيلش زِ جانش رَخـت بست
صـبـر ايـوبي در اينجـا پــاره شـد
عـرش از بي تـابي اش بيچـاره شد
صبر،زيبــا گـرچـه امّـا بـر تـو نَه …
نــالــه را انـدازه امـّـا بـرتـونَـه …

گريه كن تا لالــه هـامان وا شـونـد
كشته هـاي غـربـت تـو پـا شـونـد

گريه كن اينجـا پيمبـرگـريـه كــرد
گريه كـرد وسخت پرپرگريه كــرد
حيدر اينجـا از فغـان بـي هـوش شد
آســمان تـا گيـردش آغـوش شـد
مـجتـبـي اينـجـا بـرادر را چـو ديــد
بنـدبنـدش زيـن ستـم از هـم دريـد
حضـرت زهـرا چـو ديـد اينجـا پسـر
كنـد از جـــا آسـمــان و زد به ســر
موج موجش بسكـه شـد بيخـود زِ خود
كـشتي بشكـستـه پهـلـو غـرق شــد
جملـه كـروبيــان بـي هُـش شـدنـد
صَيحه اي و نـاگهـان خــامُـش شـدند
انـبـيــاو اولـيـــا بــرســر زنـــان
بـا سَـرِ خَم نـزدِ زهـرا ،خون چكـــان
آمـدنـد و سيـل در عـالـم گـرفـت
هـاي هـايي عرش را در هـم گرفـت
ســر بــه زانـوي پيمبـر،پُـر فـغــان
پــاره هـاي دل رسيـده تـا دهـــان
چشـمـهــا،آتشفـشـانِ خـون فشـان
نالـه هـاشـان شعلـه هـاي بي امــان
نـامـده محشـر قيـامـت شـد به پـا
سـرد شـد آتش ز سيـل شعلـه هــا

آنچـه مـن ديدم در آن ظهر فـغــان
روز محشـر هـم نمي گـردد چـنــان
وه چه مي ديدم در آن ظـهـر كبـود
عـيـسـيِ مــا بـر فـراز نيـزه بــود
طشـت بــود و دردلــش يحياي مـا
خـيـزران بـود و لـب مــولاي مـــا

يـاد آن لبهـاي عـطشـان مـاهـيــان
تــا چهـل روز آبشـان بـود اشكشـان

گريه كن غم ،چاك چاكـت مـي كنـد
بوي سيب اينجـا هلاكت مـي كـنــد
سيب زردوسرخ من مـولا حـسيـن...
عـاشق در خـون كفـن مـولا حسين...
بـوي سيـب اي بـوي مـولا در حـرم
آه، اي بــوي خـــدا در صـبـحـدم
بــوي سيـب اي بـوي مولا ازبهشت
بوي سيب اي ميوه عـاشق سـرشت
اي وزيــدنهــاي تــو از آن جـهــان
كـه دمــادم مـي وزد زان بــوستان

صبحگه چـون مي روم دركوي سيـب
مست مستت مي شوم اي بوي سيب
بـوي سيـب اي بـوي عـاشق زيستن
چـون توان بوئيـدنت؟ نگـريستـن؟
بوي سيب اي بـوي عـاشوراي عـشق
آه ،تنـهـــا ميـوه گلهـاي عــشـق
بــاز دردل،بـوي پـاكت مـي رسـد
بـوي قلب چـاك چـاكت مـي رسد
بـي كسي تـاكي؟غريبي تـا به كـي؟
بـوي عشق ونـاشكيبـي تـا به كـي؟
مـي وزي و كـربلايـــي مـي شـوم
بـاز هـم دارم هـوايــي مـي شـوم
وه كـه كـردي بـاز مــا را نا شكيب
بوي غربت مي دهي اي بـوي سيب
گـريه كـن بر بوي سيب حضرتش
بـوي تنـهــايـي و عطـر غـربتـش
سيـب زرد و سـرخ من مـولاحسين
عاشـق در خـون كفن مولا حسين . . .

(احسان)

يا حسين از تو ميخوام اون چيزی رو که....

 

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٤/٢/۱٦

 

قسمت ما اين نبود آن گونه شد
ساعت تقدير ما هم بسته شد
روز هاي خوب رفتند مفت مفت
در بياباني ز غربت سوخته شد
هر چه ناليديم كسي باور نكرد
اين همه ناباوري بيگانه شد
در نهايت باغ ما را سوختند
خانه و كاشانه خود دل سوحته شد
نو جواني رفت وپيري سر رسيد
وه چه دوران بدي همزاده شد
ترس از مرگ غريبانه رسيد
آشنايان. زندگي افسانه شد
ما دگر دل را ز سينه كنده ايم
چون زمين پر ز گل ويرانه شد
ما رها بوديم رحيل كاروان
رفت و اين جان مانده و در مانده شد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ياد آغوش سپيدت چون كنم
ياد برفهاي زمستان مي كنم
من ولي در گرمي آغوش تو
ياد خورشيد فروزان مي كنم
چون به موج گيسوانت مي رسم
ياد دريايي خروشان مي كنم
چون صدف از هم جدا گردد لبت
ياد مرواريد رخشان مي كنم
چون به عمق چشمهايت بنگرم
خويش را در آن پريشان مي كنم
چون روي تو از كنار من بدان
در پي ات ترك سر و جان مي كنم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

می روم تا بینهایت سوی فرداهای خویش

پنجه ای ازخشمِ دل هم میکشم برجان خویش


حال که مجنون گشته ام از عشق آن لیلا صفت

سر به صحرا می زنم تا خود کنم درمانِ خویش


نعشِ خود بر روی دوش و میروم آن سوی دور

تا که من خود گور کنم دنیای زهرآلودِ خویش


گر که هم رقصیده ام با سازِ هرکس تا کنون

این د گر باشد کِفایت، حال زنَم خود سازِ خویش


هر زمان در فکر هرکس بوده ام من تا به حال

ای عجب دیوانه بودم چون نبودم فکرِ خویش


مست شد م از می گُساریها و دل امّا نشد

غافل از این روزگار و، غافل از احوالِ خویش


من شکستم بی صدا در زیرِ بارِ غصه ها

آه چه رنجی من کشیدم،باکه گویم حالِ خویش


گه بخندم گه بگریَم ، این شده احوالِ من

خنده بر آنچه گذشت و،گریه بر فردایِ خویش


بوده ام بازیچه ای در گردشِ چرخِ فلک

ای عجب از چرخِ گردون،ای عجب از فالِ خویش


تیره بختی ها بدیدم در ورای خنده ها

من ندیدم لحظه ای خوش،وا گُذاریدم به خویش


دوش به رویا دیده ام من حوریان را گِردِ خود

وای چه رویایِ قشنگی،میخرم رویای خویش


با حریفانم بگوئید ،می ، خورند مَستی کنند

من را هست دگر،اندیشۀ فردایِ خویش

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به ياد آنكه حديث عشقم به نام اوست!


امشب بازم ترانه هام بوي تو دارن عزيزم
بذار بگم به غير تو حرفي ندارم بنويسم


امشب بازم حرف لبام همه ستايش توئه
پيچ وخم زلف سيات مست نگات نازنوازش توئه


امشب بازم نگاه من خيره به عكسهاي توئه
قلب پر نور عاشقم امشبم مهتاب توئه


امشب بازم چشمهاي من بستراشكهاي توئه
دست هاي سردم پر نياز باز به تمناي توئه


امشب بازم اتاق من پر شده از هواي تو
شعرهاي عاشقيم ديگه بيا همش براي تو


امشب بازم دلم ميگه ميخواد بشه فداي تو
ميگه شده حبس ابد تو زندون دستهاي تو


امشب بازم دفتر عشق ورق خورده به نام تو
كبوتر دلم آخه پر زد اومد رو بام تو


امشب بازم روياي تومهمون خواب من شده
بذار بگم خيال تو تا ابد مال من شده


امشب بازم صداي تو نشسته توي گوشمه
بار غم عشقت آخه عمري كه رو دوشمه


امشب بازم گلهاي سرخ از تو برام قصه ميگن
از بوي عطر تن تو شعرهاي پر غصه ميگن


امشب بازم ميخوام برات حرفهاي عاشقي بگم
بگم توئي جون و دلم تو خون داغي تو رگم


امشب بازم مي خوام برات از دل ديوونه بگم
جز تو نمي دونم بايد حرف دل به كي بگم


امشب ميخوام يه جور ديگه بهت بگم دوستت دارم
يه جور كه از آتيش اون دلت بسوزه به حالم


امشب مي خوام قلبو برات از سينه بيرون بكشم
تا ببيني نمي شد عاشق و مجنونت نشم!


امشب مي خوام ديگه برات از ته دل داد بزنم
كه عشق من اگرچه پيش پاي تو كوچكترازيه ارزنم


بذار عالم بدونه عاشق و ديوونت منم
بذار كه عالم بدونه مجنون و آوارت منم


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سرش‌ قد سر سوزن‌ بود و تنش‌ سياه‌ و كركي. لاي‌ برگ‌هاي‌ درخت‌ توت‌ مي‌لوليد. نه‌ چشمي‌ و نه‌ گوشي. نه‌ بالي‌ و نه‌ پايي. مي‌خورد و مي‌خزيد. و به‌ قدر دو وجب‌ انگشت‌ بسته‌ آدم‌ جلو مي‌رفت...

زندگي‌ را تا همين‌جا فهميده‌ بود. اما آسوده‌ بود و خوشبخت. دوستانش‌ هم‌ دوستش‌ داشتند. دوستانش؛ كرم‌هاي‌ كوچك‌ خاكي.
هر از چندن‌ گاهي‌ اما تن‌ لزج‌ و چسبناكش‌ را به‌ شاخه‌اي‌ مي‌چسباند. قدري‌ سكوت‌ و قدري‌ سكون. چيزي‌ در او اتفاق‌ مي‌افتاد. رنجي‌ توي‌ تن‌ كوچكش‌ مي‌پيچيد. دردش‌ مي‌گرفت. ترك‌ مي‌خورد و بيرون‌ مي‌آمد: هر بار تازه‌تر، هر بار محكم‌تر.
دوستانش‌ اما به‌ او مي‌خنديدند. به‌ شكستنش، به‌ ترك‌ برداشتنش. به‌ درد عميق‌ و رنج‌ اصيلش. و او خجالت‌ مي‌كشيد. دردش‌ را پنهان‌ مي‌كرد و رنجش‌ را. بزرگ‌ شدنش‌ را. رشد كردنش‌ را.
روزها گذشت‌ و روزي‌ رسيد كه‌ ديگر آن‌چه‌ داشت‌ خوشنودش‌ نمي‌كرد. چيز ديگري‌ مي‌خواست. چيزي‌ افزون. افزونتر از آن‌چه‌ بود. مي‌خواست‌ ديگر شود. ديگرگون. از سر تا به‌ پا و از پا تا به‌ سر. مي‌خواست‌ و خواستنش‌ را به‌ خدا گفت. خدا كمكش‌ كرد، او را در مشت‌ خود گرفت‌ و به‌ او تنيدن‌ آموخت. بافت‌ و بافت‌ و بافت. و تنهايي‌ را به‌ تجربه‌ نشست. و سرانجام‌ روزي‌ پيله‌اش‌ را پاره‌ كرد و ديگر بار به‌ دنيا آمد. با بالي‌ تازه‌ و دلي‌ نو.
و آن‌ روز، آن‌ روز كه‌ آن‌ كرم‌ كوچك‌ بال‌ گشود و فاصله‌ گرفت‌ و بالا رفت، آن‌ روز كه‌ آن‌ خود كهنه‌اش‌ را دور انداخت، دوستانش‌ نفرينش‌ كردند و دشنامش‌ دادند و فرياد برآوردند كه‌ اين‌ جُرمي‌ نابخشودني‌ است، اين‌ خيانت‌ است‌ اين‌ كه‌ كرمي، پروانه‌ باشد.
اما تو بگو، او چه‌ بايد مي‌كرد؟
خاك‌ و خزيدن‌ و خوشبختي‌ يا غربت‌ و خدا و تنهايي!
(احسان)
بگذار پروانه شوم
احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٤/٢/٩

 

من بودم و با این دلم
توو کوچه های زندگی
بی خبر از غمت سرگرم به کار زندگی
نمی دونستم عشق چیه؟
چی میکنه؟چه جوریه؟
لیلی کی بود شیرین کی بود
عشق اونها چطوری بود؟
قصه ئ مجنونش چی بود؟
فرهاد کوهکنش کی بود؟
نمی دنستم عشق چیه؟
چه میکنه؟ چه جوریه؟
&&&&&&
یه هو ز راه تو اومدی
حیرون اون نگات شدم
دلم انگار یه جوری شد
خرابِ اون چشات شدم
&&&&&&
حالادیگه تو بودی و حضور تو
توو کوچه هائ سرنوشت
انگار عشق تو رو توو زندگیم
خدا خودش برام نوشت
&&&&&&
یادت میاد سر کوچه
داد زدم دوست دارم؟
سرخ شدئ و گفتی بمن
خجالت هم خوب چیزیه
خندیدم و گفتم بهت
این اولِ عاشقیه
&&&&&&
عجب حکایتی شده
رفتئ و بر نگشتی تو
عاشقِ در به در شدم
نیومدی ، ندیدی تو
&&&&&&
نمی دونی بی تو چی شد
از من چی موند با من چی شد
حالا بذار برات بگم
که بی تو من چه ها شدم
انگشت نمائ مردم و
آوارهِ دنیا شدم
گذشتم از زندگیم و
راهئ قصه ها شدم
&&&&&&
سر به بیابونم زدم
رو دستِ مجنونم زدم
به خاطرِ با تو بودن
به آب و آتیشم زدم
آره ،فقط به خاطرت
فرهادِ کوهکنم شدم
عشقِ تو شد تمامِ من
تیشه به بیستونم زدم
ساده بگم عزيز من
به سیمِ آخرم زدم
&&&&&&
میخوام بازم برات بگم
که بی تو من چه ها شدم
انگشت نمائ مردم و
آوارهِ دنیا شدم
سر به بیابونم زدم
رو فرهادِ کوهکنمدستِ مجنونم زدم
 شدم
تیشه به بیستونم زدم
آره ،فقط به خاطرت
به سیمِ آخرم زدم
&&&&&&
اُستادِ عشق شدم ، ولی
شاگردِ عشقتم هنوز
چیکار کنم عزيز من
عاشقِ سینه چاکتم هنوز
&&&&&&
در عشقِ تو اُستاد شدم
گه داد و گاه بیداد شدم
رفتم به اُنورِ دقایق و
مثلِ شقایقا شدم
&&&&&&
توو این خونه به یادِ تو
گلهائ رنگارنگ دارم
بنفشه و شقایق و
میخک و نسترن دارم
&&&&&&
توئ گلوم حلقه زده
یه بُغظِ بی نام و نشون
تا از تو من فقط بگم
میرم به اُنور جنون
&&&&&&
عجب حکایتی شده
عشقت روایتی شده
سر رو به دیوار میکوبم
اینهم یه عادتی شده
چیکار کنم بدونِ تو
انگار، قیامتی شده
&&&&&&
ذلیل بشه این سرنوشت
که اینگونه از سرم گذشت
نیامده جُدا شدیم
من توو کویر،تو هم توو دشت
چیکار کنم بدونِ تو
این که نشُد یه سرگذشت
&&&&&&
حالا دیگه محتاجتم
به آخرِ خط رسیدم
از عشقِ آتشینِ تو
به اونورِ تب رسیدم
&&&&&&
اولِ خط رفتی و من
با عشقِ تو تنها شدم
تو رو دیگه ندیدمت
بد جوری بی پناه شدم
&&&&&&
این قلبِ عاشق و صبور
منتظره تا تو بیای
دنیائ سرد و صامتش
بهشت میشه اگه بیای

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

يادته تو اون روزاي كودكي
نامه مي داديم به هم يواشكي
يادته خونه مي ساختيم روي آب
با يه كاغذ رو يه سقف پولكي
هميشه مي خنديديم از ته دل
يادته گريه مي كرديم الكي
تو مي گفتي مثل باغ غزلت
من مي گفتم مثل باغ ميخكي
هيچ كسي نمي تونست جدا كنه
ما رو از هم حالا با هر كلكي
آره بچه بوديم و مست خيال
اما عشقمون نبود دروغكي
حالا هم ما ديگه ما بزرگ شديم
مي دونم بي دل شدي راست راستكي
تو مي گي خشكيده باغ غزلت
ولي تو هنوز ، هنوزم يه باغ ميخكی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با تو می شد از دل دریا گذشت
بی خبر از صدمه بلوا گذشت

چنگ در خاکی زد و جانی گرفت
تن نهاد و از سر تنها گذشت

دست در گلدان چینی کرد و چید
دامنی از یاس و با شهلا گذشت

از سر شاخ درخت ارزو
سیب سرخی چید و بی اما گذشت

ظهر تابستان به زیر سایه ات
خواب خوش دید و در ان رویا گذشت


با تو میشد صبحدم در شط مه
راه راجست و از ان غوغا گذشت

با تو میشد همره پرواز شد
بال زد ارام و از دنیا گذشت

تو گذشتی از من و از ما و او
بی تو اما کی توان تنها گذشت

مستی از چشمت تراوش مینمود
کاسه ای خالی شدم مینا گذشت

هیچ کس برف غمم پارو نکرد
بام ویرانی شدم سرما گذشت

تو گذشتی روز و شب هم بگذرد
هیچ کس داند چه ها بر ما گذشت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دل به اِعتبارِعشقش ، سازونوائی دارد

پایبند شده به مهرش ، حال وهوائی دارد



درگوشِ دل بگفتم ، بیمارشدی دراین عشق

در گوشِ من بگفتا ، هرعشق دوائی دارد



گویم به دل که ای دل ، آگه شو از بلایش

گوید مرا بدان که ، شیرین بلائی دارد



در غمزهِ دو چَشمَش ، عاشق کُشی بدیدم

گفتم که غافلی دل ، راهَت خطائی دارد



در حیرتم که معشوق ، با این دلم چه ها کرد

گُم گشته درخزان بود ، اکنون بهاری دارد



پندی گرفته ام من ، از عشقِ نو رسیده

پندی که من چه گویم ، خود ماجرائی داد



دیدم که دوش ملایک ، با ساز و دف بگفتند

این خسته درغمِ خویش ، از عشق نمائی دارد



رِندی به طعنه گفتا ، با محتسِب به مَستی

این فردِ لااِبالی ، با دل صفائی دارد



در گوُشۀ خرابات ، پرسند زهم یکایک

بااين خراب چه شرحیست ، کینگونه حالی دارد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شور عشقی در جبين گم کرده ام
آتشی در آستين گم کرده ام

در ميان چشم های سنگی ام
اشکهايی آتشين گم کرده ام

آن طرفتر زير يک دار بلوط
چشم هايی نکته بين گم کرده ام

بين اين مردم ، همین مردان خوب
ایل خود را پیش از این گم کرده ام

پیش از این هم گفته بودم بارها
خنجری بر روی زین گم کرده ام

آسمانی بوده ام، یک شب -ولی-
نام خود را در زمین گم کرده ام .

(احسان)

قدت گفتم که سرو است بس خجلت به بار آورد

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٤/٢/٦

 

نازنينم بوي باران باز چون بوي تو است
بازهم در زير باران چشم من سوي تو است


من صدايي خسته ام ، اي نازنين با من بمان
قصه هاي غربتم را در دو چشم خود بخوان


من تو را مي جويمت در وسعت تنهايي ام
نازنين تنها تواي معناي بي معنايي ام


نازنين باور كنم در لحظه هاي بي نفس
واژه هايم را رها كن با دو چشمت از قفس


نازنين با من بمان تا باز بي پروا شوم
باز جاري در دل بي وسعت رويا شوم


باورم كن تا بمانم تا ابد من بي غرور
تا بتابد بر ره تاريك من همواره نور


نازنين با من بمان معناي پروازم تو اي
در فريب انتهايم فكر آغازم تو اي

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آسمان سخت غمین است خدا می داند
دل او تنگِ زمین است خدا می داند
زندگی فرصت دیوانگی و سرمستی ست
حاصلش باغ برین است خدا می داند
تو که از دایره عشق گریزان هستی
زهد با عشق عجین است خدا می داند
همچو ماهی که به دریا هوس آب کند
کار عشاق چنین است خدا می داند
نظری کن که دل از غصه تو می میرد
این خلاف دل و دین است خدا می داند
عمر من نیست به اندازه دیدار رخت
دل از این غصه حزین است خدا می داند
همه در گریه و مرغ دل من خندان است
کار دیوانه همین است خدا می داند
شب یلدا و دلم در طلب دیدارت
فرصت امشب چو نگین است خدا می داند
آسمان در طپش آینه ها می بارد
آینه ، قلب امین است خدا می داند

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تا چشم به هم زديم ، ديديم
بر خاك زمين درخت نفرت
يك لحظه جدا ز خود ، خليده
بر پاي دل تو خار غفلت


تا چشم به هم زديم ، ديديم
گلدان بهانه ها شكسته
با من تو بگو در اين سياهي
درهاي اميد را كه بسته ؟


تا چشم به هم زديم ، ديديم
تكرار دقايقي پر از درد
خورشيد كجاست تا بتابد
بر شب زدگان خسته ، دلسرد


تا چشم به هم زديم ، ديديم
خشكيدن باغ آشنايي
تا رويش اين كوير بي جان
كو آنكه دهد به من ندايي ؟


(( تا چشم به هم زديم ،ديديم
بر چشم اميد اشك حسرت
بر دست طلب ، قصور همت
بر صورت شوق رنگ حيرت ))


(( تا چشم به هم زديم ، ديديم
پرپر شدن گل صداقت
ويراني سادگي ز تزوير
خاموشي شمع هر رفاقت ))


تا چشم به هم زديم ، ديديم
آتش به سراي ياد هر دوست
انگار كه نيست در زمانه
هر كس كه ز دوست يادي از اوست


تا چشم به هم زديم ، ديديم
مرگ دل و دين و عشق و اسرار
گويي به چه شكل ماند هركس ؟
جنبنده ولي به عشق مردار

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تا چشم به هم زديم ، ديديم
موهاي سيه ، سپيد گشته
اين حنجره گشته بي صدا و
دل از همه نا اميد گشته

تا چشم به هم زديم ، ديديم
از غصه و غم خيال پژمرد
و آن سينه ي محرم به هر راز
از سردي اين زمانه افسرد

تا چشم به هم زديم ، ديديم
بر لب به جز آه دل نمانده
بر مشت به جز خاك خشم و
بر پاي به غير گل نمانده

تا چشم به هم زديم ، ديديم
دنيا به سر آمده ست ما را
تزوير و ريا و كينه توزي
تا پشت در آمده ست ما را

تا چشم به هم زديم ، ديديم
پر وسوسه سوي مرگ هستيم
وآن قلب كه بود هر اميدش
از تلخي زندگي شكستيم

تا چشم به هم زديم ، ديديم
آن كهنه درخت لطف ، خشكيد
هم ياس به سوي ما دوان شد
هم مرگ به روي ما بخنديد

تا چشم به هم زديم ، ديديم
دوران خوش شباب رفته ست
وآن تازه بهار زندگاني
بنگر كه چه پر شتاب رفته ست

تا چشم به هم زديم ، ديديم
هر دوست دچار درد ديگر
همدرد كجاست ؟ كاين غريبان
از درد گسسته اند آخر

تا چشم به هم زديم ، ديديم
صبح تن ما به شب رسيده
با چند بهار رفته ازدست
از حسرت ما ، كمر خميده

تا چشم به هم زديم ، ديديم
خشكيده ترانه ها به لبها
اميد كجاست تا سپيده ؟
بي صبح و سحر شده ست شبها

احسان

تمام وجودم تشنه ديدن توست

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٤/۱/٢٥

 

تک و تنها اگــــر مــاندم در اين غـــربت ملالی نيست

اگر سهم دلم شد اشک و اين حسرت ملالی نيست

نيـــــــازم ای گــــــل نازم ز بعــــــــدت دل نمی بازم

بيــــــادت تا ابد با غــــم ،غـــــم عشق تو می سازم

نفسهائی که تنهـــــائی ز بعدت می کشم درد است

ز بعدت آسمــــــان دل شب يلـــــــــدائی سرد است

شبيه خــاطــــــرات من! تو از جنس گــــــــل و نوری

چـــــرا با آنکه مــــی دانی از اين دل می کنی دوری

بگـــو آخـــر چه کــرد اين دل که دادی دست دلتنگی

دلی که عــــــاشفت بود و مـــــرامش بوده يکرنگی

نمی خـــــــــواهم که بگـــــــــــذارم ترا از آرزو بيرون

اگـــر «تنهــــا» در اين غربت نشستم با دلی پر خون

اگــــر باشی اگـــــر هـــــم نه دل از تو بر نمی دارم

اگــــــر دل را در اين بازی به پای عشــــــــق بگذارم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قفس ترانه مرا ز خاطرش نمی برد
کبوتر وصال تو ، ز لانه اش نمی پرد
همیشه در خیال تو پر از گلایه می شوم
چرا کسی ترانه را، زصاحبش نمی خرد
اگر چه عشق مادرم چادری از رنگ غم است
جواهرات عالمی معادلش نمی شود
پر از سیاهی و غمم ، در این قفس مسافرم
مسافری که تا ابد به خانه اش نمی رسد
ز پیچ و تاب کوچه ها دل زمین گرفته است
بار غذا دگر کسی به شانه اش نمی نهد
ای که اسیر گشته ای به دام یار من ، بدان
که او مجال راحتی به عاشقش نمی دهد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

رسم اين شهر عجيب است بيا برگرديم
قصه اين قوم فريب است بيا برگردديم
آنکه يک روز همه دل به نگاهش داديم
خنده‌اش سرد و غريب است بيا برگرديم
عشق بازيچه شهر است ولي در ده‌ها
دختر عشق نجيب است بيا برگرديم
کرم‌ها در دل هر کوچه اقامت دارند
روستا مامن سيب است بيا برگرديم
چه حسابي است در اين شهر که در مبحث صبر
جاي سجاده طبيب است بيا برگرديم

(دلم از اين شهر گرفت)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ويادت هست كه در يك عصر پائيزي چه ها كردي
مرا تنهاي تنها با دلي غمگين رها كردي

گذشتي نرم نرمك از نگاهي مانده در باران
تو با چشمان سرگردان چرا اينگونه تا كردي

تمام شعرهايم را برايت يك به يك خواندم
بگو ديوان شعرم را چرا ماتم سرا كردي

زير لب گفتي : رفتم، بمان با درد تنهايي
ندانستي غمي شيرين برايم دست و پا كردي

همين امشب مي ميرد دلم از احساس تنهايي
چه مي داند كسي، شايد به مرگم اعتنا كردي .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مي‌دانم‌ هيچ‌ صندوقچه‌اي‌ نيست‌ كه‌ بتوانم‌ رازهايم‌ را توي‌ آن‌ بگذارم‌ و درش‌ را قفل‌ كنم؛ چون‌ تو همه‌ قفل‌ها را باز مي‌كني. مي‌دانم‌ هيچ‌ جايي‌ نيست‌ كه‌ بتوانم‌ دفتر خاطراتم‌ را آنجا پنهان‌ كنم؛ چون‌ تو تك‌تك‌ كلمه‌هاي‌ دفتر خاطراتم‌ را مي‌داني...

 حتي‌ اگر تمام‌ پنجره‌ها را ببندم، حتي‌ اگر تمام‌ پرده‌ها را بكشم، تو مرا باز هم‌ مي‌بيني‌ و مي‌داني‌ كه‌ نشسته‌ام‌ يا خوابيده‌ و مي‌داني‌ كدام‌ فكر روي‌ كدام‌ سلول‌ ذهن‌ من‌ راه‌ مي‌رود. تو هر شب‌ خواب‌هاي‌ مرا تماشا مي‌كني، آرزوهايم‌ را مي‌شمري‌ و خيال‌هايم‌ را اندازه‌ مي‌گيري.
تو مي‌داني‌ امروز چند بار اشتباه‌ كرده‌ام‌ و چند بار شيطان‌ از نزديكي‌هاي‌ قلبم‌ گذشته‌ است. تو مي‌داني‌ فردا چه‌ شكلي‌ است‌ و مي‌داني‌ فردا چند نفر پا به‌ اين‌ دنيا خواهند گذاشت.
تو مي‌داني‌ من‌ چند شنبه‌ خواهم‌ مُرد و مي‌داني‌ آن‌ روز هوا ابري‌ است‌ يا آفتابي.
تو سرنوشت‌ تمام‌ برگ‌ها را مي‌داني‌ و مسير حركت‌ تمام‌ بادها را. و خبر داري‌ كه‌ هر كدام‌ از قاصدك‌ها چه‌ خبري‌ را با خود به‌ كجا خواهند برد.
تو مي‌داني، تو بسيار مي‌داني...
خدايا مي‌خواستم‌ برايت‌ نامه‌اي‌ بنويسم. اما يادم‌ آمد كه‌ تو نامه‌ام‌ را پيش‌ از آن‌ كه‌ نوشته‌ باشم، خوانده‌اي... پس‌ منتظر مي‌مانم‌ تا جوابم‌ را فرشته‌اي‌ برايم‌ بياورد.
(تو را به مهربانيت قسم صداقتم را باور کن)
(احسان)
احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٤/۱/۱٦

 

مي توان با يك نشان پرواز را اغاز كرد
مي توان بر اسمان دست نيازي باز كرد
مي توان جان و دل و تن را يكي خالص كني
مي تواني عقل و احساست يكي قالب كني
مي تواني با نگاهت دلربائي ها كني
مي تواني با زبانت زخم ها بر دل كني
مي تواني اين دلت را مرهم دلها كني
مي تواني خون دل را بر دل صاحبدلان مهمان كني
مي تواني با صدايت ضجه اي ساكت كني
مي تواني با سكوتت آتشي بر پا كني
مي تواني , دست پر مهر و عزيزت را
مامن ياران , عزيزان , مهربانانت كنی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عاشق ليلي و چون فرهاد بودن ارزوست
مست از مي بودن و از مي سرودن ارزوست
در گذر گاهي كه چون نوري گذر ميكرد عشق
تو مثال عشق مجنون شيرين ستودن ارزوست
ياد او گم گشت زير مشتي از خاك تنش
چون لهد خاموش بودن درد ديدن ارزوست
در پناهي در پي خرگوش چون روز و شبي
پاسبان گله و بره دريدن ارزوست
گل نه از بهر غرورش مي خراشد دست را
ليك من دانم كه او را ارام چيدن ارزوست
از براي ديدن ليلي نا شكيبي مي كني
چون كه مجنون خار بر دستش خليدن ارزوست
دل براي عقل من برهانها اورده است
چون كه من مجنونم و فرزانه بودن ارزوست 
 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مردی کـنار پنجـره گریان نشسته بود
گریان که نه به حسرت با را ن نشسته بود
خسته ازین همیشه زمستان، همیشه سرد
با کورسو امید خدا یان نشسته بود
برکوچه های سرد زمان، همچو جغـد شوم
برقلب های خسته ی ویران نشسته بود
رویای پادشهی داشت در سر و
بر سنگفرش سرد خیا بان نشسته بود
از چشم های یخ زده ا ش درد می چکید
در سوگ آن دو چشم غـزل خوان نشسته بود
یک مرد از تبار غـم و با غـرور صبح
جایی شبیه لحـظه ی پایان نشسته بود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گفتند: چهل‌ شب‌ حياط‌ خانه‌ات‌ را آب‌ و جارو كن. شب‌ چهلمين، خضر خواهد آمد. چهل‌ سال‌ خانه‌ام‌ را رُفتم‌ و روييدم‌ و خضر نيامد. زيرا فراموش‌ كرده‌ بودم‌ حياط‌ خلوت‌ دلم‌ را جارو كنم. گفتند: چله‌نشيني‌ كن. چهل‌ شب‌ خودت‌ باش‌ و خدا و خلوت. شب‌ چهلمين‌ بر بام‌ آسمان‌ برخواهي‌ رفت و ...

و من‌ چهل‌ سال‌ از چله‌ بزرگ‌ زمستان‌ تا چله‌ كوچك‌ تابستان‌ را به‌ چله‌ نشستم، اما هرگز بلندي‌ را بوي‌ نبردم. زيرا از ياد برده‌ بودم‌ كه‌ خودم‌ را به‌ چهلستون‌ دنيا زنجير كرده‌ام.
گفتند: دلت‌ پرنيان‌ بهشتي‌ است. خدا عشق‌ را در آن‌ پيچيده‌ است. پرنيان‌ دلت‌ را واكن‌ تا بوي‌ بهشت‌ در زمين‌ پراكنده‌ شود.
چنين‌ كردم، بوي‌ نفرت‌ عالم‌ را گرفت. و تازه‌ دانستم‌ بي‌آن‌ كه‌ باخبر باشم، شيطان‌ از دلم‌ چهل‌ تكه‌اي‌ براي‌ خودش‌ دوخته‌ است.
به‌ اينجا كه‌ مي‌رسم، نااميد مي‌شوم، آن‌قدر كه‌ مي‌خواهم‌ همة‌ سرازيري‌ جهنم‌ را يكريز بدوم. اما فرشته‌اي‌ دستم‌ را مي‌گيرد و مي‌گويد: هنوز فرصت‌ هست، به‌ آسمان‌ نگاه‌ كن. خدا چلچراغي‌ از آسمان‌ آويخته‌ است‌ كه‌ هر چراغش‌ دلي‌ است. دلت‌ را روشن‌ كن. تا چلچراغ‌ خدا را بيفروزي. فرشته‌ شمعي‌ به‌ من‌ مي‌دهد و مي‌رود.
راستي‌ امشب‌ به‌ آسمان‌ نگاه‌ كن، ببين‌ چقدر دل‌ در چلچراغ‌ خدا روشن‌ است
(احسان)
 برايم تبديل به رويا شده ای
احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٤/۱/۱٥

 

بيش از همه از غبار مي ترسيدم(د)
از تيرگي بهار مي ترسيدم
از رفتن روز در دل تيره ي شب
ار سختي انتظار مي ترسيدم
محبوس درون قفس آزادي
افسوس كه از فرار مي ترسيدم
تا موسم عشق راه نزديكي بود
از رفتن بي گدار مي ترسيدم
دردم همه از وحشت تنهايي بود
آمد به سرم از آنچه مي ترسيدم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بر در چه مي زنيد ؟ دري وا نمي شود من گشته ام نگرد كه پيدا نمي شود
دريا دلم ، چگونه به يك قطره دل دهم يك قطره آب مانده كه دريا نمي شود
ليلا يكي ! درست بگويم خدا هركس به يك كرشمه كه ليلا نمي شود
مستي و عشق بازي و دستي به زلف يار در شعر و قصه مي شود اينجا نمي شود
او از تو سيب خواست تو ديگر بگو چرا؟ آدم, كه خام خواهش حوا نمي شود
حق با تو بود اگر به دلت مهر من نبود دريا كه در ميان سبو جا نمي شود
حق با من است اگر ز تو دل مي كنم شبي يوسف كه پايبند زليخا نمي شود
از عشق توبه كردن من نيز بيهده است هيچ اهرمن به توبه اهورا نمي شود

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نه ديگر شعر مي خواني، نه ديگر شعر مي داني
چه گويم "تو" خودَ"ت" شعري، خودَ"ت" مصداق باراني
دگر از اين همه شعرم براي "تو" نمي خوانم
نشايد رو شود دست و عبارت هاي پنهاني
شوم ساكت به پيش "تو"، نگاهَ"ت" مي كنم تنها
مباد از حرف من خواني "تو" اين درياي طوفاني
و حتي بغض سردم هم، زند چون حلقه در چشمم
بماند پشت مژگانم به حكم ِ مرگ، زنداني
ببخشا گرمي دستَ"ت" به اين دستان پر دردم
شفا شايد بگيرد اين دو دست سرد سيماني
بيا باور كن اين حرفم كه لبريزم ز "عشق تو"
چگونه بايَدَم گفتن، نمي داني نمي داني
پرم از درد بي دردي، و يا بي دردي از من پر
و بر اين درد لامذهب، "تو" درماني و ايماني
گناهم چيست "عشق" آيا، چرا چونين پريشانم؟
نمي دانم كه اصلا "عاشق"م با اين پريشاني؟
ببين اي مهربان من، نگاهم حرفها دارد
بخوان از چشم تب دارم "تو" اين حالات ويراني
به ياد آرم كه گفتي: "خود به ما دل داده اي عاشق"
"تو" اما بي گناهي خوب ِ من، دانم و مي داني

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چشمان قلبم راببین! بگشاده ام در آسمان
ای راحت جان ودلم مستانه ام کن در زمان
امیدشبهای دلم! بی چشم تو بی خانه ام
راهم بده در بزم خودمن مست بی پیمانه ام
در سایه سار عشق تو چون نغمه ی لب بسته ام
بانام تو شیدا شدم ورنه همان دل خسته ام
گویند در میثاق تو جاری است نجوای سحر
که ای صاحب دیبای من از عشق بیرونم مبر
با اشک می خوانم توراای پاسخ بی پاسخان
در عاشقی بی یاد تو رسواترینم بی گمان
حکاک بی پروای دل نام تورا حک کرد باز
گفتا به من غافل مشوازعشقبازی ونیاز
در کوهسار قلب من عشق خودت را تاختی
مهررخت را در دل چشمان من انداختی
فانوس راه منزلم بی انس تو خاموش شد
این جان بی سودای من بی حسن تو بی نوش شد
ای کاش در دلدادگی همپای مجنون می شدم
در بوستان شوق تو با لاله همگون می شدم
در جای جای خانه ام شور توغوغا می کند
آیات پاک عشق را در دل هویدا می کند
دررا به سوی سائلت باجود خود بگشوده ای
گر مستم وحیران چه غم !این عیش را بخشوده ای
چو ن در سیاهی پا نهم بی تاب وحیران نیستم
چشم توشادم می کند دیگر هراسان نیستم
بانور موسی پرورت کوه دلم چون طور شد
با حس زیبا یی تو ویرانه ومسرور شد
سربردرت می سایم وبا بغض دل می جویمت
ازخاک ودر خاکم ولی در آسمان می پویمت

تقديم به آسمانی ترين موجودی که روی زمين ديدم (فرشته کوچولو)

(احسان)

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٤/۱/۱۳

 

سر مشقهاي آب ، بابا يادمان رفت

رسم نوشتن با قلمها يادمان رفت

گل كردن لبخندهاي همكلاسي

دريك نگاه ساده حتي يادمان رفت

ترس از معلم ، پاي تخته ، حل تمرين

آن لحظه هاي بي كلك را يادمان رفت

راه فرار از مشقهاي زنگ اول

اي واي ننوشتيم آقا يادمان رفت

آن روزها را آنقدر شوخي گرفتيم

جديت ” تصميم كبري “ يادمان رفت

شعر خداي مهربان را حفظ كرديم

يادش به خير اما خدا را يادمان رفت

در گوشمان خواندند رسم آدميت

آن حرفها را زود اما يادمان رفت

فردا چه كاره مي شوي موضوع انشاء

ساده نوشتيم آنقدر تا يادمان رفت

ديروز تكليف آب بابا بود و خط خورد

تكليف فردا نان و بابا يادمان هست

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تنها تو نيستی که دلم را شکسته‌ای
دستِ زمانه نيز دلم را شکسته است

دستی که از نوازش ِ دلگير ِ تازيانه او
تنها نه من، که فلک نيز خسته است

تنها تو نيستی که دلم را شکسته‌ای
اندوهِ خانه نيز دلم را شکسته است

اندوهِ سرد و غمينی که با  نشستن ِ او
تنها نه راهِ دل، که دهان نيز بسته است

من با جفای ِ دستِ زمانه  خواهم ساخت
مرهم  به  زخم ِ  اندوهِ خانه خواهم بست

ای کاش که جام ِ شربتِ شيرين ِ قلبِ مرا
دستان نازک و مهربان ِ  تو نمی شکست

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عالم چه زيبا می‌شود وقتی که می‌خندی
غرق ِ تماشا می‌شود وقتی که می‌خندی

از عطر ِ خوب ِ کام ِ تو در لاله‌زار ِ عشق
هرغنچه‌ای وا می‌شود وقتی که می‌خندی

گم‌کرده بودم عشق را در قلب ِ بی‌مقدار
گمگشته پيدا می‌شود وقتی که می‌خندی

ديو ِ سياهِ غصه از شور و نشاط ِ تو
غمگين و تنها می‌شود وقتی که می‌خندی

عاقل چو مجنون می‌شود از ديدن رخت 
ديوانه شيدا می‌شود وقتی که می‌خندی

در اين جهان ِ غصه و قهر و فريب و جنگ
صد فتنه برپا می‌شود وقتی که می‌خندی

در قحطی ِ آب ِ زلال، در فصل ِ تشنگی
هر قطره دريا می‌شود وقتی که می‌خندی

ليلا اگر تويی،  قلبم در اين زمان
مجنون ِ دنيا می‌شود، وقتی که می‌خندی

تقديم به کسی که هرگز نديدم اما گرمای محبتش يخ تنهايم رو ذوب کرد...

(احسان)

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٤/۱/۱٢

 

پروانه به آتش گفت :
من بال و پرم سوزد
آن‌دم که تو مي‌آيي
آن لحظه که مي‌خندي
من غرق ِ غم و دردم

آتش به تبسم گفت :
دردي‌ست که مي‌نالي
هر چند که مي دانم
من ظالم و جان‌سوزم
خواهي که بداني تو
من هم به جاي ِ خود
مظلومم و مي‌نالم
آندم که مرا آبي
از بهر خودش يخ کرد
آن لحظه که خاکي سرد
با پاي ِ پر از خونش
روي ِ گلويم را
او سخت فشاري داد
وقتي خفه‌ام مي‌کرد
آن خاک ِ ملال آور
مي‌داني چه مي‌ديدم
جز مرگ چه مي‌ديدم

پروانه سکوتي کرد
پروانه به چه انديشيد
آن‌دم که دلش خون شد
پروانه چه فکري داشت
شايد که به يادش بود
خود نيز گياهي را
از بهر ِ خودش کشته

افسانه‌ي اين عالم
جز مرگ چه مي باشد
آن سرّ  بزرگي که
راز ِ همه هستي است
مرگ است که خواهد ماند
تا هست جهان بر جا.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امشب هواي صحرا لبريز از زلاليست
گويا كه باز دريا مهمان اين حواليست
يكعمر پايمردي در عشق كرده مردي
از سينه داد مي زد:جز عشق حرف خاليست
نوشاي داستانم ماندست بي حسينا
اكسير يادگارش يك كوزه سفاليست
بيهوده پرسي از من. حال مرا تو از من
يعقوب انتظارم او يوسف خياليست!!!
در آسمان ستاره چون فوج بي شماره
هر يك اشارتي از ان صورت مثاليست
اي خوب . اي شكيلا برگرد سوي دريا
در شهر ازدحامش جاي تو باز خاليست

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نماز عشق را عمري به چشمت اقتدا كردم
تـمـام لـحـظه هـا نـام تـو را تـنها صدا كـردم

تو ماوا ي مني ، بي تو دلم دنياي دلتنگي است
بـبـين خود را چه مستـانه در آغوشت رها كردم

چه سرگردان و غمگينم مرا درياب اهورائي
كـه با يـاد تو عمري زخمـهـايـم را دوا كـردم

هميشه مثل درياها وسيع و مهربان بودي
اگـر كردي وفـا كردي اگر كردم جـفـا كردم

به فرمان نگاه تو در اين هنگامه وحشت
تـمـام زنـدگانـي را پـر از رنگ خـدا كردم

چه امروزي ، چه فردائي ، كه مي داند چه خواهد شد
هـمــان بـهتــر كـه هستـي را بـه دسـت او رهـا كـردم

(احسان)

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٤/۱/٩

 

ز خاطر مي گريزد خاطراتم
تمام خاطرات تلخ و شيرين
به ياد روزهاي رفته از دست
به ياد قصه‌ي آن عشق ديرين

چو مي‌آيد به يادم روز ديدار
تنم مي‌لرزد از ياد جدايي
همان روزي که با باران چشمت
نگاهم رفت بر باد جدايي

کنار آينه تنهاي تنها
به ياد آن دمي افتاد چشمم
که در آينه لبخند باران
تو را همراه اشکي ديد چشمم

درون کوچه هاي شهر ، خندان
به زير خلوت تنهاي باران
دو دست هم گرفته از پس غم
گذشتيم از سراب روزگاران

هواي ابري و عصري بهاري
تمام شهر از باران گريزان
دو ديوانه رها از رنج فردا
به زير دانه‌هاي ريز باران

نگاهت بر نگاهم سايه گستر
لبانت بر لبانم بوسه افشان
تمام روز از شوق رسيدن
نفسهايت به جانم شعله ريزان

گذشتيم از گلستاني پر از گل
تو چيدي شاخه اي خندان و زيبا
به دستانم سپردي همره گل
دل و جان پر از اندوه خود را

تمام روز را مي‌گشتيم در شهر
به زير چتر ابر خسته و سرد
خيابان‌هاي تر از دست باران
نگاهت تر ز فرداهاي پر درد

 تو در چشمان من گم کرده هستي
من از چشمان تو در خواب رفته
تو در تب از فراغ صبح فردا
من از گيسوي تو از تاب رفته

ز عطر دل‌کش و باراني خاک
چو مرغ کوچکي از تاب رفتم
فتادم در قفس در بند چشمت
سروده نغمه‌اي در خواب رفتم

کشيدي بازوانم را به آغوش
نهادي سر به روي شانه‌هايم
زدم لبخند گرمي بر نگاهت
زبعد گريه‌ها و نامه‌هايم

به روي گونه‌ام خندان و آرام
نوازش‌هاي خيس و تند باران
به روي گونه‌ات اشکي نهاني
چکيد از ابر چشمانت گريزان

تو پنهان از من و باران و شبنم
ندانستم چرا گرييدي آن روز؟
تمام شهر گويي خيس مي شد
ز باران دو چشماني پر از سوز

 من و تو بي خبر از فصل بي رحم
ز فصل بي بهار زندگاني
سپرد و دل به عشقي بي‌سر‌انجام
سروديم از بهاري جاوداني

تنم خيس و نگاهم خيس و شب خيس
دلم تنها و من تنها‌تر از پيش
به زير دانه‌هاي سرد باران
گذشتم از شرار شعله‌ي خويش

کنون تنها‌تر از آن روز ابري
دو چشمي مانده تنها‌تر ز تنها
گلي خشکيده و پژمرده ، بي جان
نگاهي تر ، رها در بغض شبها

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام سلام ستاره
آره منم دوباره

همون غریب بی‌نشون
عاشق ماه و کهکشون

همون که تنها بود همش
شادی فراری بود ازش

حالا بازم تنها شده
یه قطره تو دریا شده

به خاطراتش الکی
سر می‌زنه یواشکی

دلی که تنها بمونه
اسیر غم‌ها بمونه

فایده نداره موندنش
به اینو اون سپردنش

ستاره از خودت بگو
حرفی بزن چیزی بگو

مگه دلت غم نداره
غصه و ماتم نداره

یادم نبود ستاره‌ها
تو غربت آسمونا

غم تو دلاشون نمی‌آد
اشک به چشاشون نمی‌آد

فقط واسه ما آدما
غصه زیاد این روزا

ستاره باز خسته شدی
مجنون و سر‌گشته شدی

اینا همه درد دل
فکر نکنی یه مشکله

مشکل ما عاشقیه
صداقت و سادگیه

مرگ محبت تو دلا
حقیقت زندگیه

ستاره شب سحر شده
خیال لاله تر شده

می‌خوام برم تنها باشم
هیچکی نباشه من باشم

شاید تو اوج خاطره
ایندفه تنها نباشم

(احسان)

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٤/۱/۱

 

جا مانده ام از كاروان درد بانو
افتاده ام از پا كمي برگرد بانو

بگذار چشمت آفتابي تر بتابد
مي ترسم از اين روزهاي سرد بانو

ما ماندهايم و اين همه پاييز پاييز
مامانده ايم واين سكوت زرد بانو

ايكاش مي رفتيم شايد دست دريا
فكري به حال زار ما مي كرد بانو

ايكاش مي رفتيم شايد دست دريا
فكري به حال زار مان مي كرد بانو

درديست درد شوم مثل مرگ ماندن
ماندن ميان اينهمه بي درد بانو

آنان كه مردان جنون بودند رفتند
ما مانده ايم واين همه نامرد بانو

ديشب پر از پرواز بودم خواب ديدم
مردي برايم آفتاب آورد بانو

ديدم تمام ابر هاي هرزه رفتند
چشم تو آنسوي افق گل كرد بانو

تعبير خوابم چيست بايد سبزتر بود
بايد گذشت از اين چراغ زرد بانو

اين جاده هاي خيس پاياني ندارند
دستم به دامانت كمي برگرد بانو
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم، مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه، يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه، يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛ يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.

يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت، هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك‌ باقي‌ بماند، فقط‌ خاك.
اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد، ببيند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد. يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند.
واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاكي‌ كه‌ با بقيه‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند. من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ توي‌ دست‌هاي‌ خدا ورزيده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌ دميده. من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام. حالا مي‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودي شان‌ شد.
اما اگر اين‌ خاك، اين‌ خاك‌ برگزيده، خاكي‌ كه‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترين‌ اسم‌ دنيا را، خاكي‌ كه‌ نور چشمي‌ و عزيز دُردانه‌ خداست. اگر نتواند تغيير كند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نكند، اگر همين‌ طور خاك‌ باقي‌ بماند، اگر آن‌ آخر كه‌ قرار است‌ برگردد و خود جديدش‌ را تحويل‌ خدا بدهد، سرش‌ را بيندازد پايين‌ و بگويد: يا لَيتَني‌ كُنت‌ تُراباً. بگويد: اي‌ كاش‌ خاك‌ بودم...
اين‌ وحشتناك‌ترين‌ جمله‌اي‌ است‌ كه‌ يك‌ آدم‌ مي‌تواند بگويد. يعني‌ اين‌ كه‌ حتي‌ نتوانسته‌ خاك‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم! يعني‌ اين‌ كه...
خدايا دستمان‌ را بگير و نياور آن‌ روزي‌ را كه‌ هيچ‌ آدمي‌ چنين‌ بگويد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

يك‌ نفر دنبال‌ خدا مي‌گشت، شنيده‌ بود كه‌ خدا آن‌ بالاست‌ و عمري‌ ديده‌ بود كه‌ دست‌ها رو به‌ آسمان‌ قد مي‌كشد. پس‌ هر شب‌ از پله‌هاي‌ آسمان‌ بالا مي‌رفت، ابرها را كنار مي‌زد، چادر شب‌ آسمان‌ را مي‌تكاند. ماه‌ را بو مي‌كرد و ستاره‌ها را زير و رو.او مي‌گفت: خدا حتماً‌ يك‌ جايي‌ همين‌ جاهاست. و دنبال‌ تخت‌ بزرگي‌ مي‌گشت‌ به‌ نام‌ عرش؛ كه‌ كسي‌ بر آن‌ تكيه‌ زده‌ باشد. او همه‌ آسمان‌ را گشت‌ اما نه‌ تختي‌ بود و نه‌ كسي. نه‌ رد پايي‌ روي‌ ماه‌ بود و نه‌ نشانه‌اي‌ لاي‌ ستاره‌ها.

از آسمان‌ دست‌ كشيد، از جست‌وجوي‌ آن‌ آبي‌ بزرگ‌ هم.
آن‌ وقت‌ نگاهش‌ به‌ زمين‌ زير پايش‌ افتاد. زمين‌ پهناور بود و عميق. پس‌ جا داشت‌ كه‌ خدا را در خود پنهان‌ كند.
زمين‌ را كند، ذره‌ذره‌ و لايه‌لايه‌ و هر روز فروتر رفت‌ و فروتر.
خاك‌ سرد بود و تاريك‌ و نهايت‌ آن‌ جز يك‌ سياهي‌ بزرگ‌ چيز ديگري‌ نبود.
نه‌ پايين‌ و نه‌ بالا، نه‌ زمين‌ و نه‌ آسمان. خدا را پيدا نكرد. اما هنوز كوه‌ها مانده‌ بود. درياها و دشت‌ها هم. پس‌ گشت‌ و گشت‌ و گشت. پشت‌ كوه‌ها و قعر دريا را، وجب‌ به‌ وجب‌ دشت‌ را. زير تك‌تك‌ همه‌ ريگ‌ها را. لاي‌ همه‌ قلوه‌ سنگ‌ها و قطره‌قطره‌ آب‌ها را. اما خبري‌ نبود، از خدا خبري‌ نبود.
نااميد شد از هر چه‌ گشتن‌ بود و هر چه‌ جست‌وجو.
آن‌ وقت‌ نسيمي‌ وزيدن‌ گرفت. شايد نسيم‌ فرشته‌ بود كه‌ مي‌گفت‌ خسته‌ نباش‌ كه‌ خستگي‌ مرگ‌ است. هنوز مانده‌ است، وسيع‌ترين‌ و زيباترين‌ و عجيب‌ترين‌ سرزمين‌ هنوز مانده‌ است. سرزمين‌ گمشده‌اي‌ كه‌ نشاني‌اش‌ روي‌ هيچ‌ نقشه‌اي‌ نيست.
نسيم‌ دور او گشت‌ وگفت: اينجا مانده‌ است، اينجا كه‌ نامش‌ تويي. و تازه‌ او خودش‌ را ديد، سرزمين‌ گمشده‌ را ديد. نسيم‌ دريچه‌ كوچكي‌ را گشود، راه‌ ورود تنها همين‌ بود. و او پا بر دلش‌ گذاشت‌ و وارد شد. خدا آنجا بود. بر عرش‌ تكيه‌ زده‌ بود و او تازه‌ دانست‌ عرشي‌ كه‌ در پي‌ اش‌ بود. همين‌جاست.
سال‌ها بعد وقتي‌ كه‌ او به‌ چشم‌هاي‌ خود برگشت. خدا همه‌ جا بود؛ هم‌ در آسمان‌ و هم‌ در زمين. هم‌ زير ريگ‌هاي‌ دشت‌ و هم‌ پشت‌ قلوه‌سنگ‌هاي‌ كوه، هم‌ لاي‌ ستاره‌ها و هم‌ روي‌ ماه
 
aramestan
(احسان)
احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸۳/۱٢/٢۱

 

من گمان می کردم ،
زندگی ، همچو سروی سرسبز
چهار فصلش همه آراستگیست
من چه می دانستم هيبت باد زمستانی هست ،
من چه می دانستم که گياه می پژمرد از بی آبی
که گياه يخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم دل هر کس دل نيست
قلبها صيقلی از آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند ،
چه کسی خواهد ديد مُردنم را بی تو
بی تو مُرد م مُرد م ، بی تو مُرد م مُرد م
چه کسی می خواهد من و تو ما نشويم ،
خانه اش ويران باد ، خانه اش ويران باد . .

...........................................................................................................................................

به تنها ماندنت عادت کن ای مرداب خسته
نسیمی دیگرازدریا نیاید
برای وصف حال انتظارت
دگرسنجاقکی شعری نخواند

به برجا ماندنت خوکن توای
درراه مانده
دگرفریادهم سویی ندارد
گل رؤیای تونشکفته خشکید
دگرپاییز هم باران نبارد

به وهم این قفس عادت کن ای
پرواز دربند
غروب دیگری شاید نپایی
خود آزادیم زندانی اوست
دگرازبهرچه مستانه خوانی

توای نازک دل بشکسته بسیار
به مرگ راستی عادت کنی زود
از این پس رنگها بسیار بینی
که باران هم به خونت دست آلود

به این خشکی وغم خومی کنی زود
توای تنها دل باران ندیده
اگر چه زخمهای بر تنت را
به چشم خود همه دوران ندیده

به تاریکی درین زندان بیاسای
توای زندانی زندان افسوس
شب دیگر چه آرامی چه آرام
دعا کن روزدیگر را نبینی
دعا کن زود آید صبح اعدام

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸۳/۱۱/۱٠

 

 

دل از همه بريده ام،دگر به ياد من ميا
مرا از ياد خود ببر،دگر به خانه ام ميا
هزار پاره شد دلم، پر از شراره شد دلم
برو از اين چمن،گل بهار من ميا
كبوتر اميد تو،ز بام خانه ام گريخت
اسير چنگ باد شد،دگر به بام من ميا
اميد و شور زندگي،چو خواب خوش به سر رسيد
ز خاطرم عبور كن،دگر به خواب من ميا
من آن نفس بريده ام،دل ز تن دريده ام
نه همدم و نه ياوري،تو هم به ياري ام ميا
سپيده از افق دميد،شكوفه زد گل اميد
شب سياه بي كسي،به كوچه سار من ميا
دوباره در دلم برو،نهال عشق و آرزو
به زردي خزان بگو كه نو بهار من ميا
مرا به حال خود گذار، برو كنار من ميا
مرا ز ياد خود ببر ، دگر به ياد من ميا

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

او پيامبري‌ بود كه‌ كتاب‌ نداشت. معجزه‌اي‌ هم.اسباب‌ رسالت‌ او تنها خوشه‌اي‌ گندم‌ بود كه‌ خدا به‌ او داده‌ بود.خدا گفته‌ بود: دشمنان‌اند كه‌ معجزه‌ مي‌خواهند، معجزه‌اي‌ كه‌ مبهوتشان‌ كند.

دوستان‌ اما تنها با اشاره‌اي‌ ايمان‌ مي‌آورند. و اين‌ خوشه‌هاي‌ گندم‌ براي‌ اشاره‌ كافي‌ است.
پيامبر، كوي‌ به‌ كوي‌ و شهر به‌ شهر رفت‌ و گفت: آي‌ مردم، به‌ اين‌ خوشه‌ گندم‌ نگاه‌ كنيد. قصه‌ اين‌ گندم، قصه‌ شماست‌ كه‌ چيده‌ مي‌شود و به‌ آسياب‌ مي‌رود تا ساييده‌ شود و پس‌ از آن‌ خميري‌ خواهد شد در دست‌هاي‌ نانوا؛ و مي‌رود تا داغي‌ تنور را تجربه‌ كند، مي‌رود تا نان‌ شود، مائده‌ مقدس‌ سفره‌ها.
آي‌ مردم، شما نيز همان‌ خوشه‌هاي‌ گندميد كه‌ در مزرعه‌ خدا باليده‌ايد. نترسيد از اين‌ كه‌ چيده‌ مي‌شويد، خود را به‌ آسيابان‌ روزگار بسپاريد تا در آسياب‌ دنيا شما را بسايد، تا درشتي‌هايتان‌ به‌ نرمي‌ بدل‌ شود و سختي‌هايتان‌ به‌ آساني.
خداوند نانواي‌ آدم‌هاست. خميرتان‌ را به‌ او بدهيد تا در دست‌هايش‌ ورزيده‌ شويد، خدا بر روحتان‌ چاشني‌ درد و نمك‌ رنج‌ خواهد زد و شما را در دستان‌ خود خواهد فشرد؛ طاقت‌ بياوريد، طاقت‌ بياوريد تا پرورده‌ شويد.
و كيست‌ كه‌ نداند خداوند او را در تنور خود خواهد نشاند؛ اين‌ سنت‌ زندگي‌ است. اما زيباتر آن‌ است‌ كه‌ با پاي‌ خود به‌ تنورش‌ درآييد و بسوزييد، نه‌ از سر بيچارگي‌ و اضطرار، كه‌ از سر شوق‌ و اختيار.
پيامبر گفت: صبوري‌ كنيد تا نان‌ شويد؛ ناني‌ كه‌ زيبنده‌ سفره‌هاي‌ ملكوت‌ باشد. صبوري‌ كنيد تا نان‌ شويد؛ ناني‌ كه‌ به‌ مذاق‌ خدا خوش‌ آيد.
هزاران‌ سال‌ است‌ كه‌ نان‌ در سفره‌ آدمي‌ است‌ تا به‌ يادش‌ آورد قصه‌ خوشه‌هاي‌ گندم‌ و آسياب‌ و تنور را... قصه‌ نان‌ پختن، نان‌ قسمت‌ كردن، نان‌ شدن‌ را...

(احسان)


 

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸۳/۱۱/۱

 

بگذار تا بميرم دور از نگاه مردم
در اين اتاق تاريك، از اين كلاف سرگم
بگذار تا ز ياران نامي دگر نگويم
بر خويشتن بگريم در عصر بي تنعُم
هيهات درد ما را در هيچ جا نگفتند
در "لامكان" كه گفتند با صد كنايه گفتند
با صد اشاره از من گفتند:" او هماني ست
در عصر با تمدن بر مرگ برگ بگريست"
اي اشكها بباريد اي چشمها بگرييد
اي خفته هاي خاموش از درد خود بگوييد،
زيرا كه درد من هم با دردتان شريك است،
دست مرا بگيريد اي مردگان سرمست
اين مردمان هماره بر "عاشقان" ببستند،
هر در، و هر مكاني اين قلبمان شكستند
آغوش خود گشاييد اي مردگان خاموش
اينك كسي مي آيد از اين ديار "خودجوش"!
گر "عاشقي" در اين دير بايد كه "سر" سپاري
ورنه "دلت" نخواهند بي هيچ شرمساري!
اينك "خدا"ي حافظ بر من مكن تحكُم
بگذار تا بميرم دور از نگاه مردم

...........................................................................................................................

بغضِ سردِ يك شبِ طوفانيَم
ناله هايي خامش و پنهانيًم
اشكِ ابرِ تيره ي هفت آسمان
من هوايِ تازه ي بارانيًم
يك نگاه و حلقه ي اشكي در آن
دلتنگ ِ باريدن، ولي زندانيَم
من سراب خسته ي صد جاده ام
من شراب مستي و نادانيم
من سكوت سرد نيزاران دور
يك نوا وُ يك نگاه ِ آنيَم
روي جاده، يك تن خفته به خاك
آري آري من خودِ بي جانيَم
من خودِ پاييزمُ سرماي آن،
اين نفسهاي بريده، فانيَم
يك شبستانِ بدونِ ماهتاب
من هواي خيس دشتستانيَم
گر "خدا" هم بغض من را بشكند
"من"بماند، درد و بي درمانيَم،
اول و آخر "تو" مي داني كه من
بغض سرد يك شب طوفانيَم

(احسان)

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸۳/۱٠/٢۱

 

كاش می شد لحظه اي از خود گريخت
مثل برگ از اضطراب شاخه ريخت
كاش می شد پلك ها را بست و خفت
چشم را از وحشت ديدن نهفت
كاش می شد لحظه اي از ياد برد
بغض را تا لحظه فرياد برد
كاش می شد گريه را با خنده گفت
اشك را با قهقهی ديگر نهفت
تازگي:تكرار تلخ كهنه ها
عشق:تنها مانده بين دشنه ها
دل :مثال جام خالی از شراب
چشم:حيران مانده در آب و سراب
گل:سرآغاز خط پژمردگی
شوق:جای خالی افسردگی
زندگی: ويرانه ای از ساختن
بر صليب روز و شب جان باختن
كاش می شد عاشقی از سر گرفت
راه سوی مقصدی ديگر گرفت
در نگاه خسته شب را دار زد
با زبان مردمك ها جار زد

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

گريه يعني ريزش ابر

مثل قطره مثل يك نهر

گريه بعني روح باران

مثل ساحل ،جويباران

گريه يعني غرش باد

مثل طوفان مثل فرياد

گريه يعني خشكي تن

مثل لحظه ،لحظه من

(احسان)

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸۳/۱٠/۱٠

 

سو گل بي مثال من حال که مرده حرمتم به پاس کهنه عشق ما دست مرا رها مکن .
رنگ مشو ، سنگ مشو، وارد اين جنگ مشو ، به حرمت عاطفه ها دست مرا رها مکن .

چشم مرا گرفته اي ذهن مرا گرفته اي قلب مرا گرفته اي روح مرا گرفته اي ،
قابل اگر تو را بود جان مرا زمن بگير ولي به خاطر خدا دست مرا رها مکن .

پا به سرم گذاشتي تا برسي به آسمان ، حال اگر رسيده اي به جايگاه آن چنان 
يک نظري به ما بکن نظر به خاک پا بکن به خاطر اقاقيا دست مرا رها مکن .

با تو چو درگير شدم در قل و زنجير شدم ، هي زبر و زير شدم از همه کس سير شدم 
حال اگر پير شدم سخت زمين گير شدم به حرمت جوانه ها دست مرا رها مکن .

اگر بود به ياد تو مثال شمع سوختم به پاي تو براي تو به پاي وعده هاي تو
در اين دو روز ما بقي که بي فروغ گشته ام به خاطر ستاره ها دست مرا رها مکن .

خار شدم زار شدم بي کس و بيمار شدم تا که تو تنها نشوي بي کس و رسوا نشوي 
اگر ز خود گذشته ام تا برسي به خويشتن به حرمت گذشته ها دست مرا رها مکن .

اي گل من خام مشو ساکن اوهام مشو در دل اين دام مشو ز عشق نا کام مشو 
اگر چه من کهنه شدم ،پشت به کهنه ها مکن به خنجر بهانه ها دست مرا رها مکن

به من نظر نمي کني ز خود گذر نمي کني وزين غرور و ظلم خود دمي حذر نمي کني 
چو فکر جغد شوم را ز سر بدر نمي کني به خلوت خرابه ها دست مرا رها مکن .

فکر مرا رها بکن روح مرا رها بکن ولي به خاطر خدا دست مرا رها مکن

(احسان)

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸۳/۱٠/۱

 

عشق يعني پر زدن تا آسمان
عشق يعني وسعتي بيش از جهان

عشق يعني لاله اي در دشت باز
عشق يعني صحبت و راز و نياز

عشق يعني رفتن بي انتها
باور زيبايي پروانه ها

عشق يعني دوري از هرچه رياست
كه نداني خانه تو در كجاست

عشق يعني نزد خورشيد آمدن
بي اميد از بهر اميد آمدن

عشق يعني من تو را باور كنم
قلب را بگسسته از ديگر كنم

عشق يعني شستن چشمانمان
پاكي از هر نام و ننگي ، جانمان

عشق يعني در عطش ها سوختن
چشم بر باران پاكي دوختن

عشق يعني جرعه اي از جام حق
عشق يعني بوسه اي بر كام حق

عشق يعني شادي و شور و شرر
عشق يعني سوختن تا پا و سر

عشق يعني مستي و ديوانگي
با همه اغيار او بيگانگي

عشق يعني مرغكي عاشق شدن
تا براي پر زدن لايق شدن

عشق يعني قايقي خود ساختن
عشق يعني دل به دريا باختن

عشق يعني رحمت لاينتهي
لقمه بسپردن به دست روبهي

عشق يعني دستي از سوي خدا
دست او گير از سياهي شو جدا


عشق يعني نغمه اي پر رمز و راز
چشمه اي روي زمين ليك از فراز

عشق يعني رستن از زندان تن
عشق يعني رد شدن از شهر من

در كشاكش بين بودن يا نبود
عشق يعني علتي بهر وجود

عشق يعني واژه ي بي واژگي
اندرين واماندگي ها ، تازگي

عشق يعني جاودان راه جهان
عشق يعني رمز رستن از زمان

عشق يعني بي تصاحب يك نفس
كوششي بهر رهايي از قفس


عشق يعني حيرت و سرگشتگي
در فراسوي زمان گمگشتگي

عشق يعني همقدم با روزگار
رويشي با هر شكوفه در بهار

عشق يعني راه بي نام و نشان
عشق يعني حس بي وصف و بيان

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خداوند گفت: ديگر پيامبري‌ نخواهم‌ فرستاد، از آن‌گونه‌ كه‌ شما انتظار داريد؛ اما جهان‌ هرگز بي‌پيام‌بر نخواهد ماند؛ و آن‌گاه‌ پرنده‌اي‌ را به‌ رسالت‌ مبعوث‌ كرد. پرنده‌ آوازي‌ خواند كه‌ در هر نغمه‌اش‌ خدا بود. عده‌اي‌ به‌ او گرويدند و ايمان‌ آوردند.
و خدا گفت: اگر بدانيد، حتي‌ با آواز پرنده‌اي‌ مي‌توان‌ رستگار شد.
خداوند رسولي‌ از آسمان‌ فرستاد. باران، نام‌ او بود. همين‌ كه‌ باران، باريدن‌ گرفت، آنان‌ كه‌ اشك‌ را مي‌شناختند، رسالت‌ او را دريافتند، پس‌ بي‌درنگ‌ توبه‌ كردند و روحشان‌ را زير بارش‌ بي‌دريغ‌ خدا شستند

خدا گفت: اگر بدانيد با رسول‌ باران‌ هم‌ مي‌توان‌ به‌ پاكي‌ رسيد.
خداوند پيغامبر باد را فرستاد، تا روزي‌ بيم‌ دهد و روزي‌ بشارت. پس‌ باد روزي‌ توفان‌ شد و روزي‌ نسيم‌ و آنان‌ كه‌ پيام‌ او را فهميدند، روزي‌ در خوف‌ و روزي‌ در رجا زيستند.
خدا گفت: آن‌ كه‌ خبر باد را مي‌فهمد، قلبش‌ در بيم‌ و اميد مي‌لرزد و قلب‌ مؤ‌من‌ اين‌ چنين‌ است.
خدا گلي‌ را از خاك‌ برانگيخت، تا «معاد» را معنا كند.
و گل‌ چنان‌ از رستخيز گفت‌ كه‌ از آن‌ پس‌ هر مؤ‌مني‌ كه‌ گلي‌ را ديد، رستاخيز را به‌ ياد آورد.
خدا گفت: اگر بفهميد، تنها با گُلي‌ قيامت‌ خواهد شد.
خداوند يكي‌ از هزار نامش‌ را به‌ درياگفت. دريا بي‌درنگ‌ قيام‌ كرد و سپس‌ چنان‌ به‌ سجده‌ افتاد كه‌ هيچ‌ از هزار موج‌ او باقي‌ نماند. مردم‌ تماشا مي‌كردند، عده‌اي‌ پيام‌ دريا را دانستند، پس‌ قيام‌ كردند و چنان‌ به‌ سجده‌ افتادند، كه‌ هيچ‌ از آنها باقي‌ نماند.
خدا گفت: آن‌ كه‌ به‌ پيغمبر آب‌ها اقتدا كند، به‌ بهشت‌ خواهد رفت.
و به‌ ياد دارم‌ كه‌ فرشته‌اي‌ به‌ من‌ گفت: جهان‌ آكنده‌ از فرستاده‌ و پيغمبر و مرسل‌ است، اما هميشه‌ كافري‌ هست‌ تا باران‌ را انكار كند و با گُل‌ بجنگد، تا پرنده‌ را دروغگو بخواند و باد را مجنون‌ و دريا را ساحر.
اما هم‌ امروز ايمان‌ بياور كه‌ پيغمبر آب‌ و رسول‌ باران‌ و فرستاده‌ باد براي‌ ايمان‌ آوردن‌ تو كافي‌ است...
(احسان)

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸۳/۳/٧

 

در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود فضيلت ها و تباهي ها دور هم جمع شدند خسته تر و كسل تر از هميشه ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت بياييد يك بازي بكنيم مثلا قايم باشك همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد من چشم مي گذارم و از آنجايي كه هيچ كس نمي خواست به دنبال ديوانگي بگردد همه قبول كردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع كرد به شمردن ...يك ...دو ...سه ...همه رفتند تا جايي پنهان شوند!
لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد
خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد
اصالت در ميان ابرها مخفي گشت
هوس به مركز زمين رفت
دروغ گفت زير سنگي پنهان مي شوم اما به ته دريا رفت
طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد
و ديوانگي مشغول شمردن بود هفتاد و نه ...هشتاد ...هشتاد و يك همه پنهان شده بودند به جز عشق كه همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد و جاي تعجب هم نيست چون همه مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد نود و پنج ..نود و شش ...نود و هفت .هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در بين يك بوته گل رز پنهان شد
ديوانگي فرياد زد دارم ميام دارم ميام و اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود زيرا تنبلي تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود.
دروغ ته درياچه هوس در مركز زمين يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق او از يافتن عشق نااميد شده بود
حسادت در گوشهايش زمزمه كرد تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او پشت بوته گل رز است
ديوانگي شاخه چنگك مانند را از درختي كند و با شدت و هيجا ن زياد آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد عشق از پشت بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون مي زد شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند او كور شده بود
ديوانگي گفت من چه كردم من چه كردم چگونه مي توانم تورا درمان كنم عشق پاسخ داد تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كاري بكني راهنماي من شو و اينگونه است كه از آن روز به بعد است كه عشق كور است و ديوانگي همواره در كنار اوست....

(احسان)

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸۳/٢/٢۸

 

حالمان بد نيست ، غم كم مي خوريم كم كه نه، هر روز كم كم مي خوريم
آب مي خواهم سرابم مي دهند عشق مي ورزم ، عذابم مي دهند
خود نمي دانم كجا رفتم به خواب. از چه بيدارم نكردي آفتاب ؟
خنجري بر قلب بيمارم زدند بيگناهي بودم و دارم زدند
دشنه اي نامرد بر قلبم نشست از غم نامردمي پشتم شكست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد يك شبه بيداد آمد و داد  شد
عشق آمد تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد به ريشه انديشه ام
عشق اگر اين است مرتد مي شوم. خوب اگر اين است من بد مي شوم
در ميان خلق سردر گم شدم عاقبت آلوده مردم شدم
بعد از اين با بي كسي خو مي كنم هر چه در دل داشتم رو مي كنم
نيستم از مردم خنجر به دست .بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم بت پرستي كار ما است .چشم مستي تحفه بازار ما است

درد مي بارد چو لب تر مي كنم طالعم شوم است باور مي كنم
روزگارت باد شيرين ..شاد باش دست كم يك شب تو هم فرهاد باش
آه در شهر شما ياري نبود قصه هايم را خريداري نبود
واي رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود
خسته ام از قصه هاي شوم تان خسته از همدردي مسموم تان

گر نرفتم هر دو پايم بسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ كس دست مرا وا كرد ؟ نه ...فكر دست تنگ ما را كرد ؟ نه
هيچ كس از حال ما پرسيد؟ نه.... هيچ كس اندوه ما را ديد ؟ نه
هيچ كس چشمي برايم تر نكرد.. هيچ كس يك روز با من سر نكرد
هيچ كس اشكي براي ما نريخت هر كه با ما بود از ما مي گرخت

چند روزي هست حالم ديدني است حال من از اين و آن پرسيدني است
گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفال مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت يك غزل آمد كه حالم را گرفت
((ما ز ياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم))

(احسان)

 

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸۳/٢/۸

 

 

ياد آن شبهاي مهتابي بخير
قصه ي ايام بي تابي بخير

ياد آن باهم نشستن هابخير
ناگهان درخود شكستن هابخير

رفته اند هرگز نمي آيند دگر
اشك چشم و غربت مارا نگر

اطلسي ها بي سبب پژمرده اند
گوئيا در عاشقي سر خورده اند


ناشكيبائي عجب افسانه ايست
زنده ائيم قلبمان غم خانه ايست


شكوه از تقديرمان ديگر ندارد هيچ سود
از ازل پايان ما شادي نبود

..........................................................................................................

سرد سردم درد دارم، رنگ و رويي زرد دارم
من اميدي سرد دارم من دلي شبگرد دارم
پست پستم من چه هستم، "عاشقي" بي پا و دستم
از شراب "عشق" مستم، من "خدا"ي خود پرستم
پاي رفتن من ندارم، طاقت ماندن ندارم
شوق خنديدن ندارم، شور بشكفتن ندارم
آي ني "عاشق" نيم من، مست و نالايق نيم من
چون شقايق هم نيم من، زين حقايق هم نيم من

داد از دلدادگي ها، از من و آن سادگي ها،
عاقبت افتادگي ها، يك "دل" و پژمردگي ها
مي روم افتان و خيزان، بي چراغ اندر بيايان
اين من و دستان لرزان، آه از سوز زمستان
گريه هاي از ته "دل"، روي چشمم گشته حائل
اشكها اما چه حاصل؟ اين همه اما چه باطل!
مي گشايم چشمهايم، اين من و فريادهايم
اي "خداوندا" كجايم، كرده اي آيا صدايم؟!
باد سرد از در درآمد، سوز برف ديگر آمد
لحظه هاي آخر آمد، عمر من ديگر سرآمد.....

(احسان)

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸۳/٢/٤

 

خنده خنده ميكني، گريه گريه ميكنم بعد از اين مگو كه چيست راز گريه كردنم
هاي هاي گريه ها، شانه هاي خوب تو خنده هاي تلخ من، مثل گريه كردنم
دست هاي سرد من، دست هاي گرم تو حس حس نكردنم، مثل گريه كردنم
چشم هاي پست من، چشمهاي مست تو پلك هاي خيس من، مثل گريه كردنم
لحظه هاي چشم من، مثل ابر آسمان يا كه ابر آسمان، مثل گريه كردنم
سرد و سرد و سرد و سرد اين نگاه پر ز درد سردتر سكوت من، مثل گريه كردنم
خاطرات كوچكم مثل خواب شب گذشت درد تلخ بي كسي، راز گريه كردنم
بعد از اين نوشته ام روي قلب خسته ام حق من همين غم است، مثل گريه كردنم

(احسان)

...........................................................................................................................

در بساط او بجز نان، چيز نيست
او بهارش هم که بي پاييز نيست
خنده از ياد لبانش رفته است
ترش و شيرين از زبانش رفته است
مرگ ميخواهد ز دوران روز و شب،
در نهان ذهن او، اين لرز و تب :
" دود بر زخم دل من چون نمک
کاش باراني ببارد نم نمک
کاش دستانم مثال بال بود
مي پريدم بر فراز دشت و رود
مي گذشتم از فراز اين بلاد،
اين ديار مردمان بد نهاد
مي رسيدم کاش بر دشتي ز مهر
دشت آدمهاي نيکو ذات و چهر
بيشه اي سرسبز، کوهي سرفراز،
دشتي انبوه از نواي خوب ساز "
هر نفس او پيرتر از قبل بود
رنج، شادي و جوانيش ربود
آرزوهايش خيال خام بود
زندگي کردن برايش دام بود
شب گذشت و روز شد بار دگر
رفت و آمد بود حاکم بر سحر
هيچ کس از حال او آگه نبود،
شام تارش را فروغ مه نبود
ناگهان فرياد زد يک رهگذر :
"مرده اي افتاده اينجا در گذر " ... .

(احسان)

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸۳/۱/۳۱

 

بعضي‌ها شعرشان سپيد است، دلشان سياه،

بعضي‌ها شعرشان كهنه است، فكرشان نو،

بعضي‌ها شعرشان نو است، فكرشان كهنه،

بعضي‌ها يك عمر زندگي مي‌كنند براي رسيدن به زندگي،

بعضي‌ها زمين‌ها را از خدا مجاني مي‌گيرند و به بندگان خدا گران مي‌فروشند.

بعضي‌ها حمال كتابند،

بعضي‌ها بقال كتابند،

بعضي‌ها انبارداركتابند،

بعضي‌ها كلكسيونر كتابند

بعضي‌ها قيمتشان به لباسشان است، بعضي به كيفشان و بعضي به كارشان،

بعضي‌ها اصلا‏ قيمتي ندارند،

بعضي‌ها به درد آلبوم مي‌خورند،

بعضي‌ها را بايد قاب گرفت،

بعضي‌ها را بايد بايگاني كرد،

بعضي‌ها را بايد به آب انداخت،

بعضي‌ها هزار لايه دارند

بعضي‌ها ارزششان  به حساب بانكي‌شان است،

بعضي‌ها همرنگ جماعت مي‌شوند ولي همفكر جماعت نه،

بعضي‌ها را هميشه در بانك‌ها مي‌بيني يا در بنگاه‌ها.

بعضي‌ها در حسرت پول هميشه مريضند،

بعضي‌ها براي حفظ پول هميشه بي‌خوابند،

بعضي‌ها براي ديدن پول هميشه مي‌خوابند،

بعضي‌ها براي پول همه كاره مي‌شوند.

بعضي‌ها نان نامشان را مي‌خورند،

بعضي‌ها نان جوانيشان را ميخورند،

بعضي‌ها نان موي سفيدشان را ميخورند،

بعضي‌ها نان پدرانشان را ميخورند،

بعضي‌ها نان خشك و خالي ميخورند،

بعضي‌ها اصلا نان نميخورند،

بعضي‌ها با گلها صحبت مي‌كنند،

بعضي‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند.

بعضي ها صداي آب را ترجمه مي‌كنند.

بعضي ها صداي ملائك را مي‌شنوند.

بعضي ها صداي دل خود را هم نمي‌شنوند.

بعضي ها حتي زحمت فكركردن را به خود نمي‌دهند.

بعضي ها در تلاشند كه بي‌تفاوت باشند.

بعضي ها فكر مي‌كنند چون صدايشان از بقيه بلندتر است، حق با آنهاست.

بعضي ها فكر ميكنند وقتي بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست.

بعضي ها براي سيگار كشيدنشان همه جا را ملك خصوصي خود مي‌دانند.

بعضي ها فكر ميكنند پول مغز مي‌آورد و بي پولي بي مغزي.

بعضي ها براي رسيدن به زندگي راحت، عمري زجر مي‌كشند.

بعضي ها ابتذال را با روشنفكري اشتباه مي‌گيرند.

بعضي از شاعران براي ماندگار شدن چه زجرها كه نمي‌كشند.

بعضي ها يك درجه تند زندگي مي‌كنند، بعضي‌ها يك درجه كند.

هيچكس بي‌درجه نيست.

بعضي ها حتي در تابستان هم سرما مي‌خورند.

بعضي ها در تمام زندگي‌شان نقش بازي مي‌كنند.

بعضي از آدمها فاصلة پيوندشان مانند پل است، بعضي مانند طناب و بعضي مانند نخ.

بعضي ها دنيايشان به اندازه يك محله است، بعضي به اندازه يك شهر، بعضي به اندازه كرة زمين و بعضي  به وسعت كل هستي.

بعضي ها به پز ميگويند پرستيژ.

بعضی ها خيلی زود احساس خود رو فراموش ميکنن بعضی ها هيچ وقت

بعضی ها دوست داران زندگی کنن

بعضی ها دوست دارن بمیرن(احسان)

...............................................................................................................

كوله‌ پشتي‌اش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت. نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود. مسافر با خنده‌اي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن. و درخت زير لب گفت: ولي تلخ‌ تر آن است كه بروي و بي ‌رهاورد برگردي. كاش مي‌دانستي آن‌ چه در جست ‌و جوي آني، همين جاست. مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه مي‌داند، پاهايش در گل است. او هيچ‌گاه لذت جست‌وجو را نخواهد يافت. و نشنيد كه درخت گفت: اما من جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام و سفرم را كسي نخواهد ديد. جز آن كه بايد. مسافر رفت و كوله‌اش سنگين بود. هزار سال گذشت. هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جاده‌اي كه روزي از آن آغاز كرده بود. درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايه‌اش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. درخت او را مي‌شناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كوله‌ات چه داري، مرا هم مهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام خالي است و هيچ چيز ندارم. درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري.... اما آن روز كه مي ‌رفتي، در كوله‌ات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دست‌هاي مسافر از اشراق پر شد و چشم‌هايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفته اين همه يافتي!
درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و نور ديدن خود، دشوارتر از نور ديدن جاده‌هاست.(احسان)

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸۳/۱/۳۱

 

هوالطیف !


یک شبی دور از هیاهوی وجــود
رو به عشق آوردم و کردم سجود

از غـــــم دنیــــا همـــی عــاری شــدم
مست گشتم ، پر شدم ، خالی شدم

پر شــــدم از حالـــت دلبستـــگی
خالی از آشوب غم ، از خستگی

ســـر نـهــادم بر دل سجــاده ام
گفتمت یارب ، به تو دل داده ام

مـــن همانــم بنـــده ناچیـز تـو
می هراسم من ز رستاخیز تو

من گنهکارم تو اما واهبی
کاملی و عادلی و غالبی

خرقهء جهل از تنم بیرون بیار
التماســت میکنم با حـال زار

منتی بر بنـه خــارم نســاز
یاریم کن تا که بگذارم نماز

ارتباطم را به خود نزدیک کن
زندگیم را ز عشــق لبریز کن

ما همه محتاج الطاف توییم
بی نوایانی به درگــاه توییم

گر برانی بنده از درگاه خویش
رو به تو آریم باز از پیش بیش

وه چه گویم ؟ راندن ار کار تو بود
پس نظام آفرینش را چه ســود؟

یارب ای تنها پناه بیکســــان
ای فروغ و نور چشم دیدگان

هر چه گویم من تو بر آن واقفی
تو خلیلی ، تو کبیری ، هاتفی

وصــــف اوصــاف تو باشــد نا تمام
پس سخن کوته کنم جز یک کلام

خیسی مژگان من باشد گواه
نادم و زارم ، ببخشـــایم گناه

(احسان)

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸۳/۱/۳۱

 

****

     مي توان از عشق هم دلسرد شد                                   رفت و در غم كوچه ها ولگرد شد

     مي توان با يك پرستو پر كشيد                                       جرعه اي از شوكران را سر كشيد

     مي توان آيينه را در خود شكست                                    زير گيسوي تو زانو زد نشست

     مي توان تا مرز گريه پيش رفت                                        در سكوت كوچه ها در خويش رفت

     فصل باران ناگهان از ياد رفت                                           عشق من آن ابرها با باد رفت

     فصل باران فصل عاشق بودن است                                   در كوير عشق قايق بودن است

     فصل باران تا ابد بي ابر شد                                            عشق من اين زندگي هم جبر شد

 

     خواب ديدم يك كبوتر مرده بود                                          شبنمي بر گونه تر مرده بود

     يكنفر در من تكلم كرد و رفت                                           پشت سر بر من تبسم كرد و رفت

     يك نفر ديشب كنار جاده بود                                            دستهايش رنگ يك سجاده بود

     يك نفر ديدم كه تنها مانده بود                                         يك غزل در كوچه ما خوانده بود

     آه من در خاطراتم لك زدم                                               من شبي بر گونه ات پولك زدم

     سالها همسايه ام يك شاپرك                                          مي كشد بر زخم سرخ من سرك

     اي همه داغ زمين پيشاني ات                                         من فداي نقش رنگ ماني ات

 

   تو سلام ساده اي بر روي لب                                          شبنمي هستم كه مي ميرم ز تب

 

     ياس باران خورده اي با نوبهار                                            دوستت دارم برايم گل بيار

     دوستت دارم كه حرف ساده نيست!                                   اين طرفها عابري در جاده نيست

      دوستت دارم شبيه چشمه است                                       يك صدف در قعر دريا تشنه است

 

     اي مسلمان يك تبسم شد دريغ                                        اين رگ من مال او يا مال تيغ

     من رگم را نذر يك گل كرده ام                                           عابرم من تيغ را پل كرده ام

     آي بانو! فصل باران مال تو                                                آه سردم در خيابان مال تو

     آي بانو!  ياس من مصلوب شد                                          عشق من ! اين مثنوي مغلوب شد

     آه يك گنجشك ديشب كشته شد                                      گونه ام با خون او آغشته شد

     آي مردم يك تبسم تير خورد                                             شاپرك در آسمان شمشير خورد

    خانقاهي خالي از يك هو شده                                          شمع شعري ناگهان كم سو شده

    يك ستاره آن طرف سوسو نزد                                           عارفي در كوچه ها هو هو نزد

    دخترك ديشب به روحم تيغ زد                                            سايه ام ترسيد و ناگه جيغ زد

    يك جسد در روح من پرتاب شد                                           ناگهان ايوب هم بي تاب شد

...

    عابدي در خلوتش  مي را فروخت                                       يك شباني نيمه شب ني را فروخت

    كركسي بر شانه هايم لانه كرد                                         آن جذامي نيمه شبها ناله كرد

     آي بودا ! عاقبت آخر شدم                                               در نماز اولم كافر شدم

     يك نفراز خاطراتم سر نزد                                                 پشت در ماندم كسي بر در نزد

    اي اجل من بوسه گاه آن لبت                                           من چراغ خلوت نيمه شبت

     صبح شد از  وهم ديشب پا شدم                                      جمع بودم ناگهان تنها شدم

 

     از نگاه دخترك من گل شدم                                              عابر ولگرد زير پل شدم

     مرمر روح مرا تنديس كرد                                                  يك دو واحد عشق را تدريس كرد

(احسان)

با تشكر از سياوش عزيز

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸۳/۱/۳۱

 

زمين چيست ؟ گور فراموشی است
پر از اسکلت های خاموشی است
زمين چيست ؟ تکرار سر در گمی
پر از رنگ و نيرنگ و نامردمی
زمين چيست ؟ پوشيده از دار ها
عفن زار ِ چرکين ِ مردار ها
پر از ظلم ِ چنگيز ها ... لنگ ها
پر از خشم و عصيان و آژنگ ها
پر از نيزه هايی که سر می برند !
برای يزيدان خبر می برند
زمين چيست ؟ قصري است از آرزو
ولی دخمه دخمه ! ولی تو به تو !
زمين آرزويی ورم کرده است
بکاهی سرخويش خم کرده است
زمين چيست لفظی تنک مايه است
اساسش به يغماست بيپايه است
زمين چيست يک هرزه پوی پلشت
که جز گرد خود بر مداری نگشت!
لبالب ز آمال و پر از هوس
زمين چيست زندان حبس نفس
پر از داغ و درد و غم و اشک و آه
پر از روزگاران يکسر سياه !
زمين ... کاخ ِ ويران ِ آلودگی!
پر از لاشخور های آسودگی !
زمين ... کوخ ِ جغد بد آوای زشت
پر از خنده رويان شيطان سرشت
زمين آيت ِ نفس را بندگی ... !
درون ِ لجن زار ها زنگی ... !
زمين ... پيرکفتار ... گرگ نحيف !
زمين مانده بيچاره خسته ضعيف
زمين مرده ، آلوده ، هرزه ، کثيف
که با واژه ی پست شد همرديف
زمين چيست ؟
آلوده ي گند و ...
مست !
به‌ خود سخت ‌پيچيده ...
‌در خود گم ست !
...
دعا کرده ام از زمين بگذرم ...
ازين انزوايی ترين ... بگذرم ...

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸۳/۱/۳۱

 

در اين مرداب بي ساحل ، در اين اوج غم و دردم
تــرانه ميـسرايم من ، به عـــمق دل سـفر كردم

به آن دشــت شــقايقــــها ، به آن تالار تنهايـــي
به آنجـايــي كــه مـن در آن ، به روياها نظر كردم

سخن را بــي ريـــا گـويم ، كه در دنيـــاي آلـــوده
به جر اين دشـت آرامـــش ، ز ديگــرها حذر كردم

شبي در بطن اشعارم ، وجـودت را هـــمي ديدم
بــه يــاراي نگــاهـــت مـن ، ز طـوفانها گذر كردم

گذر كـــردن نميدانــــم ، دگــر من هـيـــچ نتــــوانم
ولي هر لحظه عشقت را ، به هر دردي سپر كردم

به پاي ريشه عصيــان ، دگر آبــــي نمـــي پاشم
براي كـندنش از بــن ، كــنون قــصد تبــــر كـــردم

مــرا دريــــاب از دنــيـا ، از ايـــن ايـــوان نـــادانـــي
كــه در اين راه بــي پايان ، دگر عــمري هدر كردم

نگاه نافذت اين بار ، مــرا هـر لحظـــه مـــيــخوانــد
به ياد پـــاك عشقت من ، به اشكي ديده تر كردم

ز عمق دل برون آيم ، به عمق عشق خواهم رفت!
كه امشب من به يارايـت ، درونــــــــــم را دگر كردم

(احسان)

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸۳/۱/۳۱

 

اي دنيا به کجاي تودل بندم؟
به نشاط وجواني که تو از من ميگيري؟
به خستگي و فرسودگي که تو به من هديه ميکني؟
به پاکي ومعصوميتي که تو از من ميگيري؟
يا به دروغ ومعصيتي که تو به من مي آموزي؟
به ظاهر زيبا ودست نايافتني تو دل بندم
يا به باطن پست و بهوده تو؟
به نامردمان فريب خورده تو دل بندم؟
يا به عزيزان در خاک رفته
به زميني دل بندم که براي بلعيدن من لحظه شماري ميکند؟
يا به زماني که مرا به سمت مرگ جلو ميراند؟
نه تو ديگر براي من حتي زيبايي يک سيب سرخ را هم نداري
که من بتوانم به تو دل بندم
(احسان)

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸۳/۱/۳۱

 

ای خار! ای صبور !
ای نجيب تنها ! ای غريب ستم کشيده بد نام !
ای حافظ بهار !...
ای نگهبان هميشه بيدار گل! ای رمز بقای گل! گل زيبايی و دوام خود را از تو دارد ؛ گل بر شانه های تو جلوه گری می کند . ای مظهر پايداری و صبر و فروتنی .
ای با وفا ترين در باغ! آن گاه که گل با هجوم پاییز مرده است تويی که هم چنان تا بهاری ديگر در کنار پيکر بی جان گل می مانی !
تو آن مهربان گمنام و غريبی که هرگز هيچ کس از سر مهر به او ننگريسته و دستی به لطف تو را نوازش نکرده است.
هرگز هيچ نقاشی تصويری از تو نکشيده و تو را به نمايش نگذاشته است.

ای خار اگر چه شادابی و طراوت و جلوه گری گل را نداری ؛ اندوهگين مباش که پژمردگی و زشتی و افسردگی نيز از آن گل است ....
ای خار! چه خوب است همچون تو زيستن :
خوب بودن بی آنکه ديگری بداند

(احسان)

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸۳/۱/۳۱

 

وقت عريان تر شدن وقت از نی کر شدن
بی در و پيکر شدن گم شدن،پيدا شدن
در عبور از فصل بد بشنو از هر نا بلد
اين غزل کش اين جسد رو به اين بی منظره
اين همه بی پنجره اين همه بی خاطره
اين زلال با کره خيل خود جلاد تلخ
بشنو از بالای نی بشنو از نی پای می
خلوت ما بی حصار تار بار ما به دار
جنگل بی برگ بار مسلخ سبزينه ها
بشنو از اين،ناگهان بشنو از اين زخم جان
در حضور غايبان بشنو از من،بی دريغ
رد شو از فصل تگرگ رد شو از آوار برگ
رد شو از ديوار مرگ رد شو از اين مهر ير
بغض سيل آسای ن پر کن از من نای نی
بشنو از دريای نی بشنو از دل ضربه ها
وقت عريان تر شدن وقت از نی کر شدن
بی در و پيکر شدن گم شدن،پيدا شدن
بشنواز واهای نی بشنو از نی حال نی
وقت عاشق تر شدن وقت از نی کر شدن
وقت يکديگر شدن گم شدن،پيدا شدن
بشنو از آوای(واهای)نی بشنو از نی حال نی

(احسان)

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸۳/۱/۳۱

 

اشك يعني صيقل روح و روان
شعله هاي عشق در قلب و زبان
اشك يعني يك جهان دلدادگي
گم شدن درجاري واماندگي
اشك يعني گل درون يك كوير
خنده هاي شاه بي تخت وسرير
اشك يعني سجده هاي نيمه شب
پركشيدن اززمين درحال تب
اشك يعني ناله ني درفراق
شاخه خشكيده اي دركوچه باغ
اشك يعني سوزبي ياورشدن
درغريبي مردن و پرپرشدن
اشك معناي تمام غصه هاست
حاصل پژمردن وضربت زدن برغنچه هاست
اشك معناي تمام لحظه هاست
نغمه تاريكي ونابودي عاطفه هاست 
 

(احسان)

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸۳/۱/٢٦

 

تنها ميروم
انتها معلوم نيست و صدايي نميايد جز صداي باد
هوا روشن است و خورشيد در شرق
ديواري در كنار من است كه تا انتها ميرود تا جايي كه معلوم نيست.
دستم را به ديوار ميكشم و ميروم
......
......
خورشيد در وسط آسمان است .
خسته ام و گرم
و از تشنگي لبانم خشكند.
از راه منحرف ميشوم و به سمت تخته سنگي ميروم كه چند قدمي دورتر است.
سرم را روي سنگ ميگذارم .
چشمانم را ميبندم.
سرد است و بدنم ميلرزد.
چشمانم را ميگشايم و ماه را ميبينم كه ميدرخشد.
خشتگي هنوز در بدنم نمرده.
به كنار ديوار ميروم و ديوار را تا بالا نظاره ميكنم.
تا انتها رفته است.
راه را ادامه ميدهم.
گرم است .... در اين شب سرد با بادهايي كه بدن را ميسوزاند اما احساس گرما ميكنم
ميايستم.
كسي كه راه را به من نشان داد اينجاست.
درون قلبم .
به من گفته بود راه دور است و تا انتها ادامه دارد.
گرمايي احساس ميكنم.
جاذبه اي به سمت ديوار.
دستانم را بر روي ديوار ميگذارم.
گرم است.
صورتم را به ديوار ميچسبانم و گوش ميدهم.
صدايي مرا ميخواند كه تا به حال نشنيده بودمش.
دستانم را روي ديوار ميفشارم.
گذر از آن را احساس ميكنم.
شانه هايي را زير دستانم احساس ميكنم.
صدايي ميشنوم كه مرا بلندتر ميخواند.
شانه ها به سمت خود ميكشم.
در آغوش خود جاي ميدهم.
و اينك معشوق من در آغوش من است.
خسته نيستم و گرما مرا از سردي هوا دور كرده.
اينك تشنه نيستم.
به ديوار مينگرم .
تا انتها رفته.
و من ايستاده ام در ابتداي راه.
كاش آن چيزهايي كه گفتم حقيقت داشت.
و اكنون در ابتداي راه نبودم.

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸۳/۱/۱٤

 

ومن يعني كه تو ،يك تازه ناب
و تو يعني نگاهي پاك و نا ياب
و من يعني كه سدي بر دل آب
وتو يعني صداي جاري آب

و من يعني نياز با تو بودن
و تو يعني كه يك تصوير و يك قاب
بهاري پر طراوت پر تماشا
و من يعني حبابي روي تالاب
تويي زيباترين آواز بودن
و من دلتنگ يك آواز پر تاب
تو يعني لحظه به لحظه رويشي نو
به حجم گوشه اي از قلب بي تاب
همان قلب شكسته از خود من
همان ظلمت همان پاكي كمياب
تويي آغاز يك رنگ تفاوت
براي لحظه هاي رفته در خواب
و تو يعني سر انجام من و دل
و دل يعني كه تو ،احساس يك قاب

(احسان)

..............................................................................................................

 

خنده خنده ميكني، گريه گريه ميكنم بعد از اين مگو كه چيست راز گريه كردنم
هاي هاي گريه ها، شانه هاي خوب تو خنده هاي تلخ من، مثل گريه كردنم
دست هاي سرد من، دست هاي گرم تو حس حس نكردنم، مثل گريه كردنم
چشم هاي پست من، چشمهاي مست تو پلك هاي خيس من، مثل گريه كردنم
لحظه هاي چشم من، مثل ابر آسمان يا كه ابر آسمان، مثل گريه كردنم
سرد و سرد و سرد و سرد اين نگاه پر ز درد سردتر سكوت من، مثل گريه كردنم
خاطرات كوچكم مثل خواب شب گذشت درد تلخ بي كسي، راز گريه كردنم
بعد از اين نوشته ام روي قلب خسته ام حق من همين غم است، مثل گريه كردنم

(احسان)

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٢/۱٢/٤

 

بعضي‌ها شعرشان سپيد است، دلشان سياه،

بعضي‌ها شعرشان كهنه است، فكرشان نو،

بعضي‌ها شعرشان نو است، فكرشان كهنه،

بعضي‌ها يك عمر زندگي مي‌كنند براي رسيدن به زندگي،

بعضي‌ها زمين‌ها را از خدا مجاني مي‌گيرند و به بندگان خدا گران مي‌فروشند.

بعضي‌ها حمال كتابند،

بعضي‌ها بقال كتابند،

بعضي‌ها انبارداركتابند،

بعضي‌ها كلكسيونر كتابند

بعضي‌ها قيمتشان به لباسشان است، بعضي به كيفشان و بعضي به كارشان،

بعضي‌ها اصلا‏ قيمتي ندارند،

بعضي‌ها به درد آلبوم مي‌خورند،

بعضي‌ها را بايد قاب گرفت،

بعضي‌ها را بايد بايگاني كرد،

بعضي‌ها را بايد به آب انداخت،

بعضي‌ها هزار لايه دارند

بعضي‌ها ارزششان  به حساب بانكي‌شان است،

بعضي‌ها همرنگ جماعت مي‌شوند ولي همفكر جماعت نه،

بعضي‌ها را هميشه در بانك‌ها مي‌بيني يا در بنگاه‌ها.

بعضي‌ها در حسرت پول هميشه مريضند،

بعضي‌ها براي حفظ پول هميشه بي‌خوابند،

بعضي‌ها براي ديدن پول هميشه مي‌خوابند،

بعضي‌ها براي پول همه كاره مي‌شوند.

بعضي‌ها نان نامشان را مي‌خورند،

بعضي‌ها نان جوانيشان را ميخورند،

بعضي‌ها نان موي سفيدشان را ميخورند،

بعضي‌ها نان پدرانشان را ميخورند،

بعضي‌ها نان خشك و خالي ميخورند،

بعضي‌ها اصلا نان نميخورند،

بعضي‌ها با گلها صحبت مي‌كنند،

بعضي‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند.

بعضي ها صداي آب را ترجمه مي‌كنند.

بعضي ها صداي ملائك را مي‌شنوند.

بعضي ها صداي دل خود را هم نمي‌شنوند.

بعضي ها حتي زحمت فكركردن را به خود نمي‌دهند.

بعضي ها در تلاشند كه بي‌تفاوت باشند.

بعضي ها فكر مي‌كنند چون صدايشان از بقيه بلندتر است، حق با آنهاست.

بعضي ها فكر ميكنند وقتي بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست.

بعضي ها براي سيگار كشيدنشان همه جا را ملك خصوصي خود مي‌دانند.

بعضي ها فكر ميكنند پول مغز مي‌آورد و بي پولي بي مغزي.

بعضي ها براي رسيدن به زندگي راحت، عمري زجر مي‌كشند.

بعضي ها ابتذال را با روشنفكري اشتباه مي‌گيرند.

بعضي از شاعران براي ماندگار شدن چه زجرها كه نمي‌كشند.

بعضي ها يك درجه تند زندگي مي‌كنند، بعضي‌ها يك درجه كند.

هيچكس بي‌درجه نيست.

بعضي ها حتي در تابستان هم سرما مي‌خورند.

بعضي ها در تمام زندگي‌شان نقش بازي مي‌كنند.

بعضي از آدمها فاصلة پيوندشان مانند پل است، بعضي مانند طناب و بعضي مانند نخ.

بعضي ها دنيايشان به اندازه يك محله است، بعضي به اندازه يك شهر، بعضي به اندازه كرة زمين و بعضي  به وسعت كل هستي.

بعضي ها به پز ميگويند پرستيژ.

بعضی ها خيلی زود احساس خود رو فراموش ميکنن بعضی ها هيچ وقت

بعضی ها دوست داران زندگی کنن

بعضی ها دوست دارن بمیرن(احسان)

...............................................................................................................

كوله‌ پشتي‌اش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت. نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود. مسافر با خنده‌اي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن. و درخت زير لب گفت: ولي تلخ‌ تر آن است كه بروي و بي ‌رهاورد برگردي. كاش مي‌دانستي آن‌ چه در جست ‌و جوي آني، همين جاست. مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه مي‌داند، پاهايش در گل است. او هيچ‌گاه لذت جست‌وجو را نخواهد يافت. و نشنيد كه درخت گفت: اما من جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام و سفرم را كسي نخواهد ديد. جز آن كه بايد. مسافر رفت و كوله‌اش سنگين بود. هزار سال گذشت. هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جاده‌اي كه روزي از آن آغاز كرده بود. درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايه‌اش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. درخت او را مي‌شناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كوله‌ات چه داري، مرا هم مهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام خالي است و هيچ چيز ندارم. درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري.... اما آن روز كه مي ‌رفتي، در كوله‌ات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دست‌هاي مسافر از اشراق پر شد و چشم‌هايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفته اين همه يافتي!
درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و نور ديدن خود، دشوارتر از نور ديدن جاده‌هاست.(احسان)

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٢/۱۱/۱۱

 

كاش فردا بار ديگر چشم نگشايم به هستي
كاشكي امشب بميرم در ميان خواب و مستي
كاش از دردي كه شبها مي گدازد سينه ام را
راحت و آسوده گردم , پر زنم تنهاي تنها
كاشكي درد صدايم تا خدا مي رفت امشب
كاشكي اين گريه هايم بي صدا مي رفت امشب
كاش جاي غصه امشب , مرگ بر در پنجه كوبد
يا كه ياري از براي بار آخر پنجه كوبد
كاشكي تقدير امشب دفتر ما را ببندد
كاش امشب دست هجرت , فصل فردا را ببندد
كاشكي ديگر نبينم آبي اين آسمان را
نقش رنگارنگ دنيا , اين دروغ بيكران را
عمر اين بيهودگي ها كاشكي پايان پذيرد
كاش امشب رنگ مردن پيش رويم جان بگيرد
كاش امشب در ميان اين سكوت سرد و عاشق
پر گشايم همچو مرغي تا به دنياي حقايق
كاشكي دستي شراب مرگ در كامم بريزد
يا اجل امشب دو جرعه زهر در كامم بريزد
كاش وقتي بار ديگر چهره افلاك بينم
صحنه بنهفتنم را در ميان خاك بينم
كاشكي وقتي كه مردم آسمان يكسر ببارد
كاش دستي روي خاكم يك گل مريم بكارد
كاش وقتي خاك سنگين مي فشارد پيكرم را

يك نفر از جسم سردم دور سازد مادرم را

كاش وقتي گريه هاي آشنايان اوج گيرد
بوي عطر آشنايش در مشامم موج گيرد
كاش وقتي آمد اشكي در دو چشمانش ببينم
نه ! خدايا طاقتم نيست تا پريشانش ببينم
كاش يارب يك نفر هم بر سر خاكم نيايد
كاش اصلأ گور من را دست شب پنهان نمايد
كاش بعد از مرگم هر كس پرسد اين قبر گم از كيست
پاسخي آيد كه : اين هم يك نفر بود و دگر نيست !

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٢/٩/٥

 

از زمزمه دلتنگيم از همهمه بيزاريم
نه طاقت خاموشي نه تاب سخن داريم
آوار پريشاني ست رو سوي چه بگريزيم؟
هنگامه حيراني ست خود را به كه بسپاريم؟
تشويش هزار آيا ، وسواس هزار اما
كوريم و نمي بينيم ورنه همه بيماريم
دوران شكوه باغ از خاطرمان رفته ست
امروز كه صف در صف خشكيده و بيماريم
دردا كه هدر داديم آن ذات گرامي را
تيغيم و نمي بريم، ابريم و نمي باريم
ما خويش ندانستيم بيداري مان از خواب
گفتند كه بيداريد گفتيم كه بيداريم
من راه تو را بسته تو راه مرا بسته
اميد رهايي نيست وقتي همه ديواريم

(احسان)

احسان م

پيام هاي ديگران ()



۱۳۸٢/۸/٢٧

 

سید خلیل علی نژاد

امروز سالگرد سيد خليل عالی نژاد است

۳ سال از روزی که پس از به قتل رساندن اين مرد فرزانه پيکر بيجانش را در آتش سوزاندند ميگذرد

خليل از تبار آتش بود ، او به عشق زنده بود و شايد آخرين بازمانده غريب موسيقي متفكرانه ! نوعي از موسيقي كه زندگي شرق نشينان را در سالهايي دور شكل مي داد و همه هستي انديشمندانه و پرراز و رمز آنان بود . خليل سازش را با عشق كوك مي كرد و آنرا به عشق به صدا وا مي داشت . بنا نداريم تا به بزرگداشت مردي كه ديگر نيست بكوشيم اما سخن ما از تكريم " بزرگي " است ، نه بزرگ كردن يك مرد . بزرگي خليل به بزرگي رازي بود كه در سينه اش بود و چه كم شمارند مردان و زناني كه امروز و در اين وانفساي مصرف گرايي و پوچي ، رازهايي چنان را برتابند و از آن سردرآورند . سيد خليل عالي نژاد اما از جمله اين نوادر بود . او در بيست و هفتم آبان ماه سال 79 در سوئد ، محل اقامت موقتش در آتش تعصبات كور ، به ديار حق شتافت . اما اين تعبير درستي از مرگ يك عاشق نيست ؛ " او در آتشي سوخت كه نياكان و يارانش آنرا در هنگامه وجد و شور و جذبه به سخره مي گرفتند و به سان لعبتكي فروزان و آتشين ، ليك پاك و مقدس و سحرآميز بر زبان و دهان و تن وجان مي گذاشتند و بر آن بوسه مي زدند تا مگر خود را از آتش درون رها سازند .

هيچ اگر سايه پذيرد ما همان سايه هيچيم

احسان م

پيام هاي ديگران ()



 
 


درباره وبلاگ


صفحه اصلی
آرشیو
فرستادن نظرات
 


لوگو



 

هستم؟
ehsan_m37

explorer blog


 


دوستان


کانون متافيزيک رهپويان
دکتر علي شريعتي
خبرگزاري دانشجويان ايران
اخبار ابران وجهان

 


Gardoon Persian Templates

روزهاي نوجواني

پرشين بلاگ
 

 
     

 

___________